شهدا

تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید
 فرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست
تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبیدفرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست:

ـ ای لشكرحسینی تا كربلا رسیدن یك یاحسین دیگر

ـ ایستگاه بعدی، كربلا

ـ كربلا رفتن خون می‌خواهد

ـ رزمندگان تا كربلا راهی نیست

ـ تا كربلا راهی نمانده، 1000 قدم

ـ هر روز عاشورا و هر روز كربلاست

ـ آیا كسی هست مرا یاری كند؟

ـ كربلا كعبه عشق است و منم در احرام

ـ دانشگاه عشق دانشجو می‌پذیرد

ـ حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست

ـ حسینیان! وعده‌گاهمان در بهشت كنار حسین، یا در كربلا كنار قبرش

ـ ای تركشها، ای فشنگها مرا دریابید

ـ كربلا یعنی عشق، فداكاری صبوری

ـ در راه تو بس كه جان فشاندیم حسین تا بصره گل سرخ فشاندیم حسین

ـ عشق حسین و فرزندش خمینی عزیز ما را به این وادی كشانده

ـ اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید

ـ زائر كربلا

ـ جان فدای لب تشنه حسین

حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ هیهات منا الذله

ـ تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید!

ـ هل من ناصر ینصرنی

ـ الموت أولی من ركوب العار

ـ انی احامی ابداً عن دینی

ـ حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ كل ارض كربلا

ـ لبیك یا ابا عبدالله

ـ عاشق حسینی ـ سربازان خمینی

ـ انی سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم.

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 

 

دوكوهه‌ی بین كربلا و ظهور

 

 

 از آن هنگام که سر شیشه عطر سیب را شکستند و آن عطردان بی‌سر شد، عطری عالم را فراگرفته که نه کربلا و نه جغرافیای تشیع را، بل هر آن‌چه که نسب و نامی از انسان و خدا بر آن نهاده‌اند را، به بوی خود درآورده است

 

 

 

 

دوكوهه‌ی بین كربلا و ظهور

 

 

 

از آن هنگام که سر شیشه عطر سیب را شکستند و آن عطردان بی‌سر شد، عطری عالم را فراگرفته که نه کربلا و نه جغرافیای تشیع را، بل هر آن‌چه که نسب و نامی از انسان و خدا بر آن نهاده‌اند را، به بوی خود درآورده است.

 

سحرگاهان حیات بشری، نه از روز عاشورا، بل از روز ازل که خدای بی‌مکان و بی‌زمان به قلم صنع، دنیا را به صبغه‌ی حسینی خلق نموده، معطر از شمیم سیبی است که کشتی نجات و رستگاری نه شیعیان و دوستداران، بلکه نجات‌بخش آدم(ع) است و نوح(ع).

 

دمی که مسیحا را شفا داد و یونس(ع) را از دل شب‌زده به روشنای سلامت رساند و موسی(ع) را از دل دریای نیل، به آن سوی آب‌ها روانه ساخت. اسماعیل(ع) را از مرگ نجات داد و ابراهیم(ع) را در گلستانی که از میانه آتش رویید گرامی داشت.

 

قلم صنع تا «حسین(ع)» را نوشت، دنیا ظرفیت فیض وجود پیدا کرد و از این دایره، هیچ نبی مرسل و هیچ ولی خدایی نماند مگر این‌که خدای بزرگ دلش را به محبت حسین(ع) جلا داد و دیده‌ی بصیرتش را به اشک بر این کشته‌ی پاکباخته باز ننمود. و خدا حسین(ع) را آفرید تا آزادگی معنای خود را بیابد و کرامت‌های انسانی و ایمانی تجلی تام و تمام یابد و ظرفیت‌های نهفته‌ای که جن و ملک باید برای آن به سجده بیفتند، تجلی یابد. عاشورا اتفاق افتاد که مردم ببینند و بدانند و رازهای از رسالت‌مانده و بارهای به جای مانده از قافله‌ی معرفت و مکارم افشا شود تا هنگام ظهور خورشید ولایت بر پهنه‌ی گیتی، حرف ناگفته‌ای باقی نماند.

 

عاشورا پدیدار شد تا فهم حقیقت ارزش واقعی خود را نشان دهد و در این میان عبرت‌هایی بگذرد که در سریان و جریان خون، تاریخ از عشاقی که منتظر امام زمان(ع) خود بودند و امام زمان(ع) خود را کشتند، رونمایی نماید و برای هیچ نسلی که آمادگی تولا به مولای حقیقت را ندارد، گلایه‌ای باقی نماند.

