مقام معظم رهبری : هدف ما رسیدن به نظریه اسلامی ناب و خالص در باب عدالت است
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  

مقام معظم رهبری در دومین نشست اندیشه های راهبردی در جمهوری اسلامی، با «موضوع عدالت» ، با تأکید بر ضرورت تلاش جدی و تضارب آرای اندیشمندان و متفکران برای دستیابی به نظریه اسلامی ناب در باب عدالت، کارهای انجام شده برای تحقق عدالت اجتماعی را در سه دهه اخیر خوب ارزیابی کردند؛ اما افزودند: وضع کنونی، مطلقاً راضی کننده نیست، چرا که نظام اسلامی به دنبال اجرای بیشترین عدالت و تحقق کامل عدالت به مفهوم یک ارزش مطلق و همگانی است.
ایشان، مطالب مطرح در این هم اندیشی را پرمغز و مفید دانستند و خاطرنشان کردند: نشست امروز، تنها یک آغاز بود و امیدواریم مبحث عدالت با بهره از ظرفیت گسترده صاحبنظران سراسر کشور، به گفتمانی نخبگانی تبدیل شود و با استمرار و پیگیری شایسته، به سرانجامی مبارک برسد.
ایشان، عدالت را دغدغه همیشگی بشر دانستند و با اشاره به ورود متفکران و اندیشمندان تاریخ بشر به این مقوله خاطرنشان کردند: بررسی دقیق نشان می دهد که با وجود نظریه پردازی های گوناگون اندیشمندان در مبحث عدالت، نقش ادیان الهی در این مقوله، بی نظیر و استثنایی بوده است.

