ما و پنجره های بسته بهشت
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥  
شلمچه ، خاك خوب خدا!
سالهايي است كه پنجره روشن بهشت بسته مانده است
و دلهايي كه تو مي شناسي در تب و تاب ماندن مي گدازند.
به هرسو مي نگريم نه نشاني از پرنده است نه اثري از پرواز.
دلها همه در احاطه فراموشي اند و خاموشي! دستهاي بلند دعا ديگر معجزه نمي كنند.
رودهاي زلال آواز خشكيده اند.
نخلهاي شاهد شفاعت به حاشيه رانده مي شوند.
سرودهاي لبريز از مظلوميت راه شب را پيش مي گيرند.
نمي داني كجا بايد سراغ فرشته ها را بگيري.
هرمرثيه كه مي سرايي باران نمي آيد. هرمويه اي كه مي نالي راه تو را پيدا نمي كند.
ازدحام كينه آسمان دلها را سربي كرده است .
درختها به خاكستر مي انديشند.
خيابانها همهمه آن همه دريا را فراموش كرده اند.
نگاه پنجره ها به رنگ خستگي است .
مشام كوچه ها را گامهاي بيهوده و بي تكليف پركرده اند.
آه اي قد كشيده تا بهشت!
نمي دانم چه بگويم.
سرريزم از بغض. نالانم از درد، سرشارم از اوج. تنهايم در كوچه هاي بي آويز ستاره. سرگردانم در انتهاي مبهم خويش. بي چراغ و بي آفتاب.
كاش مي توانستي ببيني مجنون به انتها رسيده است .
قلاويزان پشت لحظه هاي كش دار فراموشي خاك مي خورد.
طلاييه ديگر تمام شد.
فكه فراسوي ديروز مانده است.
كارون موج درموج لبريز از گلايه مي گذرد.
اروند به ساحل خويش دلبسته است.
كرخه در غروب غوطه مي خورد.
آوازهاي شاخ شميران آشنا نيست.
شهيدان درماووت معمولي شده اند.
همه مي خواهند با اروند شبيه شبهاي نه چندان دور شوند.
نمي دانم تو را تاب و تحمل دوري از آن همه آيينه آسماني و دريايي هست؟!
آه اي يادگارفرشته ها!
تو هم گوشه اي گرفته اي و دم برنمي آوري.
تو هم اين همه نامردمي را مي بيني اماسكوت مي كني؟
تو هم مي شنوي اين همه زخم را اما چيزي نمي گويي؟
آخر مگرتو را چه مي شود؟
چرا از اين همه سكوت برلب دوخته سراغي نمي گيري؟
چرا ازاين همه غريبي عريان چيزي نمي گويي؟
چرا نمي گويي از نگاههاي پرجست وجوي مادران؟
چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمي گيري؟
چرا فرياد نمي زني از پلاكهاي ته نشين شده در اروند؟
چرانمي سرايي از ارتفاع بلند دلهاي كوچك؟
مگر از دروازه هاي تو به كرانه هاي بهشت نمي رسيديم؟
مگر از صبحگاه تو داوطلب ميدان مين نمي شديم؟
مگر از خاك پاك تو نگاهي به عطش و محاصره نداشتيم؟
مگر از آسمان تو شهادت خويش را پيشاپيش نمي گفتيم ؟
مگر از فضاي مظلوم تو دست به دامان مظلومه اي بي مزار نمي شديم؟
اگر تو نمي داني او خوب مي داند.
او خوب مي داند كه بربالاي پيشاني بندها چه مي نوشتيم؟
او خوب مي داند كه چه آرزويي داشتيم.
او خوب مي داند آخرين پلك هايمان در آرزوي ديدن روي كه بود.
او بهتر مي داند كه پهلوي ما چرا زخم برداشت و گلويمان چرا بوي مظلوميت مي داد!
مگر يادت رفته است محاصره سوزان گردان حنظله را در فكه؟
مگر يادت رفته است گلوله هاي شيميايي پشت كانال ماهي ؟
مگر يادت رفته است فريادهاي دردآلود خفه شده در گلوي پاي كمين را؟
مگر يادت رفته است سوختن خاموش آن آرپي جي زن براي لو نرفتن عمليات را ؟
يادت رفته است آن همه بي قراري والتماس براي خط شكن شدن را ؟
يادت رفته است غواصهاي غوطه ور در اوج و موج را ؟
يادت رفته است روزهاي سراسر فرشته و بال را ؟
و غلتيدن در ميدان مين را !