 

امتداد حماسه، امتداد خون، امتداد شهادت در این سپهر مفهومی امری عینی و بی‌تردید است و شهادت هرکس حقیقتی که در کربلای خونین رقم خورده است و طلوع حقیقت‌بین دوکوهه‌ی کربلا و ظهور متجلی است

 

حسین(ع) کشته شد تا جملگی، ارزش صلاح و اصلاح را بدانند و بفهمند حراست از پیمان الست را چه بهای گزافی است. حسین(ع) کشته شد تا غیبت برای اجتماعی که فقط به حبِّ خویش می‌بالید، اما در عمل در پی دنیاطلبی خود بود، معنا شود. در زمانه‌ای که عاقبتش به دست صالحان است، حسین(ع) فدایی راهی بود که باید در آن ولی خلفش در پرده‌ی غیبت سالم می‌ماند.

 

حسین(ع) و کربلا، مانند ظهور حجت(عج) و واقعه‌ی قیامت، سه‌گانه‌ای بودند که در زمان الست اتفاق افتادند و دنیا را در فراز و اوج و فرودی عظیم معنا بخشیدند و هر شهیدی از همان روز نخست در خیمه‌ی سیدالشهدا(ع) جای گرفت و هر لعینی، در جماعت تردید کوفی.

 

دوكوهه‌ی بین كربلا و ظهور

 

 

 

این بود که سرنوشت حر و زهیر، سرنوشت وهب و حبیب و سرنوشت قاسم(ع) و اکبر(ع)، نه در یک قالب و یک حلول، بلکه در بلوغ کربلا در همه جای جغرافیای آزادگی از زمان آدم(ع) تا قیام قیامت از همان قطعه‌ی بی‌زمان شهید جاری شد.

 

امتداد حماسه، امتداد خون، امتداد شهادت در این سپهر مفهومی امری عینی و بی‌تردید است و شهادت هرکس حقیقتی که در کربلای خونین رقم خورده است و طلوع حقیقت‌بین دوکوهه‌ی کربلا و ظهور متجلی است.

 

ظهور دریایی است که از تلاقی نهر خون‌های کربلا و خون‌های به‌ناحق ریخته شده‌ی شهدا پدید می‌آید تا آن‌چه در «فقتل من قتل و سبی من سبی و اقصی من اقصی» فرموده‌اند، به ندبه‌ای سرخ تحقق یابد.

 

ظهور و شهادت، گوهرهای مخزن‌الاسرار عاشوراست. عاشورایی که هم‌چون بسیاری از مفاهیم باید از نو آن را بازخوانی كرد. هنر شهدای ما فهم چنین رمزی بود و آن‌که شهادت در انتظار نور، همان ظهور است و جهاد برای قرب یار، همان وصال.

 

گوشه‌گوشه‌ی دارالمعرفه جبهه‌های نبرد، از چنین حضوری کعبه‌ای شد برای تکیه کردن و ظهور حقیقت و اینک عاشورا و قطره‌قطره‌ی خون شهیدان جبهه‌های نبرد و عشق، پاسخی است به بی‌وفایی آن‌هایی که برای ظهور، فهم و عشق را با هم رو نکردند.

 

بال گشودن در سپهر بلند عاشورا و غرق شدن در اقیانوس شهید اندیشی، بدون فهم این عوامل و بصیرت‌افزایی در عرصه‌ی فهمی مقدس و منزه از آن‌چه در کربلای مکرر تاریخ اتفاق افتاده و درحال وقوع است، خیال باطلی است که بسیاری را اسیر خویش ساخته است، اما معرفت آن‌چه در کربلا گذشت و آن‌چه در ظهور می‌گذرد، در دل مسئولیت‌شناسی و اعتقاد عملی به جهاد فی سبیل‌الله است. مسئله‌ای که باید بیش‌تر درباره‌ی آن آگاه و هوشیار شد.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 

منبع : ماهنامه امتدادکربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش

 

این عملیات برای من آخرین عملیات خواهد بود. من دیگر بر نمی گردم. خواب دیدم پرچمی را داده اند به دستم.من پرچم را  می برم تا برسانم به دژ، ولی به آن نمی رسم. می دانم که نرسیده به دژ، شهید و از زندان دنیا رها خواهم شد

 

کربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش

 

آن شب به یاد ماندنی،‌شب وداع، شب عملیات کربلای 5، فرشتگان نیز به تماشای خضوع رزمندگان آمده بودند، حاج قاسم در کنار دریاچه ماهی بچّه ها را همراهی می کند. مهتاب همه جا را روشن کرده بود و تا پشت سیم خاردار دشمن، ستون غواص دیده می شد.آرامش از دل ها رخت بر بسته بود. همه دست به دعا برداشتند. فاطمه زهرا سلام الله علیها  را واسطه قرار دادند. به ناگاه گویا پرده ای مقابل مهتاب گسترده شد و همه جا را تاریک کرد.

