مواظب باشید از هول آزادی توی دیگ نیفتید
ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳  

شهید مسعود سروش در سال 1334 در میان خانواده ای حق جو در شهر آبادان به دنیا آمد او فرزند سوم و اولین پسر خانواده بود. بسیار با استعداد بود و در مدرسه و مورد توجه اولیاء مدرسه قرار داشت، بطوری که در دبیرستان گاهی در غیاب معلم با دستور مدرسه تدریس می کرد، از همان زمان با تکلیف و تقلید آشنا شد و با رساله امام خمینی انس گرفت.


روحی لطیف داشت و هرگز از کنار هیچکس بدون توجه عبور نمی کرد بطوری که در محل زندگی به علی خنده رو معروف بود (علی نام مسعود در منزل و محله بود)، در مدرسه اغلب دوستانش بچه هایی بودند که مورد توجه هیچکس نبودند او حمایت و توجه به آنها را دوست داشت و برای رفع مشکلاتشان با دقت  و پشتکار و بی سر و صدا اقدام می کرد، بطوری که در 18 سالگی دوستانش او را به عنوان مرجعی برای حل مشکلات خود می دانستند.

با ورودش به دانشگاه در رشته برنامه ریزی و کاربرد کامپیوتر، به تهران آمد و بسرعت جزو فعالین دانشگاه قرار گرفت، ابتدا بدلیل حمایت مخفیانه رژیم شاه از گروهک های چپگرا بمنظور سرکوب جریان های اسلامخواه و در نتیجه رونق کار این گروهک ها در دانشگاهها، مدت کوتاهی به شعارهای رنگین آنها سرگرم شد اما روح حق جو و نگاه دقیق او به افکار آنها، بزودی وی را متوجه تناقضات فکری آنها نمود و از آن پس به جرگه دوستداران امام خمینی(ره) پیوست در آن سالها به دلیل اختناق و ترس حاکم بر جامعه و خصوصاً محیط های دانشگاهی، هر نوع فعالیتی علیه رژیم خونخوار شاه بسرعت کشف و مرتکبان آن به زندان می افتادند و در زندان آنقدر شکنجه می شدند که یا بمیرند و یا توبه نامه امضاء کنند و به همکاری با سازمان امنیت و اطلاعات کشور(ساواک) راضی شوند. و در واقع بسیاری از ای گروهک ها در دانشگاه همکار ساواک به حساب می آمدند، داستان شکنجه ها و شهادت جوانان پاک کشور در زندان های ساواک مثنوی هفتاد من کاغذ است، اما خوب است بدانیم که ماجرای سرکوب مبارزان با دستگیری و زندان و شکنجه ختم نمی شد بلکه تعرض به خانواده و نوامیس ایشان هم یکی از شگردهای معمول ساواک بود، بطوری که بعد از دستگیری هر مبارز ، مردم عادی ناچار بودند با خانواده وی قطع رابطه کنند، خدا عذابشان را زیاد کند که چه روزهایی سخت و عذاب آوری برای ملت پاک ایران پدید آوردند. خلاصه اینکه مبارزات در آن دوره کاملاً مخفیانه حتی از دید خانواده ها بود. مسعود هم به همین ترتیب فعالیت می نمود تا اینکه خبر شهادت حاج آقا مصطفی خمینی(ره) به ایران رسید و به این ترتیب روح تازه ای در کالبد مبارزان دمیده شد، مردم انگار از جانشان سیر شده بودند ، از اختناق دهها ساله از سرکوب و از وحشت همیشگی ، مردم اکنون از طریق روحانیت به امام خمینی متصل شده بودند اما رژیم هنوز قدرتمند به سرکوب می پرداخت.

