شهدا

تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید


 فرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست

تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبیدفرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست:

ـ ای لشكرحسینی تا كربلا رسیدن یك یاحسین دیگر

ـ ایستگاه بعدی، كربلا

ـ كربلا رفتن خون می‌خواهد

ـ رزمندگان تا كربلا راهی نیست

ـ تا كربلا راهی نمانده، 1000 قدم

ـ هر روز عاشورا و هر روز كربلاست

ـ آیا كسی هست مرا یاری كند؟

ـ كربلا كعبه عشق است و منم در احرام

ـ دانشگاه عشق دانشجو می‌پذیرد

ـ حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست

ـ حسینیان! وعده‌گاهمان در بهشت كنار حسین، یا در كربلا كنار قبرش

ـ ای تركشها، ای فشنگها مرا دریابید

ـ كربلا یعنی عشق، فداكاری صبوری

ـ در راه تو بس كه جان فشاندیم حسین تا بصره گل سرخ فشاندیم حسین

ـ عشق حسین و فرزندش خمینی عزیز ما را به این وادی كشانده

ـ اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید

ـ زائر كربلا

ـ جان فدای لب تشنه حسین

حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ هیهات منا الذله

ـ تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید!

ـ هل من ناصر ینصرنی

ـ الموت أولی من ركوب العار

ـ انی احامی ابداً عن دینی

ـ حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ كل ارض كربلا

ـ لبیك یا ابا عبدالله

ـ عاشق حسینی ـ سربازان خمینی

ـ انی سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم.

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 


 

دوكوهه‌ی بین كربلا و ظهور

 


 

 از آن هنگام که سر شیشه عطر سیب را شکستند و آن عطردان بی‌سر شد، عطری عالم را فراگرفته که نه کربلا و نه جغرافیای تشیع را، بل هر آن‌چه که نسب و نامی از انسان و خدا بر آن نهاده‌اند را، به بوی خود درآورده است

 


 

 

 

دوكوهه‌ی بین كربلا و ظهور

 

 

 

از آن هنگام که سر شیشه عطر سیب را شکستند و آن عطردان بی‌سر شد، عطری عالم را فراگرفته که نه کربلا و نه جغرافیای تشیع را، بل هر آن‌چه که نسب و نامی از انسان و خدا بر آن نهاده‌اند را، به بوی خود درآورده است.

 

سحرگاهان حیات بشری، نه از روز عاشورا، بل از روز ازل که خدای بی‌مکان و بی‌زمان به قلم صنع، دنیا را به صبغه‌ی حسینی خلق نموده، معطر از شمیم سیبی است که کشتی نجات و رستگاری نه شیعیان و دوستداران، بلکه نجات‌بخش آدم(ع) است و نوح(ع).

 

دمی که مسیحا را شفا داد و یونس(ع) را از دل شب‌زده به روشنای سلامت رساند و موسی(ع) را از دل دریای نیل، به آن سوی آب‌ها روانه ساخت. اسماعیل(ع) را از مرگ نجات داد و ابراهیم(ع) را در گلستانی که از میانه آتش رویید گرامی داشت.

 

قلم صنع تا «حسین(ع)» را نوشت، دنیا ظرفیت فیض وجود پیدا کرد و از این دایره، هیچ نبی مرسل و هیچ ولی خدایی نماند مگر این‌که خدای بزرگ دلش را به محبت حسین(ع) جلا داد و دیده‌ی بصیرتش را به اشک بر این کشته‌ی پاکباخته باز ننمود. و خدا حسین(ع) را آفرید تا آزادگی معنای خود را بیابد و کرامت‌های انسانی و ایمانی تجلی تام و تمام یابد و ظرفیت‌های نهفته‌ای که جن و ملک باید برای آن به سجده بیفتند، تجلی یابد. عاشورا اتفاق افتاد که مردم ببینند و بدانند و رازهای از رسالت‌مانده و بارهای به جای مانده از قافله‌ی معرفت و مکارم افشا شود تا هنگام ظهور خورشید ولایت بر پهنه‌ی گیتی، حرف ناگفته‌ای باقی نماند.

 

عاشورا پدیدار شد تا فهم حقیقت ارزش واقعی خود را نشان دهد و در این میان عبرت‌هایی بگذرد که در سریان و جریان خون، تاریخ از عشاقی که منتظر امام زمان(ع) خود بودند و امام زمان(ع) خود را کشتند، رونمایی نماید و برای هیچ نسلی که آمادگی تولا به مولای حقیقت را ندارد، گلایه‌ای باقی نماند.

 

امتداد حماسه، امتداد خون، امتداد شهادت در این سپهر مفهومی امری عینی و بی‌تردید است و شهادت هرکس حقیقتی که در کربلای خونین رقم خورده است و طلوع حقیقت‌بین دوکوهه‌ی کربلا و ظهور متجلی است

 

حسین(ع) کشته شد تا جملگی، ارزش صلاح و اصلاح را بدانند و بفهمند حراست از پیمان الست را چه بهای گزافی است. حسین(ع) کشته شد تا غیبت برای اجتماعی که فقط به حبِّ خویش می‌بالید، اما در عمل در پی دنیاطلبی خود بود، معنا شود. در زمانه‌ای که عاقبتش به دست صالحان است، حسین(ع) فدایی راهی بود که باید در آن ولی خلفش در پرده‌ی غیبت سالم می‌ماند.

 

حسین(ع) و کربلا، مانند ظهور حجت(عج) و واقعه‌ی قیامت، سه‌گانه‌ای بودند که در زمان الست اتفاق افتادند و دنیا را در فراز و اوج و فرودی عظیم معنا بخشیدند و هر شهیدی از همان روز نخست در خیمه‌ی سیدالشهدا(ع) جای گرفت و هر لعینی، در جماعت تردید کوفی.

 

دوكوهه‌ی بین كربلا و ظهور

 

 

 

این بود که سرنوشت حر و زهیر، سرنوشت وهب و حبیب و سرنوشت قاسم(ع) و اکبر(ع)، نه در یک قالب و یک حلول، بلکه در بلوغ کربلا در همه جای جغرافیای آزادگی از زمان آدم(ع) تا قیام قیامت از همان قطعه‌ی بی‌زمان شهید جاری شد.

 

امتداد حماسه، امتداد خون، امتداد شهادت در این سپهر مفهومی امری عینی و بی‌تردید است و شهادت هرکس حقیقتی که در کربلای خونین رقم خورده است و طلوع حقیقت‌بین دوکوهه‌ی کربلا و ظهور متجلی است.

 

ظهور دریایی است که از تلاقی نهر خون‌های کربلا و خون‌های به‌ناحق ریخته شده‌ی شهدا پدید می‌آید تا آن‌چه در «فقتل من قتل و سبی من سبی و اقصی من اقصی» فرموده‌اند، به ندبه‌ای سرخ تحقق یابد.

 

ظهور و شهادت، گوهرهای مخزن‌الاسرار عاشوراست. عاشورایی که هم‌چون بسیاری از مفاهیم باید از نو آن را بازخوانی كرد. هنر شهدای ما فهم چنین رمزی بود و آن‌که شهادت در انتظار نور، همان ظهور است و جهاد برای قرب یار، همان وصال.

 

گوشه‌گوشه‌ی دارالمعرفه جبهه‌های نبرد، از چنین حضوری کعبه‌ای شد برای تکیه کردن و ظهور حقیقت و اینک عاشورا و قطره‌قطره‌ی خون شهیدان جبهه‌های نبرد و عشق، پاسخی است به بی‌وفایی آن‌هایی که برای ظهور، فهم و عشق را با هم رو نکردند.

 

بال گشودن در سپهر بلند عاشورا و غرق شدن در اقیانوس شهید اندیشی، بدون فهم این عوامل و بصیرت‌افزایی در عرصه‌ی فهمی مقدس و منزه از آن‌چه در کربلای مکرر تاریخ اتفاق افتاده و درحال وقوع است، خیال باطلی است که بسیاری را اسیر خویش ساخته است، اما معرفت آن‌چه در کربلا گذشت و آن‌چه در ظهور می‌گذرد، در دل مسئولیت‌شناسی و اعتقاد عملی به جهاد فی سبیل‌الله است. مسئله‌ای که باید بیش‌تر درباره‌ی آن آگاه و هوشیار شد.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 

منبع : ماهنامه امتداد

کربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش


 

این عملیات برای من آخرین عملیات خواهد بود. من دیگر بر نمی گردم. خواب دیدم پرچمی را داده اند به دستم.من پرچم را  می برم تا برسانم به دژ، ولی به آن نمی رسم. می دانم که نرسیده به دژ، شهید و از زندان دنیا رها خواهم شد

 

کربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش

 

آن شب به یاد ماندنی،‌شب وداع، شب عملیات کربلای 5، فرشتگان نیز به تماشای خضوع رزمندگان آمده بودند، حاج قاسم در کنار دریاچه ماهی بچّه ها را همراهی می کند. مهتاب همه جا را روشن کرده بود و تا پشت سیم خاردار دشمن، ستون غواص دیده می شد.آرامش از دل ها رخت بر بسته بود. همه دست به دعا برداشتند. فاطمه زهرا سلام الله علیها  را واسطه قرار دادند. به ناگاه گویا پرده ای مقابل مهتاب گسترده شد و همه جا را تاریک کرد.

