يادي‌از‌شهداء
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  

 يادي‌از‌شهداء 
     گُلم در تنگه چزابه گم شد

بابا جان ! مي‌خواهم از لحظات بي‌تو بودن بگويم. روزهايي كه با ياد تو گذشت. از تنهايي‌هايم. مي‌خواهم با تو حرف بزنم. گوش مي‌كني ؟
تو صداي مرا كه از نگاهم شعله مي‌كشد به خوبي مي‌شنوي. صداي نفس‌هاي گرمت را در عمق لحظه‌هايم احساس مي‌كنم و گرماي دست نوازشگرت را بر گونه‌هايم. گاهي كه گريه مي‌كنم، دستان مردانه‌ات، مرواريد اشك از گونه‌هايم پاك مي‌كند. همين بود كه تنهايي‌هايم را با تو قسمت مي‌كردم و كوچه ثانيه‌هايم را به ياد تو آذين مي‌بستم.
بابا جان ! در آن روزهاي دور، بي‌تو بودن چه سخت بود نبودنت، در گلويم به بغض نشسته است و در نقاشي‌هايم، عكس هيچ مردي را نمي‌كشم. تو را هميشه در قاب پنجره جستجو مي‌كردم.
احساس مي‌كردم از آن دورها برايم دست تكان مي‌دهي و به صورتم لبخند مي‌زني. هميشه با خود فكر مي‌كردم سرانجام روزي مي‌آيي و تكرار اين روزهاي هرزه را مي‌شكني. اين رؤياي زودگذر – اين كه مي‌آيي - مرا غرق در شادي مي‌كرد؛ ولي مي‌دانستم كه جسمت ديگر نخواهد آمد.
مادر مي‌گويد: « آن سال‌ها چيزي به آمدن بهار نمانده بود كه بابا مثل يك شقايق سرخ، سرافراز برگشت، و ما آن بهار را بدون او سپري كرديم. آخر روح بابا توي جبهه جا مانده بود و از همان جا به ملكوت پر كشيد و تنها جسمش را در تابوتي چوبي برايمان آوردند.»
مادر مي‌گويد: « آن بهار را هنوز باور نكرده‌ام. آن روزهايي كه به زبان شعر مي خواندند:
چه بهار سرخيه كه بوي خون مياد ازش
عوض گل، برامون نعش جوون مياد همش
حالا ديگر از آن روزها مدت زيادي مي‌گذرد. ديگر براي آمدنت بي‌تابي نمي‌كنم و با هر صداي زنگي از جاي نمي‌پرم. فقط هر وقت دلم برايت تنگ مي‌شود، مي‌روم سراغ عكست و با آن درد دل مي‌كنم. مي‌دانم كه چشمانت بر همه لحظاتم شاهد است و حرف‌هايم را مي‌شنوي. آرزويم اين است كه بتوانم راهت را آن‌گونه كه خود مي‌خواستي ادامه دهم. هر بهار را با ياد تو سپري مي‌كنم تا آن بيايد، و با زبان اشك مي‌خوانم:
« گُلم در تنگه چزابه گم شد !
دخترت زهرا معتمدي

منبع: مجله فكه شماره دوم تير 1378