عملیات شروع شده و نام کربلای 5 را با تبرّک و تیمّن بر پیشانی خود ثبت نموده است. ثاراللهیان که داغ کربلای 4 و مغفوری ها را بر جگر دارند، برای رسیدن به هدف بعدی بر ردای شهادت بوسه می زنند و کربلایی می شوند.

 بچّه های لشکر ثارالله از کانال ماهی عبور کردند، کاری که تصورش برای کارشناسان نظامی غیر ممکن بود.

شول، هراتی و تاجیک، آن شب بی امان جنگیدند.

ارتش دشمن سر در گم و ناتوان از هر گونه تصمیم گیری، مستأصل شده بود.عملیات با قوت و قدرت به پیش می رفت.

امّا خبر شهادت فرمانده گردان ها یکی پس از دیگری، کمر حاج قاسم را می شکند به طوری که در مواردی دوستان مصلحت می بینند که خبر را از او پنهان کنند.

اما در دل دریایی فرمانده لشکر 41 ثارالله، غوغایی بر پا می شود که هنوز پس از سال ها به آرامش نرسیده است.

قاسم میرحسینی جانشین و میرلشکر، یونس زنگی آبادی و مهدی زندی نیا فرماندهان تیپ، حسین تاجیک،‌رضا قربانزاده، علی ژاله، علی محمّدی، علی بینا، حسن هراتی اسکندری، کیومرث احسانی، ماشاالله رشیدی، علی عابدینی و علی یارشول فرماندهان گردان،‌ذبیح الله دریجانی؛ محمّدگرامی و مهدی تهامی، معاونین ستاد، محمّدعلی ابراهیمی، محمّد مشایخی و رضا اتحادی از مخابرات،‌مهندسی رزمی و بهداری از جمله مسئولین و فرماندهان شهید لشکر ثارالله در کربلای 5 بودند که هر یک در هنگامه ی دعوت، لبیک گویان پر کشیدند.

لشکر ثارالله در این عملیات،41 مفقودالاثر،7 آزاده و 547 شهید تقدیم نمود. شهدایی که وصف آنها از حوصله ی این مختصرنوشتار، خارج است و قلم را یارا و توان توصیف آنها نیست. لذا بسنده می کنیم به ذکر جملاتی از برخی شهیدان این عملیات که سراسر پند و اندرز و حکمت است.

سردار شهید میر قاسم میرحسینی:

به خدا گفته ام که هر کس مرا به شهادت برساند، پیش جدّم فاطمه زهرا سلام الله علیها شفاعتش می کنم. از خدا اذن می گیرم و شفاعتش می کنم.

پدر و مادرم! تکلیف حسینی اقتضا کرد که در جبهه حضور پیدا کنم. از دست دادن جوان سخت است اما چون رضایت خدا بالاتر از هر چیزی است، شما هم باید راضی باشید به رضای خدا. فرزندتان امانتی بیش نبود، خدا امانتش را از شما گرفت. خدا مرا به شما داد و حالا از شما گرفته است. مع ذلک اندوه معنی پیدا نمی کند. من شرمنده ام، وقتی به سنّی رسیدم که خودم را یافتم، در کنار شما نبودم تا قسمتی از خدمات بی شمار و زحمات زیادی که در جهت رشد و پرورش من متحمل شدید، ادا کنم. از تشکر کردن و عذرخواهی کردن بابت زحمات ارزنده تان زبانم عاجز است.