عملیات شروع شده و نام کربلای 5 را با تبرّک و تیمّن بر پیشانی خود ثبت نموده است. ثاراللهیان که داغ کربلای 4 و مغفوری ها را بر جگر دارند، برای رسیدن به هدف بعدی بر ردای شهادت بوسه می زنند و کربلایی می شوند.

 بچّه های لشکر ثارالله از کانال ماهی عبور کردند، کاری که تصورش برای کارشناسان نظامی غیر ممکن بود.

شول، هراتی و تاجیک، آن شب بی امان جنگیدند.

ارتش دشمن سر در گم و ناتوان از هر گونه تصمیم گیری، مستأصل شده بود.عملیات با قوت و قدرت به پیش می رفت.

امّا خبر شهادت فرمانده گردان ها یکی پس از دیگری، کمر حاج قاسم را می شکند به طوری که در مواردی دوستان مصلحت می بینند که خبر را از او پنهان کنند.

اما در دل دریایی فرمانده لشکر 41 ثارالله، غوغایی بر پا می شود که هنوز پس از سال ها به آرامش نرسیده است.

قاسم میرحسینی جانشین و میرلشکر، یونس زنگی آبادی و مهدی زندی نیا فرماندهان تیپ، حسین تاجیک،‌رضا قربانزاده، علی ژاله، علی محمّدی، علی بینا، حسن هراتی اسکندری، کیومرث احسانی، ماشاالله رشیدی، علی عابدینی و علی یارشول فرماندهان گردان،‌ذبیح الله دریجانی؛ محمّدگرامی و مهدی تهامی، معاونین ستاد، محمّدعلی ابراهیمی، محمّد مشایخی و رضا اتحادی از مخابرات،‌مهندسی رزمی و بهداری از جمله مسئولین و فرماندهان شهید لشکر ثارالله در کربلای 5 بودند که هر یک در هنگامه ی دعوت، لبیک گویان پر کشیدند.

لشکر ثارالله در این عملیات،41 مفقودالاثر،7 آزاده و 547 شهید تقدیم نمود. شهدایی که وصف آنها از حوصله ی این مختصرنوشتار، خارج است و قلم را یارا و توان توصیف آنها نیست. لذا بسنده می کنیم به ذکر جملاتی از برخی شهیدان این عملیات که سراسر پند و اندرز و حکمت است.

سردار شهید میر قاسم میرحسینی:

به خدا گفته ام که هر کس مرا به شهادت برساند، پیش جدّم فاطمه زهرا سلام الله علیها شفاعتش می کنم. از خدا اذن می گیرم و شفاعتش می کنم.

پدر و مادرم! تکلیف حسینی اقتضا کرد که در جبهه حضور پیدا کنم. از دست دادن جوان سخت است اما چون رضایت خدا بالاتر از هر چیزی است، شما هم باید راضی باشید به رضای خدا. فرزندتان امانتی بیش نبود، خدا امانتش را از شما گرفت. خدا مرا به شما داد و حالا از شما گرفته است. مع ذلک اندوه معنی پیدا نمی کند. من شرمنده ام، وقتی به سنّی رسیدم که خودم را یافتم، در کنار شما نبودم تا قسمتی از خدمات بی شمار و زحمات زیادی که در جهت رشد و پرورش من متحمل شدید، ادا کنم. از تشکر کردن و عذرخواهی کردن بابت زحمات ارزنده تان زبانم عاجز است.

وقتی بچّه های شهید دوره ام می کنند، از خود بی خود می شوم. اگر باز هم بگویند که بابای ما چه شد؟! چه بگویم؟ آخر توی دلشان به من نمی گویند که بابای  ما شهید شده و تو چطور رویت می شود بیایی به خانواده و بچّه هایت سر بزنی؟ من دیگر بر نمی گردم، مگر این  که شهید شوم.خانه ی من در کوچه ای است که همسایه ی راست من خانواده ی شهید وهمسایه ی چپ خانه ام ، نیز خانواده شهید است. یکی از آنها شش بچّه یتیم، دیگری هشت یتیم دارد. من به این بچّه ها قول داده ام که تا پیروز  یا شهید نشده ام به جیرفت بر نگردم. به شما می گویم و از شما خواهش  می کنم که اگر من عقب نشینی کردم، مرا با تیر بزنید. من پاهای خودم را می بندم که عقب نشینی نکنم

سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی:

خطاب به همسرش:

من و تو با هم حساب داریم، تو به گردن من حق داری همان طور که من به گردن تو حق دارم.در مورد من تو حقّت را به جا آورده ای، خوب هم به جا آورده ای.حقّا که زن خوب و با انصافی هستی و من نه تنها از تو گله ای ندارم، که از تو به خاطر صبرت ممنون هم هستم.از خدا می خواهم به تو اجر بدهد.

مطمئن باش اگر پذیرفته شوم به روز قیامت، اگر خدا اذن دهد، اولین کسی را که شفاعت کنم تویی.

سردار شهید حاج علی محمّدی پور:

بچه های گردان دور حاج علی جمع شده اند و او دارد سرنوشت بچه ها را بیان می کند:

حسین برادرم ،‌چه بخواهد و چه نخواهد، شهید خواهد شد.

نجمیان، سید کاظم و برادرش، مهدی امراللهی و غلام نهویی هم شهید می شوند.

جواد کامرانی و عباس علیزاده زخمی می شوند.

رضا قربانی، محمود حسن زاده دو دوست با وفا، با هم شهید می شوند.

ثمره نه شهید می شود و نه مجروح.

همه پیش بینی ها ی حاج علی درست از کار در آمد. او حتی نحوه ی شهادت خودش را هم گفت.

این عملیات برای من آخرین عملیات خواهد بود. من دیگر بر نمی گردم. خواب دیدم پرچمی را داده اند به دستم.من پرچم را  می برم تا برسانم به دژ، ولی به آن نمی رسم. می دانم که نرسیده به دژ، شهید و از زندان دنیا رها خواهم شد.

کربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش

 

سردار شهید حاج مهدی زندی نیا:

ما پیرو دستوریم. سرباز خمینی و سرباز امام زمان (عج).بگویند حمله کن،‌حمله می کنیم. بگویند نکن، نمی کنیم. اما و اگر، چند و چون نداره. دوتا بازی کن بوکس را در نظر بگیرید.برنده اونی نیست که همیشه مشت می زنه، برنده کسی است که تا آخر بازی نفس داره و بازی می کنه.

محمّد رودباری (مشایخی):

وقتی وارد کوچه می شوم، بیست تا بچّه ی شهید دورم را می گیرند. اگر پیروز نشویم چه جوابی دارم که به این بچّه های شهید بدهم.

وقتی بچّه های شهید دوره ام می کنند، از خود بی خود می شوم. اگر باز هم بگویند که بابای ما چه شد؟! چه بگویم؟ آخر توی دلشان به من نمی گویند که بابای  ما شهید شده و تو چطور رویت می شود بیایی به خانواده و بچّه هایت سر بزنی؟ من دیگر بر نمی گردم، مگر این  که شهید شوم.

خانه ی من در کوچه ای است که همسایه ی راست من خانواده ی شهید وهمسایه ی چپ خانه ام ، نیز خانواده شهید است. یکی از آنها شش بچّه یتیم، دیگری هشت یتیم دارد. من به این بچّه ها قول داده ام که تا پیروز  یا شهید نشده ام به جیرفت بر نگردم. به شما می گویم و از شما خواهش  می کنم که اگر من عقب نشینی کردم، مرا با تیر بزنید. من پاهای خودم را می بندم که عقب نشینی نکنم.

سردار شهید علی بینا:

وقت جدایی آخر رسیده، باید خودت را آماده کنی عملیاتی در پیش داریم که سرنوشت ساز است این بار هر چه بخواهد بشود، می شود. یعنی خیلی از بچّه های ما شهید خواهند شد. دعا کن تنها نمانم. دعا کن تا آخر بایستم و حسابی زخمی شوم. وقتی با جسد تکه تکه ام رو به روی شوی، چه کار می کنی؟ عهد و پیمانمان را فراموش نکن. این راه برگشت ندارد.

حسین تاجیک:

این جنگ، جنگی است که مردان از نامردان جدا می شوند. تمام آبروی نظام ما به این جنگ بستگی دارد....

...می خواهم به خطّ مقدم بروم، پوتین و لباسهایم باید تمیز باشد. انسان باید در هر حال تمیز و مرتب باشد. مگر تمیزی در خطّ مقدم عیب است؟ دوست دارم همیشه و مخصوصاً در زمان شهادت پاکیزه باشم. در ضمن وقتی از هتل (هتل فجر واقع در اهواز) بیرون می روم تا به جیهه بروم، می خواهم مردم ببینند که ما در حال جنگ هم به نظم و ترتیب و تمیزی اهمّیت می دهیم .

سردار شهید علی عابدینی:

درود بر شهدایی که با ایثار خون، راه به سوی کمال را روشن و منور نمودند و چگونه زیستن و چگونه مردن را به ما آموختند....

چه بهتر که این رفتن با مرگ سرخ باشد و چون پروانه بر گرد شمع معشوق بسوزیم تا دیگران راه را بیابند...

قافله شهیدان در حرکت است و اگر خدا بخواهد، من هم با این قافله که قافله سالارش سیدالشهدا حسین ابن علی علیه السلام است، باشم.....

سعی کنید همیشه در خط اسلام و امام باشید.....