مواظب باشید از هول آزادی توی دیگ نیفتید

خاطره ای از مبارزات:
آن روزها دانشجویان مبارز تعدادشان در هر دانشگاه به تعداد انگشتان یک دست نمی رسید، زیرا سرکوب ها بشدت وحشیانه بود و تقریباً اگر کسی بوسیله ساواک دستگیر می شد دیگر امیدی به بازگشتش نبود، لذا برای اینکه دانشجویان جرات پیدا کنند وارد مبارزه شوند لازم بود همدیگر را بیابند، مدرسه عالی (دانشگاه) کامپیوتر در خیابان ظفر (شهید دستجردی) محل تحصیل مسعود، از مدتی قبل به برکت وجود تعدادی از دانشجویان متدین فضای نسبتاً خوبی پیدا کرده بود، روزی یکی از دوستان مسعود که دانشجوی مدرسه عالی (دانشگاه) بیمه بود از او می خواهد برای شکستن جو اختناق حاکم بر این دانشگاه کاری بکند، چند روز بعد موقع نهار، مسعود به همراه چند تن از دانشجویان، خیلی عادی وارد غذاخوری این دانشگاه می شوند، و بعد از چند دقیقه شروع می کنند با هم کتک کاری کردن، بقیه دانشجو ها هم که می دانستند ماجرا چیست بعد از کتک کاری های ساختگی و هیاهو و سر صدا از غذا خوری خارج شده و شروع می کنند شعار دادن علیه رژیم شاه، و تا گارد دانشگاه به خود بیاید جمعیت دانشجویان از دانشگاه خارج می شوند و مسعود را فراری می دهند. از آن پس نیز تلاش های او در دانشگاه برای مبارزه با انحرافات فکری گروهک ها و طرفدارانشان، خاطرات عجیب و شیرینی را برای دوستانش به یادگار گذاشته است.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در آنجا هم خوش درخشید و به همین دلیل تا زمان شهادتش او هیچگاه نتوانست موافقت فرماندهی را برای حضور در جبهه به دست آورد پس بناچار در اسفندماه سال 1360 مرخصی گرفت و برای شرکت در عملیات فتح المبین بصورت ناشناس به منطقه رفت و در اولین ساعات فروردین سال 1361 در منطقه شوش، جبهه عنکوش به همراه حدود بیست نفر از اعضاء گروه تخریب که در قطار به مقصد اهواز با آنها آشنا شده بود مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت و به شهادت رسید.

جوانی بسیار با نشاط بود و همواره اولین چیزی که در ذهن همه دوستانش از او به یادگار مانده است بذله های شیرین و و زیرکانه او بود، اعتقاداتش بسیار محکم بود، در اعمال و رفتارش بسیار دقیق بود و احکام فقهی را بر اساس رساله امام خمینی(ره) می دانست و عمل می کرد، به همین دلیل دوستانش بعد از شهادت اش نام فرزند رساله را بر وی گذاردند، او عاشق ادعیه و زیارات ائمه علیهم السلام بود و در وصیتنامه اش خواسته تا دعای ندبه و زیارت عاشورا را برایش بخوانند.

تجاوز بنام آزادی به قلم شهید مسعود سروش در حدود بیست و چهار پنج سالگی در همان روزهای پرآشوب و فتنه سال های 1358و 1359 نگاشته شده است، ارزش این مقاله در این است که بدانیم گروهک ها با ترجمه متون ایدئولوژی های غربی و شرقی ادعاها و شعارهای رنگارنگ و دهان پرکن و فریبکارانه ای در دفاع از خلق در محیط دانشگاه ها مطرح و بر در و دیوارها می چسباندند، ضرورت افشاء دروغ ها و ریاکاری این گروهک ها نیاز به اطلاعات عمیق و وسیعی داشت که شهید عزیز ما آنرا با ایمان محکم خود به انقلاب اسلامی، ممزوج نموده و گاهی یک تنه در دانشگاه به مناظره و مبارزه با آنان می پرداخت ، بطوری که گروهک ها پنهانی او را به ترور تهدید می کردند . البته این مقاله در حد اطلاعات آن روز ایشان بوده و احتمال اشکال در آن وجود دارد، اکنون بخشی از این مقاله بدون هیچ دخل و تصرفی تقدیم می گردد.

به نام خدا

تجاوز به نام آزادی

مواظب باشید از هول آزادی توی دیگ نیفتید


آزادی مفهومی است که وجودش از عدمش شکل می گیرد . یعنی اصولا یک حالت یا وضعیت مستقل برای وجود آن متصور نیست . مفهومی است که مستلزم در بند بودن است. یا در کلام ساده تر آزادی باید در بند تعهداتی باشد و آزادی بدون تعهد می تواند به تجاوز بینجامد که خود پایمال کردن آزادی است. یعنی آنچه به آزادی وجود می بخشد، همان تعهد است.
این کلام در حقیقت همان گفته معروف است که آزادی هر کس در آنجا تمام می شود که آزادی دیگری آغاز می گرد.