وقتی بچّه های شهید دوره ام می کنند، از خود بی خود می شوم. اگر باز هم بگویند که بابای ما چه شد؟! چه بگویم؟ آخر توی دلشان به من نمی گویند که بابای  ما شهید شده و تو چطور رویت می شود بیایی به خانواده و بچّه هایت سر بزنی؟ من دیگر بر نمی گردم، مگر این  که شهید شوم.خانه ی من در کوچه ای است که همسایه ی راست من خانواده ی شهید وهمسایه ی چپ خانه ام ، نیز خانواده شهید است. یکی از آنها شش بچّه یتیم، دیگری هشت یتیم دارد. من به این بچّه ها قول داده ام که تا پیروز  یا شهید نشده ام به جیرفت بر نگردم. به شما می گویم و از شما خواهش  می کنم که اگر من عقب نشینی کردم، مرا با تیر بزنید. من پاهای خودم را می بندم که عقب نشینی نکنم

سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی:

خطاب به همسرش:

من و تو با هم حساب داریم، تو به گردن من حق داری همان طور که من به گردن تو حق دارم.در مورد من تو حقّت را به جا آورده ای، خوب هم به جا آورده ای.حقّا که زن خوب و با انصافی هستی و من نه تنها از تو گله ای ندارم، که از تو به خاطر صبرت ممنون هم هستم.از خدا می خواهم به تو اجر بدهد.

مطمئن باش اگر پذیرفته شوم به روز قیامت، اگر خدا اذن دهد، اولین کسی را که شفاعت کنم تویی.

سردار شهید حاج علی محمّدی پور:

بچه های گردان دور حاج علی جمع شده اند و او دارد سرنوشت بچه ها را بیان می کند:

حسین برادرم ،‌چه بخواهد و چه نخواهد، شهید خواهد شد.

نجمیان، سید کاظم و برادرش، مهدی امراللهی و غلام نهویی هم شهید می شوند.

جواد کامرانی و عباس علیزاده زخمی می شوند.

رضا قربانی، محمود حسن زاده دو دوست با وفا، با هم شهید می شوند.

ثمره نه شهید می شود و نه مجروح.

همه پیش بینی ها ی حاج علی درست از کار در آمد. او حتی نحوه ی شهادت خودش را هم گفت.

این عملیات برای من آخرین عملیات خواهد بود. من دیگر بر نمی گردم. خواب دیدم پرچمی را داده اند به دستم.من پرچم را  می برم تا برسانم به دژ، ولی به آن نمی رسم. می دانم که نرسیده به دژ، شهید و از زندان دنیا رها خواهم شد.

کربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش

 

سردار شهید حاج مهدی زندی نیا:

ما پیرو دستوریم. سرباز خمینی و سرباز امام زمان (عج).بگویند حمله کن،‌حمله می کنیم. بگویند نکن، نمی کنیم. اما و اگر، چند و چون نداره. دوتا بازی کن بوکس را در نظر بگیرید.برنده اونی نیست که همیشه مشت می زنه، برنده کسی است که تا آخر بازی نفس داره و بازی می کنه.

محمّد رودباری (مشایخی):

وقتی وارد کوچه می شوم، بیست تا بچّه ی شهید دورم را می گیرند. اگر پیروز نشویم چه جوابی دارم که به این بچّه های شهید بدهم.

وقتی بچّه های شهید دوره ام می کنند، از خود بی خود می شوم. اگر باز هم بگویند که بابای ما چه شد؟! چه بگویم؟ آخر توی دلشان به من نمی گویند که بابای  ما شهید شده و تو چطور رویت می شود بیایی به خانواده و بچّه هایت سر بزنی؟ من دیگر بر نمی گردم، مگر این  که شهید شوم.

خانه ی من در کوچه ای است که همسایه ی راست من خانواده ی شهید وهمسایه ی چپ خانه ام ، نیز خانواده شهید است. یکی از آنها شش بچّه یتیم، دیگری هشت یتیم دارد. من به این بچّه ها قول داده ام که تا پیروز  یا شهید نشده ام به جیرفت بر نگردم. به شما می گویم و از شما خواهش  می کنم که اگر من عقب نشینی کردم، مرا با تیر بزنید. من پاهای خودم را می بندم که عقب نشینی نکنم.

سردار شهید علی بینا:

وقت جدایی آخر رسیده، باید خودت را آماده کنی عملیاتی در پیش داریم که سرنوشت ساز است این بار هر چه بخواهد بشود، می شود. یعنی خیلی از بچّه های ما شهید خواهند شد. دعا کن تنها نمانم. دعا کن تا آخر بایستم و حسابی زخمی شوم. وقتی با جسد تکه تکه ام رو به روی شوی، چه کار می کنی؟ عهد و پیمانمان را فراموش نکن. این راه برگشت ندارد.

حسین تاجیک:

این جنگ، جنگی است که مردان از نامردان جدا می شوند. تمام آبروی نظام ما به این جنگ بستگی دارد....