دوستانم خودشان را ساختند و تو آن ها را به میهمانی نزد خود خواندی و رفتند و اینک من اعتراف می کنم که سنگینی بار گناه مانع و حجاب بین من و تو شده است.....

گویا می بینم که دوستان شهیدم منتظر من هستند و مرا به مرگی افتخار آفرین می خوانند.....

خدایا!دیگر نمی خواهم به شهرم برگردم. دوستانم شهید شدند. چگونه به صورت پدر و مادر آنها که شهید شدند، نگاه کنم. من فرمانده آنها بودم. خدایا توفیق شهادت نصیب من هم بفرما

سردار شهید ماشاالله رشیدی:

خدایا!دیگر نمی خواهم به شهرم برگردم. دوستانم شهید شدند. چگونه به صورت پدر و مادر آنها که شهید شدند، نگاه کنم. من فرمانده آنها بودم. خدایا توفیق شهادت نصیب من هم بفرما.

سفارش شهید :دنیای پر از ظلم وخیانت کنونی، توان سکوت را از ما گرفته است و دیگر وجدان ما جوانان شیعه، مشاهده ی این همه نامردمی ها و خیانت ها را اجازه نمی دهد. هر گز پایتان را از رهنمودهای امام بیرون نگذارید. اوست که ان شاالله حکومت را به  آقا امام زمان (عج) تحویل خواهد داد...

همه ی ما رفتنی هستیم پس چه بهتر که در راه خدا برویم. پس من می روم تا در آغوش گرم خون بر پیکرم ندای هل من ناصر ینصرنی رهبرم را در سرخی خون و گرمی شهادت بپذیرم....

سردار شهید محمّد گرامی:

مادرم! دلم می خواهد با دل شیر بایستی و بگویی یا زهرا!

این کمترین بچّه را به راه حسین (علیه السلام )شهیدت داده ام و افتخار می کنم.

دلم می خواهد به جای عجز ولابه، تسلی دهنده ی مادران شهید ان باشی.

مادرم اگر با سکوت و صبر خود بر دهن ضد انقلاب بزنی، باعث آبروی من خواهی شد.

مبادا با شیون خود، دشمن را شاد کنی که من راضی نیستم.

همسرم!

این جا بهاران رنگ خون عاشقان است

گل های پرپر، شاه بیت شاعران است

سر و جوان خم کرده سرتا به شانه ی بید

نیلوفر امیّد تنیده ، تا به ناهید

در این سفر سرگشتگی هیهات، هیهات

این رهروان را خستگی هیهات، هیهات

حتماً امروز و فردا بچّه های لشکر ثارالله را که در عملیات شب گذشته شهید شده اند به کرمان می آورند و تشییع می کنند و شماها در سوگ آنها می نشینید. به مردم بگوئید : این ها کسانی بودند که سال ها خدمت کرده، جان کنده و دین خدا را یاری کرده اند. بارها مجروح شده اند ، اما هر بار به محض خوب شدن، خود را به صحنه های نبرد رسانده اند و جنگ را فراموش نکرده اند.

سردار شهید علی یار شول:

مادرم! من وظیفه دارم در جبهه حضور پیدا کنم، شما کنار همسرم باشید و او را به خدا می سپارم.اگر آمدم چه بهتر، اگر نیامدم دست این عروس را بگیر و چون مادر «وهب» استوار و محکم جلو دشمن بایست وهیچ گونه احساس ناراحتی و اندوه نکن. من وظیفه دارم و باید به جبهه بروم.

مادرم ! اگر خداوند این توفیق را به ما داده که در این برهه از زمان، در صف لشکریان اسلام باشیم، نه از قابلیت و شایستگی خود ماست، بلکه حاصل تلاش شبانه روزی شما پدر و مادر و رزق حلالی است که به ما داده اید. اگر هر قدم خیری برمیداریم، عامل اصلی آن شما پدر و مادرم هستید که خداوند زحماتتان را جبران می نماید.

کربلای 5 و لحظه شهادت شهدایش

 

سردار شهید علی اکبر ژاله:

خدایا ! تو شاهد باش که در این راه، کورکورانه قدم نگذاشته ام و از این که در انجام این ماموریت الهی مرا لایق دانستی، تو را شکر می گویم و از تو یاری می طلبم و سوگند می خورم که تا آخرین نفس در راه دین مقدس تو محکم و جان برکف، فداکاری کنم.

خدایا تو شاهدی که برای ریا به این راه قدم نگذاشته ام و به تو سوگند یاد می کنم که از روزی که تو را به یگانگی شناختم در قلبم جرقه ای از ایمان محمّدی فوران زد و از همه چیز گذشتم و به تو پیوستم. از تو می خواهم جهاد مرا بپذیری.

پدر و مادرم!

از این که فرزندتان را در راهی روانه کردید که به سرور شهیدان حسین علیه السلام اقتدا کرد، خدا را شکر می کنم، هر چند می دانم در رهگذر زمان، رنج های بسیاری کشیدید تا مرا بزرگ کنید و من نتوانستم در مدت عمر کوتاه خویش، خدمتی به شما بنمایم از شما عاجزانه می خواهم در شهادت من گریه و زاری نکنید که دشمن شاد می شود.

سردار شهید رضا اتحادی:

شهدا سوختند که شمع راه پیشتازان به سوی نور باشند. اما می دانید تا رسیدن به منبع نور راهی بس دراز در پیش است و در طی طریق وادی های تاریک و دام های خطرناک برای شما گسترده اند، لازم است با ایثار و از خودگذشتگی این دام ها را از هم بگسلید و به راه خویش ادامه دهید.

هرگز مپسندید که شما آرامش داشته باشید  در حالی که مبارزان مسلمان فلسطین، جنوب لبنان، فیلیپین و دیگر کشورهای اسلامی مورد ستم زورگویان قرار بگیرند.

هرگز مپسندید که شما آرامش داشته باشید و مستضعفان جهان در گوشه و کنار مورد چپاول و بهره کشی استثمارگران قرار بگیرند.

اسلحه را بر زمین نگذارید تا در گوشه و کنار جهان ظلم و تعدی ریشه کن شود و جهان خالی از ظلم و فساد تحویل منجی عالم بشریت گردد.

سردار شهید محمّد علی ابراهیمی:

به این دنیا فکر نکنید، هیچ زمان به ذهن خود راه ندهید که اگر فلان کار را کنم می توانم دنیا را تسخیر کنم، خیلی افراد بزرگ تر و قدرتمند تر از شما بودند و نتوانستند کاری از پیش ببرند و آخر هم این دنیا را گذاشتند و رفتند و هیچ چیز هم با خود نبردند.

دنیا بایستی به عنوان وسیله ای برای آخرت مورد استفاده قرار گیرد.

...احساس می کنم شهیدان از جا برخاسته اند و دارند به ما می خندند زیرا آنها به حقیقت زندگی که تقرّب به خدا می باشد، رسیده اند ولی ما در نیمه راه رسیدن به این حقیقت باز مانده ایم...

سردار شهید مهدی تهامی:

جهاد با جان و مال باید در پرتو ولایت باشد. ما اگر ولایت علی(ع) و یازده فرزندش را قبول نداشته باشیم، ایمان نداریم. ایمان صالح در پرتو ولایت محقق می شود. ولایت یکی از پنج رکن اسلام است. اگر ولایت نباشد نماز و روزه و جهاد مقبول نیست.

حکومت باید حکومت ولایت باشد. تمام حکومت های جهان غاصبند. ولایت باید توام با حکومت باشد. اگر برای نابودی حکومت های غاصب فعالیت نکنیم، ایمان نداریم.

در قلبمان باید بغض امریکا باشد، بغض شوروی باشد، بغض اسرائیل باشد، بغض حکومت های غاصب باشد. برای نابودی همه حکومت های غاصب که حکومت امام زمان را غصب کرده اند تلاش کنیم.

آن ها جهت براندازی حکومت اسلامی تلاش می کنند و در باطل خودشان فعالند و ما باید در جهت حکومت خدا بر جهان فعالیت کنیم.

سردار شهید حسن هراتی اسکندری:

...احساس می کنم شهیدان از جا برخاسته اند و دارند به ما می خندند زیرا آنها به حقیقت زندگی که تقرّب به خدا می باشد، رسیده اند ولی ما در نیمه راه رسیدن به این حقیقت باز مانده ایم...

....بر مرگ من تاسف نخورید زیرا خود، خواهان چنین مر گی  بودم و شکر خدای را که بر من منّت گذاشت و چنین هدیه ای عطا کرد. من به چنین مرگی راضی بودم. شما هم دعا کنید که خدا مرا جزو شهدا محسوب کند....

.....حمد و سپاس خدایی را که ما را خلق کرد و عمر و جوانی ما را در چنین زمانی قرار داد که زندگی و مرگ آن دارای هدف باشد. شکر خدایی را که مرگ ما را شهادت در راه خود قرار داد تا در روز قیامت پیش ائمه و جمیع پیامبران و اولیای او شرمنده نباشیم....

روحشان شاد و یادشان گرامی

منبع : ماهنامه شمیم عشق                                  بخش فرهنگ پایداری تبیان

دل‌نوشته مادری برای فرزند مفقودش


گم کرده‌ام عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگی‌ام را؛ به دنبالش می‌گردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه؛ می‌خواهم بیاید، می‌خواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم.

 

مادر شهید

 

گم کرده‌ام! عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگی‌ام را؛ به‌دنبالش می‌گردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه می‌خواهم بیاید، می‌خواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم، می‌خواهم بیاید تا یک‌بار دیگر تسمه تفنگ را بر دوشش افکنم.