 با این وصف روشن می شود که اصولا آزادی مفهومی مستقل از فرهنگ و وضعیت یک اجتماع نیست ؛ چه آن تعهدی که برای آزادی هر کس وجود دارد همان حدود آزادی دیگران است ، که آزادی آنان و آزادی تو نیز محدوده هایی است برای حرکات و گفتار آنان و تو , چون حرکات و گفتار هر کس ناشی از وضعیت اجتماعی و فرهنگی اوست ، بنا بر این آزادی باید در مقابل فرهنگ و وضعیت اجتماع اش متعهد باشد و اگر نباشد آزادی نیست تجاوز است.

برای ملموس شدن این گفتار مثالی می زنیم: در بعضی ممالک غربی که اینگونه مسائل درونشان حل شده میتوان در بعضی اماکن عمومی و حتی گاهی اوقات در کنار خیابانی شاهد معاشقه یک زن و مرد بود البته آنان و بقیه مردم اجتماعشان نیز این آزادی را برای آنان قائلند، ولی خوشبختانه مسلم است که چنین عملی در اجتماع ما تجاوز صریح به حقوق دیگران است. بنابراین روشن می شود که در یک جامعه بدون توجه به فرهنگ و باور کلی بدون توجه به بسیاری از خصوصیات آن و بدون توجیه کردن هر عملی و مقصود از آن در روال حرکت آن جامعه نمیتوان به ادعای آزادیخواهی هر حرفی که هست زد و هر کاری خواست انجام داد. با این اوصاف روشن است با توجه به وضعیت بسیار حساس مملکت ما بسیاری تجاوزها ممکن است به نام آزادی رخ دهد که در صورت جلوگیری از آنها طبیعی ترین عکس العمل عاملین آنها ادعای وجود سانسور است.

در این میان گروهی به خیال خود مصلح که این مطلب را درک می کنند ، سعی می کنند منافع خود را با منافع مردم پیوند زده و مردم ساده دلی را که خواهان آزادی هستند، در این تجاوز بنام آزادی بدنبال خود بکشند . و چه ساده موفق می شوند بعضی ارگانهای مطبوعاتی ما را هم بدنبال خود بکشانند. به طوری که این روزها بعضی از روزنامه های ما حاضرند هر مطلبی را هرچند پوچ و بی معنی بشرط اینکه در مخالفت با دولت (نظام) باشد چاپ کنند.

دلیل این را که اینگونه حرکات را علیرغم ادعاهای آزادیخواهی آنها تجاوز می نامیم و منافع آنها را که از طرف خودشان منافع خلق توصیف می شود ، از منافع واقعی خلق جدا میدانیم ، بعداً توضیح خواهیم داد ولی اینجا اشاره و تاکید روی این مطلب است که یک روزنامه ملی حق ندارد بنام آزادی در جهت منافع گروهی خاص قرار گرفته و به آنان اجازه دهد با صدای او به قلب واقعیات بپردازند و خواسته های واقعی و ارزشهای حقیقی را نادیده گرفته و خواسته ها و ارزشهای کاذب بیافرینند.

در آفریدن چنان ارزشهایی مثال میزنیم که ادعای طرفداری از منافع خلق برای هیچ دسته ای برتری بوجود نمی آورد زیرا مسلماً هر گروه و دسته سیاسی چنین ادعایی دارد، بلکه باید به این مساله توجه داشت که هر دسته ای منافع مردم را در چه چیز می بیند.
بنا بر این یک روزنامه ملی تا زمانیکه با اعلام وابستگی به یک گروه خاص ، امتیاز ملی اش را واگذار نکند، حق ندارد برای هیچ گروهی رسالتی(امتیازی) قائل شود.

و اما آنچه را تجاوز می نامیم همانا مطرح کردن منافع خاص خود به عنوان منافع مردم و پیوند زدن این دو به یکدیگر از طریق مطرح کردن ارزشهای کاذب است. از اینرو چنانچه جدایی این منافع روشن شود  ادعای ما در مورد تجاوز نیز روشن خواهد شد.