...می خواهم به خطّ مقدم بروم، پوتین و لباسهایم باید تمیز باشد. انسان باید در هر حال تمیز و مرتب باشد. مگر تمیزی در خطّ مقدم عیب است؟ دوست دارم همیشه و مخصوصاً در زمان شهادت پاکیزه باشم. در ضمن وقتی از هتل (هتل فجر واقع در اهواز) بیرون می روم تا به جیهه بروم، می خواهم مردم ببینند که ما در حال جنگ هم به نظم و ترتیب و تمیزی اهمّیت می دهیم .

سردار شهید علی عابدینی:

درود بر شهدایی که با ایثار خون، راه به سوی کمال را روشن و منور نمودند و چگونه زیستن و چگونه مردن را به ما آموختند....

چه بهتر که این رفتن با مرگ سرخ باشد و چون پروانه بر گرد شمع معشوق بسوزیم تا دیگران راه را بیابند...

قافله شهیدان در حرکت است و اگر خدا بخواهد، من هم با این قافله که قافله سالارش سیدالشهدا حسین ابن علی علیه السلام است، باشم.....

سعی کنید همیشه در خط اسلام و امام باشید.....

دوستانم خودشان را ساختند و تو آن ها را به میهمانی نزد خود خواندی و رفتند و اینک من اعتراف می کنم که سنگینی بار گناه مانع و حجاب بین من و تو شده است.....

گویا می بینم که دوستان شهیدم منتظر من هستند و مرا به مرگی افتخار آفرین می خوانند.....

خدایا!دیگر نمی خواهم به شهرم برگردم. دوستانم شهید شدند. چگونه به صورت پدر و مادر آنها که شهید شدند، نگاه کنم. من فرمانده آنها بودم. خدایا توفیق شهادت نصیب من هم بفرما

سردار شهید ماشاالله رشیدی:

خدایا!دیگر نمی خواهم به شهرم برگردم. دوستانم شهید شدند. چگونه به صورت پدر و مادر آنها که شهید شدند، نگاه کنم. من فرمانده آنها بودم. خدایا توفیق شهادت نصیب من هم بفرما.

سفارش شهید :دنیای پر از ظلم وخیانت کنونی، توان سکوت را از ما گرفته است و دیگر وجدان ما جوانان شیعه، مشاهده ی این همه نامردمی ها و خیانت ها را اجازه نمی دهد. هر گز پایتان را از رهنمودهای امام بیرون نگذارید. اوست که ان شاالله حکومت را به  آقا امام زمان (عج) تحویل خواهد داد...

همه ی ما رفتنی هستیم پس چه بهتر که در راه خدا برویم. پس من می روم تا در آغوش گرم خون بر پیکرم ندای هل من ناصر ینصرنی رهبرم را در سرخی خون و گرمی شهادت بپذیرم....

سردار شهید محمّد گرامی:

مادرم! دلم می خواهد با دل شیر بایستی و بگویی یا زهرا!

این کمترین بچّه را به راه حسین (علیه السلام )شهیدت داده ام و افتخار می کنم.

دلم می خواهد به جای عجز ولابه، تسلی دهنده ی مادران شهید ان باشی.

مادرم اگر با سکوت و صبر خود بر دهن ضد انقلاب بزنی، باعث آبروی من خواهی شد.

مبادا با شیون خود، دشمن را شاد کنی که من راضی نیستم.

همسرم!

این جا بهاران رنگ خون عاشقان است

گل های پرپر، شاه بیت شاعران است

سر و جوان خم کرده سرتا به شانه ی بید

نیلوفر امیّد تنیده ، تا به ناهید

در این سفر سرگشتگی هیهات، هیهات

این رهروان را خستگی هیهات، هیهات

حتماً امروز و فردا بچّه های لشکر ثارالله را که در عملیات شب گذشته شهید شده اند به کرمان می آورند و تشییع می کنند و شماها در سوگ آنها می نشینید. به مردم بگوئید : این ها کسانی بودند که سال ها خدمت کرده، جان کنده و دین خدا را یاری کرده اند. بارها مجروح شده اند ، اما هر بار به محض خوب شدن، خود را به صحنه های نبرد رسانده اند و جنگ را فراموش نکرده اند.

سردار شهید علی یار شول:

مادرم! من وظیفه دارم در جبهه حضور پیدا کنم، شما کنار همسرم باشید و او را به خدا می سپارم.اگر آمدم چه بهتر، اگر نیامدم دست این عروس را بگیر و چون مادر «وهب» استوار و محکم جلو دشمن بایست وهیچ گونه احساس ناراحتی و اندوه نکن. من وظیفه دارم و باید به جبهه بروم.