می‌خواهم بیاید تا کوله‌بارش را از هدایای مادران شهدا برای تقدیم به آستان مولایش حسین (علیه‌السلام) پر نماید، می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوای دل‌انگیز چکمه‌هایش بر آسفالت سرد کوچه، سرود ایثار و جانبازی را به‌سوی عرش خدا به ارمغان برد. می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوار سرخ‌رنگ لبیک یا خمینی را با دست‌های چروکیده‌ام بر پیشانی‌اش ببندم، می‌خواهم بیاید تا دامنی از یاس سفید همراه با آوای «فالله خیر حافظا» را بدرقه راهش نمایم.

گم‌گشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است

فرزندم گم‌گشته‌ام کربلا در انتظار؛ راهیان کربلا به پیش با گام‌هایی استوار، کبوتران سفید حرم چشم به راه عاشقان کفن‌پوش خمینی‌اند؛ بیا زودتر بیا برادرانت را همراهی کن. بیا و پرچم پرافتخار پیروزی را بر دوش‌گیر و تکبیرگویان تا حرم بزرگ آن آموزگاران مکتب شهادت رهرو باش با رشادت‌هایت تلألو خون تارک مولایمان علی را با اهتزاز پرچم خونین کربلای ایران به قبه آسمان سایش به ملکوتیان نشان ده و به آنان بگو که ما به عهد خود وفا کردیم وفا کردیم و به ندای هزار و چهارصد ساله پیشوایمان لبیک گفتیم که فریاد زد: «هل من ناصر ینصرنی». بگو که ناصر حسینی و فدایی راه فرزندش امام خمینی هستی عزیزم.

گم‌گشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است.

نوشته فاطمه دوست‌کامی

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

منبع : پایگاه خبری انصارحزب الله 


گمنام رفتید و گمنام برگشتید...


گمنام رفتید، گمنام برگشتید، بی ادعا رفتید، بی ادعا برگشتید، آسمان با حسرت به تماشایتان ایستاده بود وقتی عزم سفر کرده بودید و کوله بارتان را می بستید.

 

شهدای گمنام

 

آن زمان درست وقتی که با لبخند به اشکهای بی صدای مادران و پدران و همسرانتان نگاه می کردید، وقتی پیشانی فرزند دو ماهه تان را می بوسیدید، آسمان با حسرت به تماشایتان ایستاده بود.

وقتی از همه دوستان، همسایه ها، محله، کوچه ، بازار و آن همه خاطره شیرین تنها با تبسمی دل بریدید، شاید ... نه... حتما فکرش را می کردید و می دانستید که سالهای سال بعد تنها با چند تکه استخوان، یک کوله پشتی هزار تکه، قمقمه ای پوسیده و یک عکس کوچک از مرادتان، بر روی دستهای لرزان و بی قرار و ناشناس مردم تشییع می شوید.

این غریبه ها که امروز تابوت های سبک تان را بر شانه می کشیدند، چقدر دلشان برای سنگینی حضورتان تنگ شده بود، چقدر گریه کردند برای خودشان! چقدر شرمگین بودند!

شما که پر کشیده بودید پس چرا این قدر دیر آمدید و حالا که آمدید چرا این قدر غریب؟ اینجا کسی حرف شما را نمی فهمد و لبخند شما را به جا نمی آورد. اینجا همه در پی نامند. گمنامی را هنر نمی دانند، بی نام و نشان بودن را دوست ندارد.

اینجا آدم ها به آب و آتش می زنند تا شناخته شوند. اصلا همه کارها، همه دو دو کردن ها برای این است که کسی توی کوچه و خیابان با انگشت نشانشان دهد. این جا همه منتظرند تا کسی از آنان بپرسد ببخشید قبلا شما را جایی ندیده ام  شما آدم مهمی نیستید؟

اما شما گمنامید. راهتان را پیدا کرده اید که گمنام شده اید. حالا هر کدام در جای جای سرزمینی که برایش به آب و آتش زدید به ما لبخند می زنید. ای کاش همه نامها گم می شد اگر راهی روشن در پیش بود.

اگر کسی شما را در یزد، تهران، آذربایجان غربی، بوشهر، خراسان رضوی، فارس، کهکیلویه و بویراحمد و کرمان به جا نمی آورد، شما بی تقصیرید. تقصیر از ماست که خودمان را گم کرده ایم. زیر سایه شماییم و سایه تان را به جا نمی آوریم.

یکی می گفت هنوز هم وقتی هوا ابری می شود مادرها نگرانتان می شوند. هنوز هم وقتی خبر انفجاری در عراق را می شنوند، دلواپس عزیز دردانه هایشان می شوند. هنوز هم روزی هزار بار کوچه را از اول تا آخر گز می کنند و همان طور که روضه حضرت علی اکبر(ع) را زیر لب زمزمه می کنند، منتظرند تا شما با همان لباس خاکی بی درجه، با همان لبخند و سر و موی خاکی و با همان چفیه و تسبیح و انگشتر و کوله پشتی از راه برسید

از شما چه پنهان  بعد از جنگ، بعضی ها... اصلا بعضی از همان دوستان شما خودشان را گم کردند. همانطور که شهید همت می گفت، همانطور که آقا مرتضی حدس می زد.

در این سی و یکی دو سال چقدر اوج گرفتید و کسی ندید. چقدر مدال آوردید و کسی برایتان یک هورای خشک و خالی هم نکشید.

کاش حداقل مادرانتان بودند و می دیدند چه دسته گل هایی تحویل بهشت داده اند و بهشتیان چطور عزیز دردانه هایشان را تحویل می گیرند.

از شما چه پنهان توی این سی و یکی دو سال ما هم کلی مدال گرفتیم. توی مسابقات ورزشی، المپیادها، جشنواره های داخلی و خارجی با فرش های قرمز و بنفش و صورتی اما شما لبخند زدید، خوشحال شدید و... لبخند زدید و شاید توی دلتان می گفتید اگر مدال های ما را می دیدید می خواستید چه کار کنید؟ راست هم می گفتید، اگر می گفتید، اگر به رویمان می آوردید.... !!!

راستی اگر مدال های شما را می دیدیم شاید امروز این قدر به خودمان غره نمی شدیم. این قدر توی بوق و کرنا نمی کردیم. این قدر برای مدال های کوچک مان منت سر مردم نمی گذاشتیم و از خلف وعده مسئولان و نگرفتن خانه و ماشین و سکه و سفر حجشان توی سر و مغزمان نمی زدیم.

و شاید اگر مردم شما را می شناختند این قدر برای کم کردن روی برادر و خواهر و همسایه شان حرص نمی زدند.

یکی می گفت هنوز هم وقتی هوا ابری می شود مادرها نگرانتان می شوند. هنوز هم وقتی خبر انفجاری در عراق را می شنوند، دلواپس عزیز دردانه هایشان می شوند. هنوز هم روزی هزار بار کوچه را از اول تا آخر گز می کنند و همان طور که روضه حضرت علی اکبر(ع) را زیر لب زمزمه می کنند، منتظرند تا شما با همان لباس خاکی بی درجه، با همان لبخند و سر و موی خاکی و با همان چفیه و تسبیح و انگشتر و کوله پشتی از راه برسید.

شما با همین گمنامیتان چه کارها که نکردید! روزی که توی شناسنامه هایتان دست می بردید تا کربلایی شوید، روزی که دست و دامن پدر و مادر گریانتان را می بوسیدید تا به رفتنتان دل بدهند، بخدا فکر همه جایش را کرده بودید. ما ساده ایم و نمی دانیم. ما همه چیز را دو دو تا چارتا می کنیم و جواب های کودکانه می گیریم

این روزها خیلی ها، خیلی جاها برایتان یادواره می گیرند. برایتان اشک می ریزند. وصیت نامه های نورانی تان را بارها و بارها می خوانند. اما خیلی ها هم یادشان به شما نیست .اصلا انگار نه انگار که دیوانه ای با لشکری تا بن دندان مسلح، صدهاهزار سرباز وفادار و کوهی از مهمات و تسلیحات پیشرفته به خاک کشورشان حمله کرده بود. انگار یادشان رفته ده ها پدرخوانده حریص، هر روز توی اتاق های گرم کاخ های سیاهشان برای چاه های نفت بی زبان ما نقشه می کشیدند و برای ذره ذره معادن و ذخایر سرزمین مردم زجرکشیده سرزمین مان دندان تیز کرده بودند.

انگار نه انگار که می خواستند تهران را چهار روزه به یکی از استان های عراق تبدیل کنند. یادشان رفته چطور خرمشهرمان را خونین شهر کردند. انگار نه انگار که خیلی ها توی گوش هم گفته بودند کلک این یکی را هم کندیم برویم سراغ یک جهان سومی دیگر.

انگار نه انگار که در طی قرنها هر دیکتاتوری با عیالش دعوایش می شد، دق دلی اش را سر ایران ما خالی می کرد و برای اینکه ثابت کند خیلی هم بی عرضه نیست، تکه ای از این خاک، از این سرزمین را ظرف چند روز از نقشه می برید و به مرزهای کشورش وصله می زد تا امروز همه بچه های ایران با چشم های بسته، کتاب تاریخشان را ورق بزنند و از مرور این همه خیانت و بلاهت از پادشاهان سلسله وطن فروشان و زن بارگان خشمشان را قورت بدهند.