شهدا

رهبر انقلاب اسلامی، با استناد به قرآن مجید، عدالت را هدف اصلی ادیان برشمردند و افزودند: عدالت، هدف نظام سازی اجتماعی ادیان و حرکت بشر در چهارچوب دین بوده است و این اهتمام جدی به عدالت، در هیچ مکتب بشری یافت نمی شود.
حضرت آیت الله خامنه ای در تبیین بیشتر تفاوت عدالت در «نگاه ادیان و مکاتب بشری» خاطرنشان کردند: انبیا افزون بر تبیین عدالت، برای تحقق آن، عملاً با طاغوت ها و ستمگران وارد پیکار می شدند و در معارضه ظالم و مظلوم، همیشه در جبهه مظلومان بوده اند؛ اما نظریه پردازان تنها در حد حرف و کلام به «عدالت» پرداخته اند.
ایشان، اعتقاد همه ادیان الهی به منتهی شدن تاریخ بشر به دوران مبتنی بر عدل را سومین تفاوت «عدالت» در ادیان الهی و مکاتب بشری دانستند و افزودند: ادیان الهی در نگاه به مبدأ خلقت هستی و بشر ـ در مسیر حرکت تاریخی ملت ها و در تبیین پایان این مسیر یعنی معاد، همواره بر عنصر عدالت تأکید کرده اند که این مسأله ای استثنایی و بی نظیر است.
حضرت آیت الله خامنه ای افزودند: بنا بر همین نگاه دینی بود که «عدالت» در انقلاب اسلامی نیز از همان آغاز، جایگاهی بی نظیر یافت و در شعارهای ملت، قانون اساسی، سخنان و دیدگاه های امام خمینی (رض) و دوران های گوناگون حیات سی و دو ساله جمهوری اسلامی، به عنوان یک ارزش مطلق مورد تأکید قرار گرفت.
رهبر انقلاب اسلامی، عدالت را سرلوحه دغدغه های همیشگی نظام اسلامی دانستند و با اشاره به کارهای فراوان و گسترده ای که پس از انقلاب برای تحقق عدالت اجتماعی انجام شده، افزودند: این کارهای خوب، راضی کننده نیست، چرا که ما بر پایه نگاه اسلامی، تحقق کامل عدالت و محو هر گونه ظلم را هدف قرار داده ایم که برای پر کردن فاصله وسیع وضع موجود و تحقق عدالت اجتماعی، باید تلاش مستمر، جدی و همه جانبه انجام داد.
حضرت آیت الله خامنه ای، با اشاره به توجه امروز نظام اسلامی برای دستیابی به نظریه  اسلامی ناب در مقوله عدالت افزودند: تا امروز نیز شناخت و تعاریف اجمالی از عدالت بوده، اما باید تلاش کنیم عدالت به گفتمانی زنده و همیشه حاضر در صحنه های کشور تبدیل شود و در میان نخبگان، مسئولان، مردم و به ویژه نسل جوان همواره به عنوان یک مسأله اصلی مطرح باشد.
ایشان در تبیین بیشتر اهداف برگزاری نشست اندیشه های راهبردی درباره عدالت افزودند: برای کاهش فاصله کنونی تا تحقق حداکثری عدالت، باید به روش ها و راهکارهای جدید و مؤثر دست پیدا کنیم که این مسأله نیز به هم اندیشی متفکران نیاز دارد.
رهبر انقلاب اسلامی دوران آزمون و خطا را در مقوله عدالت، دورانی گذشته دانستند و تأکید کردند: در سه دهه اخیر در موارد زیادی، در باب عدالت بصورت آزمون و خطا عمل کرده ایم اما از این پس باید، بر پایه تعاریف و روش های متقن حرکت کنیم.
رهبر انقلاب اسلامی، حرکت کشور در مسیر پیشرفت های سریع و جهشی را یکی دیگر از عوامل ضرورت توجه بیشتر به مقوله عدالت برشمردند و افزودند: ادامه این حرکت پرشتاب، نیازمند تصمیم گیری های بزرگ است و اگر در این تصمیم گیری ها از عنصر عدالت و «ارتباط عدالت و پیشرفت» غفلت شود، خسارات فراوانی به بار خواهد آمد.
ایشان در ادامه سخنانشان با تمرکز بر مبحث نظری عدالت، افزودند: هدف ما رسیدن به نظریه اسلامی ناب و خالص در باب عدالت است که برای دستیابی به این هدف بسیار مهم، باید با نگاه متجددانه و نوآورانه، به منابع اسلامی رجوع کنیم و با بهره از متدها و فنون خاص این کار، نظریه اسلامی خالص را در مقوله عدالت استخراج کنیم.
ایشان در همین زمینه تأکید کردند: در دستیابی به نظریه اسلامی عدالت باید از التقاط و هرگونه مونتاژ نظریه های دیگر به شدت پرهیز کرد و با مراجعه به منابع اصیل اسلامی، این نظریه را استخراج نمود.
حضرت آیت الله خامنه ای، تعریف عدالت را در هر مکتب مبتنی بر پایه های هستی شناسی آن مکتب دانستند و افزودند: به همین علت، نباید در شناخت نظریه اسلامی عدالت، از مکاتب دیگر بهره برد.
حضرت آیت الله خامنه ای، با اشاره به تفاوت عمیق نگاه اسلام و مکاتب بشری به عدالت افزودند: عدالت در اسلام، ناشی از حق است و عدالت ورزی یک وظیفه الهی به شمار می رود، در حالی که در مکاتب بشری، این نگاه وجود ندارد.
رهبر انقلاب اسلامی، تعدد و تضارب آرا را نیازی واقعی در روند دستیابی به نظریه اسلامی ناب در باب عدالت دانستند و افزودند: نباید کسی بپندارد که در این مقوله، با نوعی پیش داوری می خواهیم به برداشتی که در ذهنمان است برسیم، بلکه باید تلاش کنیم در پرتو تضارب آرا و نشاط علمی، به آنچه حق و درست است، دست یابیم.
حضرت آیت الله خامنه ای تأکید کردند: حتی پس از دستیابی به نظریه اسلامی خالص در باب عدالت، تضارب آرا در این زمینه باید همواره ادامه داشته باشد.
ایشان افزودند: در این مقطع، در واقع باید تلاش کرد به یک جمع بندی قوی، متقن، مستدل و منسجم در باب عدالت دست یافت تا برنامه های درازمدت با اتکای به آنها تدوین شود.
رهبر انقلاب اسلامی افزودند: پس از این جمع بندی نیز باید پژوهش های جدیدی به ویژه در مباحث کاربردی و روش های اجرای نظریه صورت گیرد که در این زمینه می توانیم از تجربیات مفید دیگران نیز استفاده کنیم.
حضرت آیت الله خامنه ای، ایجاد رشته عدالت پژوهی در حوزه و دانشگاه را، نوعی سرمایه گذاری مفید برای ایجاد و تقویت گفتمان عدالت و تربیت نیروهای توانمند دانستند و افزودند: یکی دیگر از کارهای مهم نظری، یافتن شاخص برای اندازه گیری میزان تحقق عدالت اجتماعی است.
ایشان خاطرنشان کردند: برخی شاخص های مطرح در نظریه های غربی در شرایط خاص قابل استفاده است؛ اما بسیاری از آنها ناقص و یا کلاً نادرست است؛ بنابراین، باید شاخص هایی مستقل برای تحقق عدالت از دیدگاه اسلام تعریف شود.
رهبر انقلاب اسلامی، توجه مجلس و شورای نگهبان را به مقوله عدالت در هر نوع قانون گذاری، از کارهای ضروری برشمردند و افزودند: در عرصه عمل باید برای اجرای عدالت اجتماعی کارهای فراوان انجام شود.
حضرت آیت الله خامنه ای در پایان سخنانشان، اعتقاد به مبدأ و معاد را در مسأله عدالت، دارای نقشی اساسی خواندند و افزودند: اعتقاد به معاد، و باور داشتن تجسم اعمال در قیامت، موجب نیرو و نشاط عدالت خواهانه می شود و در واقع، نمی توان در جامعه ای که اعتقاد به مبدأ و معاد نیست، عدالت حقیقی را مستقر کرد.
ایشان، تلاش هر فرد برای اجرای عدالت درباره خود را نکته مهم دیگری در مقوله عدالت خواندند و افزودند: نگاه عادلانه هر فرد به خود، موجب دوری از گناه و ایجاد حالت خضوع و خشوع در برابر پروردگار می شود و این مسأله به ایجاد عدالت اجتماعی نیز کمک می کند.