مادرم ! اگر خداوند این توفیق را به ما داده که در این برهه از زمان، در صف لشکریان اسلام باشیم، نه از قابلیت و شایستگی خود ماست، بلکه حاصل تلاش شبانه روزی شما پدر و مادر و رزق حلالی است که به ما داده اید. اگر هر قدم خیری برمیداریم، عامل اصلی آن شما پدر و مادرم هستید که خداوند زحماتتان را جبران می نماید.

کربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش

 

سردار شهید علی اکبر ژاله:

خدایا ! تو شاهد باش که در این راه، کورکورانه قدم نگذاشته ام و از این که در انجام این ماموریت الهی مرا لایق دانستی، تو را شکر می گویم و از تو یاری می طلبم و سوگند می خورم که تا آخرین نفس در راه دین مقدس تو محکم و جان برکف، فداکاری کنم.

خدایا تو شاهدی که برای ریا به این راه قدم نگذاشته ام و به تو سوگند یاد می کنم که از روزی که تو را به یگانگی شناختم در قلبم جرقه ای از ایمان محمّدی فوران زد و از همه چیز گذشتم و به تو پیوستم. از تو می خواهم جهاد مرا بپذیری.

پدر و مادرم!

از این که فرزندتان را در راهی روانه کردید که به سرور شهیدان حسین علیه السلام اقتدا کرد، خدا را شکر می کنم، هر چند می دانم در رهگذر زمان، رنج های بسیاری کشیدید تا مرا بزرگ کنید و من نتوانستم در مدت عمر کوتاه خویش، خدمتی به شما بنمایم از شما عاجزانه می خواهم در شهادت من گریه و زاری نکنید که دشمن شاد می شود.

سردار شهید رضا اتحادی:

شهدا سوختند که شمع راه پیشتازان به سوی نور باشند. اما می دانید تا رسیدن به منبع نور راهی بس دراز در پیش است و در طی طریق وادی های تاریک و دام های خطرناک برای شما گسترده اند، لازم است با ایثار و از خودگذشتگی این دام ها را از هم بگسلید و به راه خویش ادامه دهید.

هرگز مپسندید که شما آرامش داشته باشید  در حالی که مبارزان مسلمان فلسطین، جنوب لبنان، فیلیپین و دیگر کشورهای اسلامی مورد ستم زورگویان قرار بگیرند.

هرگز مپسندید که شما آرامش داشته باشید و مستضعفان جهان در گوشه و کنار مورد چپاول و بهره کشی استثمارگران قرار بگیرند.

اسلحه را بر زمین نگذارید تا در گوشه و کنار جهان ظلم و تعدی ریشه کن شود و جهان خالی از ظلم و فساد تحویل منجی عالم بشریت گردد.

سردار شهید محمّد علی ابراهیمی:

به این دنیا فکر نکنید، هیچ زمان به ذهن خود راه ندهید که اگر فلان کار را کنم می توانم دنیا را تسخیر کنم، خیلی افراد بزرگ تر و قدرتمند تر از شما بودند و نتوانستند کاری از پیش ببرند و آخر هم این دنیا را گذاشتند و رفتند و هیچ چیز هم با خود نبردند.

دنیا بایستی به عنوان وسیله ای برای آخرت مورد استفاده قرار گیرد.

...احساس می کنم شهیدان از جا برخاسته اند و دارند به ما می خندند زیرا آنها به حقیقت زندگی که تقرّب به خدا می باشد، رسیده اند ولی ما در نیمه راه رسیدن به این حقیقت باز مانده ایم...

سردار شهید مهدی تهامی:

جهاد با جان و مال باید در پرتو ولایت باشد. ما اگر ولایت علی(ع) و یازده فرزندش را قبول نداشته باشیم، ایمان نداریم. ایمان صالح در پرتو ولایت محقق می شود. ولایت یکی از پنج رکن اسلام است. اگر ولایت نباشد نماز و روزه و جهاد مقبول نیست.

حکومت باید حکومت ولایت باشد. تمام حکومت های جهان غاصبند. ولایت باید توام با حکومت باشد. اگر برای نابودی حکومت های غاصب فعالیت نکنیم، ایمان نداریم.

در قلبمان باید بغض امریکا باشد، بغض شوروی باشد، بغض اسرائیل باشد، بغض حکومت های غاصب باشد. برای نابودی همه حکومت های غاصب که حکومت امام زمان را غصب کرده اند تلاش کنیم.

آن ها جهت براندازی حکومت اسلامی تلاش می کنند و در باطل خودشان فعالند و ما باید در جهت حکومت خدا بر جهان فعالیت کنیم.