شهدای گمنام

 

خیلی ها یادشان رفته شما "گمنام ها" با دست خالی به آتش زدید و با یک کلاش درب و داغان چشم دشمن را کور کردید و به جهان ثابت کردید ایرانی مسلمان دین و سرزمین اش را با چنگ و دندان حفظ می کند.

یادشان رفته شماها برای چه گمنام شدید. یادشان رفته توی مجنون چقدر عاشق رفت روی هوا. چقدر خیبری دادید تا خیبری شدید. چقدر روی مین غلطیدید تا لشکری راهش را در قلب دشمن باز کند. چقدر شقایق پرپر شد تا ناموس همین ها که امروز از عالم و آدم طلبکارند، عروسک خیمه شب بازی عربها نشود. شما با همین گمنامیتان چه کارها که نکردید!

روزی که توی شناسنامه هایتان دست می بردید تا کربلایی شوید، روزی که دست و دامن پدر و مادر گریانتان را می بوسیدید تا به رفتنتان دل بدهند، بخدا فکر همه جایش را کرده بودید. ما ساده ایم و نمی دانیم. ما همه چیز را دو دو تا چارتا می کنیم و جواب های کودکانه می گیریم.

ما راز گمنام شدن را بلد نیستیم و خیال می کنیم هر کس که نفس می کشد زنده است و آن که جانش را برداشته و رفته برنده این میدان.

 

...گمنام رفتید ، گمنام برگشتید. وقتی می رفتید همه از رفتنتان اشک می ریختند. حالا هم که آمده اید همه بغض کرده اند. آن روز، روز رفتن، روز دست از جان شستن، مادرتان با اشک بدرقه تان می کرد. همسرتان، پدرتان، فرزندتان، برادرتان، همسایه تان، دوستتان، آشنایتان ... حالا ولی هیچ کدام نیستند. نیستند و نمی دانند کجایید که بیایند. نمی دانند همین چند تکه استخوان کجا در کدامین خاک، در کدامین تابوت و بر دوش کدامین مردم تشییع می شود؟

اگر می دانستند، اگر می خواستید، اگر از گمنامی تان می گذشتید، با همان ویلچرهایشان، با همان قیافه های ناآشنا و اتوکشیده شان پشت سرتان راه می افتادند و از اینکه فرسنگ ها از آن ها جلو زده اید، برای خودشان اشک می ریختند.

مرا که امروز قلم به دست دارم و از گمنامی شما نامی و نشانی می طلبم، به جا نمی آورید. آنگاه که تفنگ بر دوش گرفتید تا کشورتان، شهرتان، روستایتان، محله تان،کوچه تان و مردم سرزمین تان آب از دلشان تکان نخورد من در پناهگاه 61 در یکی از همین شهرها که می رفت شهر کوچکی از شهرهای عراق باشد در آغوش مادرم لبخند می زدم و وقتی اولین واژه را از کتاب زندگی آموختم، دشمن با دلاوری شما "گمنام ها " در فتح المبین، رمضان، والفجر3، خیبر، بدر و ...از جنون آنی و تجاوز کودکانه اش روزی هزار بار آرزوی مرگ می کرد.

از شما چه پنهان! شاید چند روز بعد فراموشم شود. اما آمدم تا در زمانه نام ها و یادمان ها، درس بی نام و نشان شدن را از شما شهیدان گمنام بیاموزم. درسی که سال هاست در هیچ کلاسی تدریس نمی شود. کلاسی که سالهاست شاگردی ندارد

امروز وقتی خبر تشییع تان را از رادیو شنیدم، ایستادم. داشتم مثل همیشه، مثل همه روزهای خدا توی شهر در انبوه دود و آهن و سیمان دودو می کردم. اما... خبر آمدنتان گلویم را گرفت. نگهم داشت. خجالت زده ام کرد و... هوا ابری شد.

در میان هیاهوی شهر، در پشت چراغ های قرمز به خود گفتم حالا که با افتخار و پس از سالها از پیچ و خم های کرخه، زید، مهران، مجنون، دجله و سومار آمده اید، چرا گوشه ای از تابوت معطرتان بر شانه های من نباشد؟ اگرچه تابوتتان به شانه هایی که سال هاست ملائکه ای رویشان نمی نشیند نیازی ندارد، اگر چه آن قدر سبکبالید که چون باد می وزید.

از شما چه پنهان! شاید چند روز بعد فراموشم شود. اما آمدم تا در زمانه نام ها و یادمان ها، درس بی نام و نشان شدن را از شما شهیدان گمنام بیاموزم. درسی که سال هاست در هیچ کلاسی تدریس نمی شود. کلاسی که سالهاست شاگردی ندارد.

حمیدرضا مستوفی اردکانی

منبع :خبرگزاری مهر                                                 بخش فرهنگ پایداری تبیان

بی مناسبت برایت می نویسم شهید!

به عشق سردار شهید مصطفی ردانی پور

صلی‌الله‌علیک یااباعبدالله


«مصطفی ردانی‌پور »هم از قبیله بزرگ شهیدان است. از هم آنان که به قول سید مرتضی، عمامه‌هاشان ما را و دفاع مقدس ما را به صدر اسلام پیوند می‌زند و از همانان که باز هم به‌قول سید مرتضی، مظهر پیمان مستحکمی هستند که ما را با پروردگار عالم و غایت وجودیمان پیوند می‌زند...

 

سردار شهید مصطفی ردانی پور

 

بی مناسبت برایش می‌نویسم امشب!

امشب؛ که نه اول فروردین است تا میلادش بهانه شناختنش باشد و نه پانزدهم فروردین است که هجرت سرخش دلیل یادکردنش باشد... امشب شبی است مثل همه شبهای دیگر، متعلق به « مصطفی ردانی‌پور » و متعلق به فکر و باور و آرمان و اندیشه‌هایش... شبی چونان شبهای دیگر... و فردا...

می شناسمش! باور اوست و آرمانش اینکه؛ آنان که عمری منتظرانند تا قافله حسین علیه‌السلام برسد و با او راهی شوند، شاید هرگز نرسند و عمرشان به سر آید و کربلایی نشده باشند! مگر آنکه پیشتر از رسیدن قافله حسین بن علی علیه‌السلام خود را مستعدّ دریافت نور و شنیدن ندای هل من ناصر ِ حسینی کرده باشند...

ورنه هر شامگاه، هر غروب و هر پایان روز، روزیست که آن یگانه روزگاران می‌گرید و می‌نالد که « فلئن اخّرتنی الدهور و عاقنی عن نصرک المقدور و لم اکن لمن حاربک محاربا و لمن نصب لک العداوة مناصبا، فلاندبنک صباحا و مساء...»(گوشه ای از زیارت ناحیه مقدسه) و تو مپندار این میسّر گردد جز با سنخیتی که بیابیم با آن حضرت « المهذب الخائف ... » اگر چه که به‌اندازه چشم فرو بستن از گناهی باشد. معانی وارونه شده‌اند و مفاهیم انسانی به تمامی رنگ باخته‌اند در این دنیای واژگون، اما من و تو را آرمان و اندیشه توحیدی ره می‌نماید در این شب ظلمانی...

یادم از شهرالله آمد و دگرگونی که دست داد ما را!

«این دهان بستی دهانی باز شد/ تا خورنده لقمه‌های راز شد»

هیچ می‌دانستی همین است سرّ عبودیت؟ هیچ می‌دانستی همین است راز ِ سنخیتی با آن حضرت « المهذب الخائف » یافتن؟ بگذار اهل دنیا معانی را وارونه تعریف کنند و واژگون تفسیر نمایند. تکلیفی از من و تو ساقط نمی‌شود که هنوز خون شهیدان بر شانه‌های من و تو و دیوارنوشته‌های زیبای قرآنی و روایی بر شانه‌های شهرهامان سنگینی می‌کنند...

بگذار اهل دنیا معانی را وارونه تعریف کنند و واژگون تفسیر نمایند. تکلیفی از من و تو ساقط نمی‌شود که هنوز خون شهیدان بر شانه‌های من و تو و دیوارنوشته‌های زیبای قرآنی و روایی بر شانه‌های شهرهامان سنگینی می‌کنند...

«مصطفی ردانی‌پور »هم از قبیله بزرگ شهیدان است. از هم آنان که به قول سید مرتضی، عمامه‌هاشان ما را و دفاع مقدس ما را به صدر اسلام پیوند می‌زند و از همانان که باز هم به‌قول سید مرتضی، مظهر پیمان مستحکمی هستند که ما را با پروردگار عالم و غایت وجودیمان پیوند می‌زند... او را که بخواهم در منظومه شیدایی خویش از قبیله بزرگ کلیدداران عالم حضور معنا کنم باید بگویم که از «واصلان به سرّ الاسرار ِ موتوا قبل ان تموتوا» و از نایل گشتگان به صفت احتراق بود! عجبا که تا کنون گمان داشتیم احتراق هم فعلی است و حالیست! به‌خاطر داری اشارت ِ آن پیر پیغمبری کلام را؟

«... اکنون تا حجابهای غلیظ طبیعت ،نور فطرت را به‌کلی زائل نکرده و کدورات معاصی، صفای باطنی قلب را به کلی نبرده و دستت از دار دنیا – که مزرعه آخرت است و انسان در آن می‌تواند جبران هر نقصی و غفران هر ذنبی کند – کوتاه نشده، دامن همت به کمر زن و دری از سعادت به روی خود باز کن و بدان که اگر قدمی در راه سعادت زدی و اقدامی نمودی و با حق تعالی مجده – از سر آشتی بیرون آمدی و عذر ما سبق خواستی، درهایی از سعادت به رویت باز شود و از عالم غیب از تو دستگیری‌ها شود و حجاب‌های طبیعت، یکایک پاره شود و نور فطرت بر ظلمتهای مکتسبه غلبه کند و صفای قلب و جلای باطن بروز کند و درهای رحمت حق تعالی به‌رویت باز شود و جاذبه الهیه تو را به عالم روحانیت جذب کند و کم کم محبت حق در قلبت جلوه کند و محبتهای دیگر را بسوزاند و اگر خدای تبارک و تعالی در تو اخلاص و صدق دید، تو را به سلوک حقیقی راهنمایی کند و کم کم چشمت را از عالم کور کند و به خود روشن فرماید و دلت را از غیر خودش وارسته و به خودش پیوسته کند...»