در مورد این منافع خاص باید این توضیح داده شود که در هر حرکتی برای هر دسته یا گروه سیاسی غیر از منافع یا خواسته های نهایی بعضی خواسته های جنبی برای کوتاه مدت و یا کلاً برای تا زمان رسیدن به مقصود مطرح می شود. در اینجا منظور بحث کردن درباره خواسته ها و منفع نهایی نیست، بلکه منظور نشان دادن این موضوع است که چگونه منافع از دسته دوم با منافع مردم پیوند زده می شود و چگونه بعضی ها حاضرند برای رسیدن به "منافع خلق از دیدگاه خودشان حاضرند خلق را گول زده و یکپارچگی آنرا متزلزل سازند. به این منظور به بررسی دو مورد از مهمترین این گونه اعمال میپردازیم و به مصداق مشت نمونه خروار است قضاوت در مورد بقیه را به عهده خواننده می گذاریم.

حساسیت در مطرح کردن اسلامی بودن انقلاب


آنچه واضح و مسلم است اینست که یکی از بزرگترین محرکهای یک ملت در یک انقلاب فقر یا فشار های اقتصادی است. اما در یک انقلاب زمانی که مردم قوانین اجتماعی موجودشان را نفی می کنند خواهان پیش کشیدن قوانین تازه ای می شوند که یکی از شرایط پیروزی یک انقلاب وحدت خواسته مردم در مورد قوانین تازه است . و آنچه که وجهه یک انقلاب را روشن می سازد همان قوانین تازه است . یعنی یک انقلاب پیروز از آن چیزی که نفی کرده است رنگ نمی گیرد  بلکه از چیزی که طلب کرده رنگ می گیرد . بنا براین مطرح کردن انقلاب به صورت مثلا انقلاب ضد امپریالیستی مستلزم آنست که چشمهایمان را بروی بسیاری از واقعیات ببندیم . مثلا کسانی که مردم را فقط خواستار دمکراسی می دانند آن را انقلاب دمکراتیک می دانند  ولی در اینجا باید به این نکته توجه کرد که مردم ما واقعا چه می خواهند  و آنرا چگونه می خواهند واضح است که خواسته مردم عدالت است و آنرا به صورت اسلام می خواهند، چه با وجود آنکه در سالهای گذشته شاهد بی عدالتی های زیادی در قالب اسلام بوده اند، تنها دلیل آنکه یکصدا فریاد بزنند: "استقلال- آزادی- حکومت اسلامی" می تواند این باشد که اسلام حقیقی آثار عمیق خوبی بر مردم ما باقی گذاشته است. و از نیروی ایمان به اسلام بود که جوانان ما بی هیچ ترسی با دست خالی به جنگ گلوله ها رفتند و شهید شدند و نیز تحت تاثیر آن آثار عمیق خوب و نیروی ایمان به اسلام بود که در سال 42 گروه عظیمی از مردم ما برای اسلام و فقط برای اسلام به پاخاستند و چه حماسه ها که نیافریدند. هیچ عقل سلیمی منکر نیروی ایمان به اسلام در به حرکت درآوردن مردم در انقلاب ما نمی شود.

بررسی اجمالی یک مساله عینی نیز ما را معترف به این موضوع میکند؛ و آن رابطه میزان تظاهرات و اعتراضات خونین مردم در شهرهای مختلف و میزان اعتقادات مذهبی مردم این شهرهاست. یعنی از شهرهای کوچک و بزرگ آنجا که اعتقادات مذهبی مردم قوی تر است، تظاهرات و اعتراضات، خونین تر است. قم، تبریز، اصفهان، مشهد، تهران، دزفول، همدان، شیراز، جهرم . . . . . . . . . . . . . . . . آبادان . . . حال روشن میشود آنکه از آوردن کلمه اسلامی در دنبال انقلاب می هراسد و سر باز می زند کیست و چکاره است و جایش کجاست.
و روشن میشود که به بهانه آزادی(بیان) انقلاب اسلامی نگفت و انقلاب گفت -  ولی آیا این آزادی است یا تجاوز به آزادی مردم مومن به انقلاب اسلامی؟