سردار شهید حسن هراتی اسکندری:

...احساس می کنم شهیدان از جا برخاسته اند و دارند به ما می خندند زیرا آنها به حقیقت زندگی که تقرّب به خدا می باشد، رسیده اند ولی ما در نیمه راه رسیدن به این حقیقت باز مانده ایم...

....بر مرگ من تاسف نخورید زیرا خود، خواهان چنین مر گی  بودم و شکر خدای را که بر من منّت گذاشت و چنین هدیه ای عطا کرد. من به چنین مرگی راضی بودم. شما هم دعا کنید که خدا مرا جزو شهدا محسوب کند....

.....حمد و سپاس خدایی را که ما را خلق کرد و عمر و جوانی ما را در چنین زمانی قرار داد که زندگی و مرگ آن دارای هدف باشد. شکر خدایی را که مرگ ما را شهادت در راه خود قرار داد تا در روز قیامت پیش ائمه و جمیع پیامبران و اولیای او شرمنده نباشیم....

روحشان شاد و یادشان گرامی

منبع : ماهنامه شمیم عشق                                  بخش فرهنگ پایداری تبیان
دل‌نوشته مادری برای فرزند مفقودش
گم کرده‌ام عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگی‌ام را؛ به دنبالش می‌گردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه؛ می‌خواهم بیاید، می‌خواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم.

 

مادر شهید

 

گم کرده‌ام! عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگی‌ام را؛ به‌دنبالش می‌گردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه می‌خواهم بیاید، می‌خواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم، می‌خواهم بیاید تا یک‌بار دیگر تسمه تفنگ را بر دوشش افکنم.

می‌خواهم بیاید تا کوله‌بارش را از هدایای مادران شهدا برای تقدیم به آستان مولایش حسین (علیه‌السلام) پر نماید، می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوای دل‌انگیز چکمه‌هایش بر آسفالت سرد کوچه، سرود ایثار و جانبازی را به‌سوی عرش خدا به ارمغان برد. می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوار سرخ‌رنگ لبیک یا خمینی را با دست‌های چروکیده‌ام بر پیشانی‌اش ببندم، می‌خواهم بیاید تا دامنی از یاس سفید همراه با آوای «فالله خیر حافظا» را بدرقه راهش نمایم.

گم‌گشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است

فرزندم گم‌گشته‌ام کربلا در انتظار؛ راهیان کربلا به پیش با گام‌هایی استوار، کبوتران سفید حرم چشم به راه عاشقان کفن‌پوش خمینی‌اند؛ بیا زودتر بیا برادرانت را همراهی کن. بیا و پرچم پرافتخار پیروزی را بر دوش‌گیر و تکبیرگویان تا حرم بزرگ آن آموزگاران مکتب شهادت رهرو باش با رشادت‌هایت تلألو خون تارک مولایمان علی را با اهتزاز پرچم خونین کربلای ایران به قبه آسمان سایش به ملکوتیان نشان ده و به آنان بگو که ما به عهد خود وفا کردیم وفا کردیم و به ندای هزار و چهارصد ساله پیشوایمان لبیک گفتیم که فریاد زد: «هل من ناصر ینصرنی». بگو که ناصر حسینی و فدایی راه فرزندش امام خمینی هستی عزیزم.

گم‌گشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است.

نوشته فاطمه دوست‌کامی

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

منبع : پایگاه خبری انصارحزب الله 

گمنام رفتید و گمنام برگشتید...
گمنام رفتید، گمنام برگشتید، بی ادعا رفتید، بی ادعا برگشتید، آسمان با حسرت به تماشایتان ایستاده بود وقتی عزم سفر کرده بودید و کوله بارتان را می بستید.

 

شهدای گمنام

 

آن زمان درست وقتی که با لبخند به اشکهای بی صدای مادران و پدران و همسرانتان نگاه می کردید، وقتی پیشانی فرزند دو ماهه تان را می بوسیدید، آسمان با حسرت به تماشایتان ایستاده بود.

وقتی از همه دوستان، همسایه ها، محله، کوچه ، بازار و آن همه خاطره شیرین تنها با تبسمی دل بریدید، شاید ... نه... حتما فکرش را می کردید و می دانستید که سالهای سال بعد تنها با چند تکه استخوان، یک کوله پشتی هزار تکه، قمقمه ای پوسیده و یک عکس کوچک از مرادتان، بر روی دستهای لرزان و بی قرار و ناشناس مردم تشییع می شوید.