پس فقط فعلی و حالی نبود و صفت بود احتراق از برای عاشق... که سوختن جزئی لاینفک است عاشق را که هر لحظه به احتراق ره می‌پیماید...

«نسوخت هر که در این ره نفس، نمی‌داند/ که سوختن پر و بال است جان سوخته را

اگر چه خط دم صبح جز این است خوبان را/ شب وصال بود عاشقان سوخته را...»

سردار شهید مصطفی ردانی پور

 

ما را با لاله‌های این باغ پیمانی بود که از زیر بار ثقیل علایق خود را آزاد کنیم. قرار بود که عادت زندگی و روزمرّه زیستن را از سر بیفکنیم... حالا که به امشب رسیده ایم بیا به مانند « مصطفی ردانی‌پور » و تمام هم‌قبیله‌ای‌هایش با جسم و روح خویش اتمام حجت کنیم! بیا از این دو چشم بگذریم و ببندیم که چشم دیگرمان دهند... بیا از این دو گوش بگذریم و ببندیم که گوش دیگرمان دهند... بیا از این قلب عنصری صنوبری شکل با تمام علایق و آمالش بگذریم که قلب دیگرمان دهند...

بیا از جان و خود ِ خویش بگذریم که جان دیگرمان در عالم جان ببخشند...

که تا این تن نمیرانی و این دل نکشی، جانی در عالم جانان نمی‌بخشندت!

«بیا به شمشیر برّان و آخته و عریان محبت، بکشیم دل و علایق هزار در هزارش را!»

به مانند « مصطفی ردانی‌پور » که آن سان پیشتر از شهادت، در هوای محبت جانان، از کشتگان معشوق بود ( عاشقان، کشتگان معشوقند ) که می‌گویند شبهای جمعه دعای کمیل می‌خواند و اشک همه را در می‌آورد و بلند می‌شد و راه می‌افتاد در بیابان، پای برهنه و روی رملها می‌دوید و گریه می‌کرد و امام عصر ارواحنا له الفداء را صدا می زد و می‌افتاد و بیهوش می‌شد و هوش که می‌آمد می‌خندید و جان می‌گرفت و عاشقی از سر می‌گرفت و دوباره بلند می‌شد و می‌دوید و ضجه می‌زد و « یابن الحسن، یابن الحسن » می‌گفت و صبح که می‌شد ندبه می‌خواند و... بیابان هم که تمامی نداشت و اشک همه آنها که عاشقی کردنهای او را می‌دیدند... عجبا که امام روح الله با قلب و جان این شیداییان چه کرده بود که این سان می‌سوختند و مشتعل می‌شدند و مشق پرواز می‌کردند ما دل پریشانان را...

که شک ندارم آنها را با من و تو نظری و توجهی در کار است که این سان رخ می‌نمایند و جلوه می‌کنند و دلربایی... و من و تو، که هزار در هزار دلدادگان کوی امام روح الله و جنود رحمانی او ( قبیله شهیدان ) هستیم، سر از پا نشناخته، در عرفات مودت هم او، دل و جان را صیقل داده و خود را به دست فراموشی می‌سپاریم که همه پر از خدا گردیم... به مانند عرفه ای که در صحرای عرفات مودت ِ مسیحا خواندیم و نوشیدیم از چشمه جاری عنایتش...

و گرنه هفتاد و دو ملت عالم که علی الظاهر خدا را می‌خوانند و از خدا دم می‌زنند!

ما را با لاله‌های این باغ پیمانی بود که از زیر بار ثقیل علایق خود را آزاد کنیم. قرار بود که عادت زندگی و روزمرّه زیستن را از سر بیفکنیم... حالا که به امشب رسیده ایم بیا به مانند « مصطفی ردانی‌پور » و تمام هم‌قبیله‌ای‌هایش با جسم و روح خویش اتمام حجت کنیم!

و راه باریک است و باریک و لغزشها چه بسیارند... با این وصف و در این شب ظلمانی و دیجور من و تو چه سان گم نکنیم راه را؟ ما هم راه را گم می‌کنیم اگر چراغ به دست نباشیم و یا به آسمان نظری نیفکنیم! ما را چراغ روشن مودت مسیحا در دستان است و روشنایی ستارگان بر فراز آسمان روشنایی بخش شبهای ظلمانی...

مگر نه که انفع المعارف است معرفت النفس؟ و مگر نه که ذکر علی الدوام روزگاران غیبت ِ ولی الله الاعظم ارواحنا له الفداء است که: اللهم عرّفنی نفسک فانّک ان لم تعرّفنی نفسک لم اعرف نبیک، اللهم عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجتک، اللهم عرّفنی حجتک، فانّک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی؟

و مگر نه که‌هارون مهدی موعود(عج) است، اتمام تمام حجتها برای اهل فکر و اندیشه و بصیرت و برای تمام احرار عالم؟ و باز مگر نه که عرفه، معبری است برای شناختن و یافتن و رسیدن و عاشق شدن و نظر به وجه خداوندی؟

« عرفات عشقباران سر کوی یار باشد/ نروم به کعبه زین در که برایم عار باشد »

... داشتم از ترک تعلقات می‌گفتم...

کاری سخت و دشوار اما نه برای شیداییان حسین بن علی علیه‌السلام!

سردار شهید مصطفی ردانی پور

 

آبهای عالم از سر ما گذشته است با عاشورا... پس از چه چیز باید بهراسیم و چرا باید سختمان باشد دل کندن و دست شستن از تعلقات؟!

‌به قول سید مرتضی «اگر مقصد را نه در اینجا، در زیر این سقفهای دلتنگ و در پس این پنجره‌های کوچک که به کوچه‌هایی بن بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنکه پرنده روح، دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه اش نمی‌هراسد...»

ما را که در عرفات حبّ مسیحا خود را گم می‌کنیم و منتظران عاشورا هر شب و هر روز را به محاسبه و مراقبه میگذرانیم و در نیمروز نفسگیر و داغ عاشورا خود را پیدا می‌کنیم، باکی از ویرانی خانه عادات و تعلقات نیست...

«مصطفی ردانی‌پور» هم از آن جانهای بیقرار و شیدای حسین بن علی علیه‌السلام که لاجرم نا آرامی‌کردنهای پرنده روحش او را در جنت المأوای کربلا اسکان داد و او هم شد از مجاوران همیشگی یوم الحسین علیه‌السلام؛ عاشورا!

عمری با خود می‌گفتم که خوشا به حال جانهایی که در شهرالله، به وصال الهی نایل می‌گردند که حتما دیگر همیشه مقیمان آن ماه پر برکت می‌مانند!

یا به خود می‌گفتم که خوشا به حال آنان که در یوم‌العشر محرم الحرام با دلی مالامال از عشق حسین بن علی علیه‌السلام به دیدار حق می‌شتابند که دیگر همجواران ماه پیروزی خون بر شمشیر می‌مانند...

اینک دیگر شکّی ندارم که قبیله شهیدان، همه همجواران عاشورای اباعبدالله الحسین علیه‌السلام و ساکنان الی الابد کربلای اویند...

نشان به آن نشان که « حاج رضا داروئیان » چه زیبا از بزرگ آرزویش که نهادن سر در قدوم حسین علیه‌السلام بود، نوشته بود...

به قول سید مرتضی «اگر مقصد را نه در اینجا، در زیر این سقفهای دلتنگ و در پس این پنجره‌های کوچک که به کوچه‌هایی بن بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنکه پرنده روح، دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه اش نمی‌هراسد...»

نشان به آن نشان که « علیرضا کریمی » چه دعوتنامه‌ها که نفرستاده بود و چه دلدادگان که به کربلا نخوانده بود...

و نشان به آن نشان که تمام امشب را به بهانه «مصطفی ردانی‌پور » ندبه کردیم که «‌صلی الله علیک یا اباعبدالله و صلی الله علیک یا اباعبدالله و صلی الله علیک یا ابا عبدالله» و دلمان آرام و قرار نیافت!نمی‌دانم حال تو چگونه باشد موعد خواندن و دانستن «‌مصطفی ردانی‌پور » اما در این سحرگاه روشن منم و تحیّری عجیب از دانستن او!

بی مناسبت نوشتم و بی‌بهانه... باشد که برای دستگیری من و تو بهانه و مناسبت و دلیل نخواهد... دستگیری کند؛ همین ساعت!