 
شهید سید جمشید صفویان
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  

 فرمانده گردان بلال حبشی لشکر 7 حضرت ولی عصر (عج) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهید سید جمشید صفویان که در سال 1341 هجری خورشیدی در شهرستان دزفول پا به عالم خاکی نهاد و در سال 65 در کربلای 4 کربلایی شد، فرزندی است از نسل شور و حماسه که شاید این روزها نبود امثال او که خون پاکشان را برای آبروی اسلام و حفاظت از خاک و ناموس این مرز پرگهر فدا کردند، بیش از هر زمان دیگری به چشم آید... .

شهید سید جمشید صفویان

نخست:


همیشه نخستین کسی بود که پس از ناهار و شام و صبحانه برای جمع کردن سفره و شستن ظرف‌ها برمی‌خاست. هر چه به او اصرار می‌کردیم و می‌گفتیم سیدجان، نوبتیه و نوبت شما نیست، نمی‌پذیرفت. تا اینکه یک روز شرط کردم که اگر می‌خواهد بگذارم تا ظرف‌ها را بشوید، علتش را بگوید. پاسخم داد: افتخار می‌کنم که برای برادران رزمنده سفره بیندازم و جمع کنم و ظرف‌هایشان را بشویم. این بچه‌ها وارستگانی‌اند که دین بزرگی به گردن ما دارند. بگذار شاید با این کار، قدری احساس سبکی و ادای دین کنم.

 
راوی: عبدالحسین خضریان

دوم:
رزمندگان اسلام در عملیات خیبر، پس از پشت سر گذاشتن نزدیک 20 کیلومتر از آب های هورالهویزه جزایر مجنون را به تصرف درآورده بودند، ولی نیمه‌های شب با یک تصمیم تاکتیکی دستور رسید به عقب برگردند.
با اذان صبح در سنگرهای استراحت نمازمان را خواندیم؛ اما خبری از سید نبود. فرماندهی لشکر و بچه‌های گردان سراغ او را می‌گرفتند، ولی هیچ کس از او خبری نداشت.
ناگهان فریاد تکبیر بچه‌ها در فضای خط پیچید؛ مردی که سراسر شب را همدم تیر و ترکش و بوی باروت بود، استوار و پابرجا از بین تیرها و گلوله‌ها آرام آرام می‌آمد.
گفتم: سید چرا تا به حال نیامدی؟ کجا بودی؟
سید در پاسخ گفت: تا الان در کنار معبر میدان مین بودم و منتظر ماندم تا مطمئن شوم کسی از بچه‌ها جا نمانده است، چون ما در برابر نیروهایمان مسئولیم.