این غریبه ها که امروز تابوت های سبک تان را بر شانه می کشیدند، چقدر دلشان برای سنگینی حضورتان تنگ شده بود، چقدر گریه کردند برای خودشان! چقدر شرمگین بودند!

شما که پر کشیده بودید پس چرا این قدر دیر آمدید و حالا که آمدید چرا این قدر غریب؟ اینجا کسی حرف شما را نمی فهمد و لبخند شما را به جا نمی آورد. اینجا همه در پی نامند. گمنامی را هنر نمی دانند، بی نام و نشان بودن را دوست ندارد.

اینجا آدم ها به آب و آتش می زنند تا شناخته شوند. اصلا همه کارها، همه دو دو کردن ها برای این است که کسی توی کوچه و خیابان با انگشت نشانشان دهد. این جا همه منتظرند تا کسی از آنان بپرسد ببخشید قبلا شما را جایی ندیده ام  شما آدم مهمی نیستید؟

اما شما گمنامید. راهتان را پیدا کرده اید که گمنام شده اید. حالا هر کدام در جای جای سرزمینی که برایش به آب و آتش زدید به ما لبخند می زنید. ای کاش همه نامها گم می شد اگر راهی روشن در پیش بود.

اگر کسی شما را در یزد، تهران، آذربایجان غربی، بوشهر، خراسان رضوی، فارس، کهکیلویه و بویراحمد و کرمان به جا نمی آورد، شما بی تقصیرید. تقصیر از ماست که خودمان را گم کرده ایم. زیر سایه شماییم و سایه تان را به جا نمی آوریم.

یکی می گفت هنوز هم وقتی هوا ابری می شود مادرها نگرانتان می شوند. هنوز هم وقتی خبر انفجاری در عراق را می شنوند، دلواپس عزیز دردانه هایشان می شوند. هنوز هم روزی هزار بار کوچه را از اول تا آخر گز می کنند و همان طور که روضه حضرت علی اکبر(ع) را زیر لب زمزمه می کنند، منتظرند تا شما با همان لباس خاکی بی درجه، با همان لبخند و سر و موی خاکی و با همان چفیه و تسبیح و انگشتر و کوله پشتی از راه برسید

از شما چه پنهان  بعد از جنگ، بعضی ها... اصلا بعضی از همان دوستان شما خودشان را گم کردند. همانطور که شهید همت می گفت، همانطور که آقا مرتضی حدس می زد.

در این سی و یکی دو سال چقدر اوج گرفتید و کسی ندید. چقدر مدال آوردید و کسی برایتان یک هورای خشک و خالی هم نکشید.

کاش حداقل مادرانتان بودند و می دیدند چه دسته گل هایی تحویل بهشت داده اند و بهشتیان چطور عزیز دردانه هایشان را تحویل می گیرند.

از شما چه پنهان توی این سی و یکی دو سال ما هم کلی مدال گرفتیم. توی مسابقات ورزشی، المپیادها، جشنواره های داخلی و خارجی با فرش های قرمز و بنفش و صورتی اما شما لبخند زدید، خوشحال شدید و... لبخند زدید و شاید توی دلتان می گفتید اگر مدال های ما را می دیدید می خواستید چه کار کنید؟ راست هم می گفتید، اگر می گفتید، اگر به رویمان می آوردید.... !!!

راستی اگر مدال های شما را می دیدیم شاید امروز این قدر به خودمان غره نمی شدیم. این قدر توی بوق و کرنا نمی کردیم. این قدر برای مدال های کوچک مان منت سر مردم نمی گذاشتیم و از خلف وعده مسئولان و نگرفتن خانه و ماشین و سکه و سفر حجشان توی سر و مغزمان نمی زدیم.

و شاید اگر مردم شما را می شناختند این قدر برای کم کردن روی برادر و خواهر و همسایه شان حرص نمی زدند.

یکی می گفت هنوز هم وقتی هوا ابری می شود مادرها نگرانتان می شوند. هنوز هم وقتی خبر انفجاری در عراق را می شنوند، دلواپس عزیز دردانه هایشان می شوند. هنوز هم روزی هزار بار کوچه را از اول تا آخر گز می کنند و همان طور که روضه حضرت علی اکبر(ع) را زیر لب زمزمه می کنند، منتظرند تا شما با همان لباس خاکی بی درجه، با همان لبخند و سر و موی خاکی و با همان چفیه و تسبیح و انگشتر و کوله پشتی از راه برسید.

/ 0 نظر / 32 بازدید