آیا پیوند زدن این آزادی بی بندوبار به آزادی مردم همان پیوندی نیست که از آن یاد کردیم؟
 
 ارتش ضد خلقی


از اولین روزهایی که شعارهای "برادر ارتشی" در مملکت مطرح شد و مردم با الهام از پیام رهبرشان، ارتشی را برادر نامیدند، بسیاری اعتراض کردند که ارتشی برادر ما نیست و ساخت ارتش چنین است و بافت ارتش چنان است. در اینجا بدون استناد به آنچه که فعلا اتفاق افتاده این مساله را در محدوده زمانی خودش بررسی می کنیم؛ و محتوای این پیام را و دلایل مخالفت های با آن را بیان می کنیم. در ضمن آنچه که اتفاق افتاده اگرچه مورد استناد ما قرار نمی گیرد ولی مسلماً موید نظر ما می باشد. به طور کلی استدلال کسانی که با برادر بودن ارتش مخالفت می کردند، بر این مبنا بود که "ارتش وسیله ای ست در دست طبقه حاکم که فلسفه وجودی آن و تجهیز آن برای سرکوبی جنبش های خلقی بوده" و بنابراین ارتش ضد خلقی است و باید با آن مبارزه کرد.
حال با قبول همین واقعیت (داخل گیومه) به بررسی مساله می پردازیم و ادعا می کنیم که این واقعیت با محتوای شعار برادر ارتشی منافاتی ندارد.

این توضیح را می دهیم که در این بررسی ارتش را به صورت یک ماشین مطالعه نمی کنیم بلکه به بررسی اجزاء آن یعنی نیروی انسانی آن می پردازیم.

در ضعف این استدلال به این نکته اشاره می کنیم که چگونه یک سازمان در اثر وسعت و گستردگی ممکن است از بعضی جهات از حالت سازمانی خارج شده و به صورت اجتماع درآمده و در بعضی خصوصیات از قوانین اجتماعی تبعیت کند. برای مثال اصولا اتلاق کلمه ارتشی به یک شخص قبل از آنکه در ذهن انسان تعلق به یک سازمان را تداعی کند، تعلق به یک جامعه خاص با روحیات و فرهنگ خاص را تداعی می کند، و اصولا زندگی در محله های مسکونی در کنار یکدیگر و استفاده جمعی از بسیاری وسایل زندگی این روحیه اجتماعی را در افراد یک سازمان قدرت می بخشد. می خواهیم از این مطلب چنین نتیجه بگیریم که افراد چنین سازمانی هرچند از بطن اجتماع خود دور باشند، (که این موضوع نیز به خصوص در سطوح پایین تر ارتش تا حد زیادی واقعیت ندارد) خود تشکیل یک جامعه را می دهند و از قوانین اجتماعی مبرا نیستند.

با این وصف به این مساله می پردازیم که یک جامعه و یا سازمانی با چنین  وجهه ای ممکن است از مسیر برنامه ریزی هایی که برای آن شده، خارج شود و در یک انقلاب شرکت جوید و اصولا معنی انقلاب همین است کما اینکه ما شاهد  بودیم که چگونه از اجتماع ما جامعه ای مصرفی ساخته بودند و با چه برنامه ریزی های دقیقی می رفتند که ما را از نظر مادی و مخصوصا فرهنگی هرچه بیشتر وابسته کنند. ولی آیا هیچ یک از حرکات جامعه ما در دو سال گذشته مطابقتی با این برنامه ریزی ها داشته است؟ خیر بلکه درست در جهت عکس آنها بوده است. در اینجا بار دیگر به این مساله اشاره می کنیم که زندگی بسیاری از ارتشی های ما و به خصوص طبقات پایین تر آن از زندگی مردم جدا نبوده و بسیاری از آنها در میان مردم زندگی می کردند. تا اینجا روشن کردیم که امکان وقوع یک انقلاب در میان افراد ارتش را نمی شود نفی کرد.