منبع :سایت خبری انصار حزب الله                           بخش فرهنگ پایداری تبیان

یاران آخرالزمانی امام عصر(عج)

بازخوانی ویژگی های شهدای دفاع مقدس از منظر روایات


 

رزمنده‏هاى ما در طول جنگ، این روایات را عملاً تفسیر كردند و نشان دادند كه یارى حضرت در هر عصر و هر زمانى ممكن است؛ هر چند آن زمان، پر از گناه و معصیت باشد و بر تمام آن روایات مهر صحّت زدند.

 

دفاع مقدس

یكى از تأثیرات دفاع مقدس بر فرهنگ مهدویت، الگوسازى براى نسل منتظر و یاوران حضرت مى‏باشد. هر انقلاب، به یاران و همراهان فداكارى نیاز دارد تا به كمك‏هاى فیزیكى و معنوى آن، انقلاب را به پیش ببرند.

حكومت جهانى حضرت مهدى عجل الله تعالى‏فرجه الشریف نیز از این قاعده مستثنا نیست و مسلماً به كمك یاران و همراهى مخلصانه نیاز دارد.

روایات، ویژگى‏هاى خاصى براى یاران حضرت ذكر مى‏كنند كه با تفكر در آن‏ها و تشخیص میزان انطباق خودمان بر این ویژگى‏ها، مى‏توانیم بفهمیم در این مبارزه جهانى، چه جایگاهى داریم. آیا ما نیز در خیل سپاه حضرت هستیم یا مقابل آن حضرت، صف مى‏كشیم؟

برخى گمان مى‏كنند ویژگى‏هایى كه در روایات، براى یاران حضرت ذكر شده، ویژگى‏هایى كاملاً استثنایى است و اگر در روایات آمده است: «مردانى كه قلب‏هایشان چون پاره‏هاى آهن است یا این كه «هر مرد از آن‏ها، قوت چهل مرد را دارند» یا روایاتى كه خبر از مناجات‏هاى خالصانه در دل شب‏ها و جنگیدن شجاعانه در روزها مى‏دهند، همه این‏ها را كسى نمى‏تواند دارا باشد؛ به ویژه در این مقطع زمانى كه مردم غرق مادیات شده‏اند و هركسى به فكر منافع شخصى خود است؛ ولى دفاع مقدس ما ثابت كرد حتى در عصرى كه عصر ظلم و ستم است، باز هم مى‏توان این ویژگى‏ها را كسب كرد. به عبارتى دیگر رزمنده‏هاى ما در طول جنگ، این روایات را عملاً تفسیر كردند و نشان دادند كه یارى حضرت در هر عصر و هر زمانى ممكن است؛ هر چند آن زمان، پر از گناه و معصیت باشد و بر تمام آن روایات مهر صحّت زدند.

شهداى ما، بهترین مصداق براى این ویژگى‏ها هستند؛ مصداق‏هایى كه سال‏هاى نه چندان دور در همین كوچه‏هاى زمینى كنار ما زندگى مى‏كردند؛ ولى‏اكنون آسمانى شده‏اند. شهداى ما، مصداق (یجاهدون فى‏سبیل‏الله) هستند؛ آنان نمونه بارز «زبرالحدید» هستند، مصداق بارز «من انصاره و اعوانه» هستند، آنان مصداق (اشدّاء على‏الكفار رحماء بینهم) هستند، شهداى ما الگوهاى مناسبى براى مهدى باوران و مهدى یاوران هستند.

یكى از تأثیرات دفاع مقدس بر فرهنگ مهدویت، الگوسازى براى نسل منتظر و یاوران حضرت مى‏باشد. هر انقلاب، به یاران و همراهان فداكارى نیاز دارد تا به كمك‏هاى فیزیكى و معنوى آن، انقلاب را به پیش ببرند

شهداى ما ویژگى‏هاى زیادى از ویژگى‏هاى یاران امام عصر علیه‏السلام را داشتند كه در ذیل به دو نمونه از آن‏ها اشاره مى‏كنیم.

الف. روحیه شهادت‏طلبى

روحیه شهادت‏طلبى و هدیه جان در راه جانان، در جبهه‏ها موج مى‏زد؛ چون با آگاهى و بصیرتى كه داشتند، یقین پیدا كرده بودند پا در راهى گذاشته‏اند كه حق است.

اگرما شنیده‏ایم مولاى متقیان، امیرموءنان در وصف یاران امام عصر علیه السلام مى‏فرماید: «یاوران مهدى شهادت را مى‏طلبند و همواره آرزو دارند در راه خدا كشته شوند» دفاع مقدس ما این واقعیت را ملموس‏تر كرد و در معرض تماشاى خیل منتظران قرار داد، تا بتوانند شهادت‏طلب باشند.

این كه شهید زین‏الدین فرمانده دلاور لشكر على‏ابن ابى‏طالب علیه السلام در اولین برخوردها با همسرش مى‏گوید: «شما باید بدانید من قبلاً ازدواج كرده‏ام. من با جبهه و جنگ ازدواج كرده‏ام و شما همسر دوم من هستید. انتهاى راه من، شهادت است و اگر جنگ تمام شود و من شهید نشوم، هر كجا كه جنگ حق بر ضدباطل باشد، مى‏روم تا شهید شوم نشان دهنده روحیه شهادت‏طلبى او و امثال او است.

دفاع مقدس

برخى از شهدا، آن قدر شیفته شهادت بودند و با دعا و راز و نیاز با خداوند و توسل به امام معصوم علیه السلام این تمنا را داشتند و به سبب صفاى باطن خود، به این معرفت رسیده بودند كه نحوه شهادت و زمان و مكان شهادت خودشان را مى‏دانستند و به رفقاى همرزم خود اعلام مى كردند؛ براى نمونه سردار رشید اسلام، عبدالحسین برونسى فرمانده تیپ 18 جوادالائمه علیه السلام كه در رشادت و ایثارگرى زبانزد بود، قصه شهادتش آن قدر برایش روشن بود كه به همرزم‏هایش گفته بود: «اگر من در فلان تاریخ و فلان جا شهید نشوم، به مسلمانى من شك كنید». یكى از همرزمان او مى‏گوید: چند روز قبل از عملیات بدر، توى چادر فرماندهى نشسته بودیم.... یك دفعه گفت: «اخوان! این عملیات، دیگه عملیات آخر منه...» پرسیدم: «حاجى! چى شده كه این روزها همه‏اش از شهادت حرف مى‏زنى؟»... گریه‏اش كمى آرام گرفت. ادامه داد: «مطمئنم توى این عملیات مهلتى را كه برام مقرر كردن تا روى این زمین خاكى زندگى كنم. تموم مى‏شه؛ باید برم.»

همچنین حاج قاسم میرحسینى جانشین فرمانده لشكر ثارالله كه قبل از عملیات كربلاى چهار رفقایش نگران این بودند كه آسیب نبیند، مى‏گفت: «نترسید. توى این عملیات شهید نمى‏شوم. حتى مجروح هم نمى‏شوم.» ولى در شب عملیات كربلاى پنج اشاره به پیشانى‏اش كرد و گفت: «تیر، این جاى من مى‏خورد و من شهید مى‏شوم»... و همان شد كه گفت.

ب. محكم و استوار و مبارز بودن

امیرالمومنین علیه السلام فرمود: «همانا دل هر مردى از ایشان (یاوران مهدى) از پاره‏هاى فولاد، محكم‏تر و استوارتر است. اگر به كوه‏ها بگذرند، كوه‏ها هم در هم فرو مى‏ریزند.

امام صادق علیه السلام مى‏فرمایند: «راد مردانى كه قلوبشان سخت‏تر از سنگ، چون پاره‏هاى آهن است، بدون هیچ شك و تردیدى به ذات خداوند.

در این دو روایت، صفاتى مانند مقاوم بودن، مبارز بودن، ایمان قوى و.... وجود دارد كه دفاع مقدس الگوهاى خوبى در این زمینه معرفى مى‏كند. جاى جاى‏جبهه‏هاى جنگ، رزمنده‏ها حیدرگونه مى‏جنگیدند و خستگى به خود راه نمى‏دادند. خاطرات شهدا، پر است از نخوابیدن‏هاى متوالى و مبارزه‏هایى كه با قلم قابل وصف نیستند.

مولاى متقیان، امیرموءنان در وصف یاران امام عصر علیه السلام مى‏فرماید: «یاوران مهدى شهادت را مى‏طلبند و همواره آرزو دارند در راه خدا كشته شوند»

شهید خرازى ده‏ها بار مجروح مى‏شود و بنا به نقلى‏ بعد از 27 بار مجروحیت به شهادت مى‏رسد. نقل شده است كه به سبب یكى از مجروحیت‏هایش دكتر 45 روز به او استراحت داده بود و او را به خانه آورده بودند. هنوز عصر نشده بود كه گفت: «بابا! من حوصله‏ام سر رفته» گفتم: «چه كار كنم؟» گفت: «من را ببرید سپاه تا بچه‏ها را ببینم». بردمش، تا ساعت ده شب خبرى‏از او نشد. ساعت ده تلفن زد و گفت: «من اهوازم، بى‏زحمت داروهایم را بدهید یكى بیاورد.»

شهید مهدى باكرى در وصف پاسدار مى‏گوید: «پاسدار یعنى كسى كه كار كند و بجنگد؛ خسته نشود، نخوابد.» و واقعاً خودش هم همین‏طور بود. این‏ها همه نشانه‏هاى استوارى آنان بود و این استوارى و مقاومت و مجاهدت چقدر زیبا توسط شهدا در جاى جاى جبهه‏ها به نمایش گذاشته شد.