ولی حالا ببینیم چگونه ممکن است چنین انقلابی رخ دهد. قانون می گوید "انقلاب در حالی که به دست مردم به وجود می آید، خود انسان ساز بزرگی است"؛ برای لمس کردن این حقیقت کافی است به روحیات و افکار خود در ابتدای انقلاب و زمان حاضر بیندیشیم تا تفاوت ها را حس کنیم، چه بسا انسان های ساده ای که تنها تحت تاثیر انقلاب در عقایدشان صد و هشتاد درجه تغییر جهت یافته اند.
با این اوصاف بسیار ممکن به نظر می رسد که یک فرد ارتشی از نظر فکری تحت تاثیر این انقلاب قرار گیرد؛ اما ببینیم چه عاملی ممکن است از شرکت عملی او در انقلاب جلوگیری کند.

می دانیم که ارتش اسلحه ای ست در دست طبقه حاکم؛ ولی به جز عده ای از فرماندهان ارتشی بقیه افراد آن خود جزء طبقه حاکم نیستند. پس آنچه که باعث می شود یک فرد ارتشی تا آخرین لحظه سنگر ضد خلق خود را رها نکند این است که احساس کند در یک کشتی به اسم ارتش قرار دارد که هرچند تمایلی به ماندن در آن ندارد ولی بیرون رفتن از آن نیز به منزله غرق شدن در دریاست. ولی چنانچه این کشتی را در ساحل مردم ببیند و احساس کند که می تواند از کشتی خارج شده و در ساحل قرار گیرد، امکان شرکت عملی او در انقلاب نیز به وجود خواهد آمد. پس چه بهتر که فریاد بزنیم "برادر ارتشی به فرمان خمینی از تو دفاع می کنیم." و بعدها نیز شاهد    شدیم که چگونه در شب شنبه 20 بهمن مردم برای حمایت از برادر ارتشی ابتدا با دست خالی پادگان نیروی هوایی را محاصره کردیم و چه نتایجی گرفتند.

در اینجا لازم است اشاره ای هم به کشتارهایی از قبیل جمعه سیاه که توسط ارتش صورت گرفت، در این موارد باید روشن کنیم که اولا در مورد کشتار اولیه از قبیل جمعه سیاه هیچ یک از زمینه هایی که برای شرکت ارتشیان انقلاب به آن اشاره کردیم به وجود نیامده بود. (با این حال در همان دوران نیز ما شاهد آتش گشودن ارتشیان به روی یکدیگر بودیم) و ثانیا در مورد حرکات بعدی این ادعا را نکردیم که تمام ارتشیان در انقلاب فکری شرکت جسته بودند.

به عنوان نتیجه گیری باید گفته شود که ادعا این نیست که ارتش به طور کامل در انقلاب شرکت جسته اما وقوع یک انقلاب را در ارتش، که تا حد زیادی به آن لطمه زد روشن است. اما آنان که با شعار "برادر ارتشی" مخالفت کردند از نظر دلایل ابراز این مخالفت به دو دسته تقسیم می کنیم:

1-    آنان که هنوز هم چشم های خود را بر روی واقعیات این انقلاب بسته اند، و به جای تفکر و تعمق در مورد آنان و یافتن خصوصیات اصیل آن سعی دارند اسرار آن را از لای تئوری ها و تجربیات دیگران بیرون بکشند.

2-    آنان که سعی داشتند از طریق تشدید برخوردهای ارتش با مردم زمینه یک برخورد مسلحانه وسیع را پیش بیاورند و در خلال این نبرد از طریق کسب وجهه و پایگاه در میان مردم جای پایی برای اربابانشان باز کنند و به این دلیل واژه "ارتش ضدخلقی" را در گوش مردم می خواندند و می بینیم که برخورد ارتش با مردم نفع آنان بود نه نفع مردم ولی چه استادانه آنها را پیوند می زدند.
 
م- سروش
(1359) 
روحش قرین رحمت الهی باد

همانطور که ملاحظه شد دقت شهید در شناسایی ریشه های انقلاب اسلامی و همچنین جریانات فرصت طلب ضد انقلاب باعث گردیده تا خواننده مقاله احساس کند امروزه نیز انقلاب در فضای مشابه ای قرار دارد و جریانات فرصت طلب هنوز هم کم و بیش با همان ادبیات سال های اول پیروزی، به انقلاب حمله می کنند، این یک تصادف نیست بلکه تجسد یک تقابل همیشگی بین پیروان حق و پیروان باطل است.