با توجه به این كه فرهنگ مهدویت با بیانى مختصر به معناى «زندگى مهدوى و امام زمان پسندانه» مى‏باشد، یكى از جلوه‏هاى زیباى این زندگى، واكنش مقابل ظلم و ظالمان مى‏باشد. این جلوه زیبا، در دوران جنگ تحمیلى، بیشتر ظهور یافت؛ چرا كه ملت ایران، مقابل زورگویى‏هاى استكبار جهانى و همچنین مقابل دست نشانده استكبار در منطقه، خیزش عظیمى انجام داد. آحاد ملت ایران بسیج شدند.

این خیزش، داراى یك پشتوانه بسیار قوى بود كه عبارت بود از عشق و علاقه مردم غیور ایران به امام عصر علیه السلام كه در قالب تبعیت از امام راحل رحمه الله علیه متجلى شد. اگر جنگ ما این پشتوانه را نداشت، اصلاً قداست و معنویتى نداشت و ملت ایران به خوبى و از روى اشتیاق وارد جبهه‏ها نمى‏شدند و جان خود را آگاهانه و عاقلانه و عاشقانه فدا نمى‏كردند

این خیزش، داراى یك پشتوانه بسیار قوى بود كه عبارت بود از عشق و علاقه مردم غیور ایران به امام عصر علیه السلام كه در قالب تبعیت از امام راحل رحمه الله علیه متجلى شد. اگر جنگ ما این پشتوانه را نداشت، اصلاً قداست و معنویتى نداشت و ملت ایران به خوبى و از روى اشتیاق وارد جبهه‏ها نمى‏شدند و جان خود را آگاهانه و عاقلانه و عاشقانه فدا نمى‏كردند و این چنین پاى در شط خون نمى‏گذاشتند. فرهنگ مهدویت به جبهه‏ها رونق مى‏بخشید و دفاع مقدس نیز با جلوه‏هاى متنوع خود، فرهنگ مهدویت را پربارتر و عمیق‏تر كرد.

ان‏شاءالله خداوند به ما و تمام منتظران واقعى‏توفیق عنایت فرماید تا با تأسى به سیره عملى شهدا كه یاران آخرالزمانى امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف مى‏باشند، زمینه ظهور حضرتش را بیش از پیش فراهم كنیم.

منبع : سایت خبری انصار حزب الله                            بخش فرهنگ پایداری تبیان

  پارتی بازی شهید کاظمی برای فرزندش

محمد مهدی کاظمی، فرزند ارشد شهید احمد کاظمی متولد دی 65 (بچه‌های کربلای5) در کربلای پنج به دنیا آمده، دانشجوی لیسانس در رشته IT تهران جنوب است.

به نوشته «تهران امروز»، او در گفت‌وگویی با خبرگزاری برنا گفته است: شهدای ما از ابتدای جنگ اسمشان وارد بنیاد شهید شده، ولی خانواده‌هایی مثل ما که ارتباطی با این مجموعه نداشتیم، تازه باید 10 نفر بیایند نظر بدهند؛ اصلا شما کی هستید؟ چی هستید؟ بیایند خانه ما را ببینند و... البته برای خانواده ما نه، ولی برای جمع شهدایی که با پدرم بودند این مشکلات ایجاد شد. مثلا فرزند صغیر داشتند. بنیاد می‌آمد پرس و جو می‌کرد، مثلا چه مقدار دارایی دارید و... به نظرم این جالب نیست. ولی خوب همه اینها قبلا در سپاه تعریف شده بود و این اطلاعات را داشت. الان بزرگترین مشکل یک خانواده تازه وارد به بنیاد که قبلا زیرمجموعه سپاه بوده، بحث بیمه است. من با خانواده‌ای مرتبط هستم که پدرشان جانباز بوده و شهید شده. گاهی حتی بنیاد شهید آنها را به زور قبول می‌کند. الان مشکل خدمات درمانی دارند... بنیاد شهید کارهای اشتباهی کرد. شاید اصل کار درست بود و شیوه آن ایراد داشت. الان اگر کسی از دور یک خانواده و یا فرزند شهید را ببیند، فکر می‌کند چه خبر است. در فکر مردم زمینه بدی جا افتاده. بچه شهید مساوی سهمیه، بچه شهید مساوی رسیدگی (پسر شهید اسدی سه ساله بود که پدرش شهید شد، اگر یک روز دانشگاه برود، همه می‌گویند از سهمیه استفاده کرد، ولی هیچ کس نمی‌داند که چه‌ها کشیده تا به دانشگاه رسیده، هیچ کس نمی‌داند کلاس اول که بود، وقتی می‌خواستند درس خانواده را بدهند، و یاد بدهند بنویسد بابا، دو روز تب کرد).
فرزند شهیدی در جمع همین دوستانی که با پدرم شهید شدند، می‌گفت: بیایید برویم کاری کنیم تا همه متوجه بشوند، اگر من بابام را دادم و به من سهمیه‌ای دادند، چه دلم بخواهد و چه نخواهد، چه استفاده کنم یا نکنم؛ آقا جان من بابام را دادم! کسانی که دائم می‌زنند تو سر بچه شهید که اینها سهمیه دارند و هزار چیز دیگر، حاضرند پدر را از آنها بگیریم و بگوییم بفرما این سهمیه. پدر همه چیز یک خانواده است. کسی که دارد داد می‌زند به فرزندان شهدا دارند می‌رسند، (که باید هم برسند) حاضر است پدر خود را در قبال این مزایا بدهد؟ بنیاد شهید می‌توانست کاری کند تا این جو حاصل شده، پشت سر فرزند شهید نباشد. اکثر فرزندان شهدا خودشان را در جامعه مخفی می‌کنند تا کسی نداند فرزند شهید هستند. علت این مسئله چیست؟ واقعا کسی هست بیاید بررسی کند چرا فرزند شهید این‌طور رفتار می‌کند؟ سمت ستاد شهدا نرود تا دوستان او نفهمند، پدرش شهید شده است. حقیقتا تابه‌حال به این نکته فکر نکرده ام تا بفهمم چه شده این تفکر به وجود آمده است. ولی الان قابل حل است، یک مسئولی بیاید وارد صحنه شود، مرد و مردانه، کاری هم به ریشه این مسائل نداشته باشد. فقط مردم را نسبت به کار بنیاد شفاف کند.

بنیاد شهید تابه‌حال، غیر از پرداخت آن حقوقی که حق ما و خانواده بوده، کاری نکرده. یک مثال بزنم؛ اگر بروید بیمارستان بقیه الله می‌بینید که گوشه گوشه آن نوشته‌اند خانواده معظم شهدا بدون نوبت ویزیت می‌شوند، این را همه می‌بینند، در دلشان چه می‌گویند؟ خدا می‌داند. ولی هیچ کس نمی‌داند که این بیمارستان اصلا بیمه بنیاد شهید را قبول ندارد و خانواده شهید را با بیمه شان ویزیت نمی‌کند. تقریبا 90 درصد خدمات به خانواده شهدا به همین صورت است. فقط سر و صداست...اتفاقی که الان در بنیاد اتفاق می‌افتد و چیزی که مردم می‌بینند، صد و هشتاد درجه تفاوت دارد. خودم را نمی‌گویم، ولی کسانی که با آنها در ارتباطم را می‌بینم. بنیاد شهید کاری برای کسی نمی‌کند. هیچ کاری. به زور بتواند حقوقی به خانواده شهدا بدهد. یکی از کسانی که الان با بنیاد در ارتباطات است بیاید بگوید بنیاد شهید چه کاری برای فرزندان شهدا کرده. نه اینکه هیچ کاری نکرده. برای مدیران و مسئولان آن احترام قائلم، ولی در مقابل تصوراتی که در جامعه به وجود آورده اند، بنیاد کار شاقی نکرده.

فرزند شهید کاظمی که پارتی بازی یا امتیاز حاصله از ناحیه پدر شهیدش را خواندن خطبه عقد ازدواجش توسط رهبر معظم انقلاب دانست، گفت: امتیاز یا پارتی بازی که بابا برایم کرد و همیشه قدردان اویم و حتما به خاطر خود ایشان، حضرت آقا قبول کردند. در دیداری که با حضرت آقا داشتیم ایشان از رفاقت خود با پدرم گفتند. البته این نکته را متذکر بشوم، چون اگر نگویم ممکن است تبعات داشته باشد. عقدی که مقام معظم رهبری برای ما خواندند به صورت غیرحضوری بود. ما رفتیم سر مزار پدر و ایشان با تلفن صیغه را جاری فرمودند، چون عهد کرده‌اند دیگر حضوری برای کسی عقد نخوانند. چند ماه بعد از عقد موقعیتی پیش آمد و خدمت ایشان رسیدیم.... اگر منظورتان پست و مقام پدر است که به قول خود ایشان همه کشک است. بابا دو هفته قبل از شهادت آمد وسط اتاق، یک کاغذ A4 گذاشت و رفت روی آن ایستاد. گفت: محمد، سعید نگاه کنید، اگر به هر دلیلی از سمتی که دارم (آن موقع فرمانده نیروی زمینی سپاه بود) اخراجم کنند، بازنشسته شوم یا هر چیزی دیگر، از فردا صبح یا همین الان بگویند تو هیچ کاره‌ای و اینجا نیا، مثل این است که انگار همین کاغذ A4 را از زیر پای من کشیده باشند بیرون. سعی کنید شما هم همین‌طور باشید.