راوی:حسن احسانی

سوم:

از اینکه نماز شب عملیات کربلای 4 را به امامت سید خواندیم، بسیار مسرور بودیم. پس از نماز سید شام نخورد و گفت: شاید اگر شام نخورم، سبکتر بتوانم با لباس های غواصی فین از عرض رودخانه اروند بگذرم.
بچه‌ها که این سخن را سخن را شنیدند دست از غذا کشیدند. آنها اصرار داشتند سید با نیروهای غواص نیاید، چون معاون گردان است؛ اما او نپذیرفت.
سید گفت: من هنوز خودم را که بنا به دستور فرمانده لشکر در عملیات والفجر 8 جلودارتان نبودم، نبخشیده‌ام.
او در همان عملیات، نخستین نیروی غواص گردان بود که از اروند گذشت و به خط دشمن زد و در همان جا آسمانی شد.                                      راوی: حاجی محمد سعادت

او در لحظه گم شدن، 24 سال و اندی از خدا عمر گرفته بود. برخی ادعا می‌کنند از چهارم دی ماه سال 1365 به آسمان رفته و ما هم بی خیال او شده ایم! اصلاً تقصیر خودش بود! دل به آسمان داشت و به این کره خاکی، ذره‌ای هم وابسته نبود.
عده‌ای از ما هنوز چشم به آسمان دارند و نمی‌توانند بی‌خیالش شوند و هر از چند گاهی سراغش را از غروب می‌گیرند! خودشان می‌گویند گاه در سرخی آفتاب او را دیده‌اند، ولی خیلی زود رفته است؛ آخر طاقت دیدن دور و اطراف ما را نداشته است...!

القصه...
«سید» چند سالی است در دل‌های ما گم شده و تنها تصاویری از او به یادگار مانده است که گاهی نگاهی و حسرتی و شاید قطره اشکی بر پهنای صورت و شاید هم... .
هر کس از «سید» ما خبری دارد، لطفاً به آن عده، اطلاع دهد و محض رضای خدا آنها را از نگرانی بیرون آورد... .
تصاویری از این مرد بزرگ سردار شهید سید جمشید صفویان را مهمان نگاهتان می‌کنیم و پیش از آن آخرین نوشته او را که:
«همیشه با وضو باشید؛ عزیزان من بر امواج دریا و ابرهای آسمان خانه نسازید و فریب خروش و بزرگی این بلندی و تندی آن را نخورید که تا اَسفلَ السافِلینْ به سقوطتان می‌کشاند و از مرتبه بلند احسنُ التّقویم محرومتان می‌سازد.
مردم! عزت واقعی آن است که سر تسلیم و رضا به آستان مقدس حضرت حق فرود آورید».

 
وصیت‌نامه شهید:

نجاة منک یا سید الکریم نجبنا و خلصنا بحق بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود بیکران خداوند به روان پاک پیامبر بزرگ اسلام و اولاد و اصحاب خداجوى و راه یافته‌اش، رحمت بى‌پایان خداوند بر شهیدان بزرگى که سوار بر مرکب خون بر سپاه سیاهى هجوم برده با گلوله و تکبیرشان سیاهى شب را شکافته و نور فروزان توحید را در برابر دیدگان متعجب مردم گمراه و گمگشته به نمایش گذاشتند «و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله کتابا مؤجلا و من یرد ثواب الدنیا نؤته منها و من یرد ثواب الاخرة نؤته منها و سنجزی الشاکرین».
عزیزان من، مرگ سرنوشت جمیع انسانهاست و زمان مناسب آن به دست خداى انسان هاست و انسان سرانجام در کام مرگ فرو خواهد رفت و دنیاى گذرا را وداع خواهد گفت؛ خوب و بد، فقیر و غنى، سلطان و رعیت، بزرگ و کوچک، گمراه و راه یافته خواهند مرد و در تنگى وحشتناک و ترسناک لحد همنشین اعمال خویش خواهند شد و قبر انسان یا باغى از باغهاى بهشت است و یا گودالى از گودالهاى پر از آتش و عذاب جهنم و سپس اسرافیل در صور دمیده و مردگان زنده شوند و قیامت قیام خواهد کرد وآن روز واى بر آن بیچارگانى که در زندگى دنیوى در صور نفس خویش ندمیده و مهار آمال و اعمال خویش را در کف نگرفته‌اند. آرى در آن روز سخت که روز «یوم تبلى السرائر» است و روز خروج انفال زمین.
واى به حال آنان که پرده لجاجت و جهالت بر چشم و گوش و قلب خویش کشیدند و دنیاى بى‌ارزش را به سرنوشت نیک ابدى و همیشگى خویش خریدند که در آن روز مانند تاجران ورشکسته و مسافران کشتى شکسته در کمال خسران آرزو مى‌کنند که «انا انذرناکم عذابا قریبا یوم ینظر المرء ما قدمت یداه و یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا».
عزیزان من، بر امواج دریا و ابرهاى آسمان خانه نسازید و فریب خروش و بزرگى این و بلندى و تندى آن را نخورید که تا اسفل السافلین به سقوطتان مى‌کشانند و از مرتبه بلند احسن التقویم محرومتان مى‌سازند.
مردم، عزت واقعى آن است که سر تسلیم و رضا به آستان مقدس حضرت حق فرود آورده و وجود را وجود او دانسته و در اوج درد و رنج از عمق جان حمد و سپاس او را به جاى آورده و فریاد بزنید که «الهى کفى بى عزا ان اکون کل عبدا و کفى بى فخرا ان تکون لى ربا» و بدانید که جز این هر کس بجوید در فنا ضلال است؛ پس «من اعتز بغیر عزالله اهلکه عزه»، به هر حال اقامه نماز کنید تا یکتاپرستتان خوانند و روزه بگیرید تا از عذاب و آتش قهر خدا در امانتان گیرد و صدقه بپردازید تا سپر بلایتان گردد و در راه خدا با مال و جان خود به جنگ و جهاد برخیزید تا از خاصان محبوب او شوید و از دروازه بزرگ شهادت وارد بهشت گردید.
چون وقت کم است و ما هم آماده حرکت به منطقه هستیم، از همه شما خداحافظى کرده و التماس دعا دارم ضمنا پدرم را وصى خود در امورات بعد از خود قرار مى‌دهم.

 و على الله فلیتوکل المؤمنون.

سیدجمشید صفویان 19/2/65


 
در سالروز شهادت صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا س پیکر شهید عبدالحسین برونسی تشیع شد
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

در سالروز شهادت صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا س

پیکر سردار شهید عبدالحسین برونسی تشییع شد 

به گزارش خبرنگار مهر در مشهد، سالروز شهادت دخت مکرم پیامبر اسلام (ص) زهرای مرضیه (س) شهید برونسی فرمانده سلحشور تیپ جواد الائمه (ع) و سردار فاطمی جبهه های نبرد حق علیه باطل بر دوش مردم مشهد تشییع و در بهشت رضای این شهر در جوار دیگر شهیدان سرافراز دیار امام رضا (ع) آرمید.
شهید محبوب و دلاور مومن و ولایی استا عبدالحسین برونسی که از شاگردان حقیقی مکتب نینوا بود پس از خلق حماسه های ماندگار در سالهای دفاع مقدس در عملیات بدر به شهادت رسید اما پیکر مطهرش همراه با جمع دیگری از رزمندگان اسلام غریبانه در شرق دجله به امانت ماند تا امسال در پی بررسی و کوششهای انجام شده این عزیز دور مانده از سرزمین مادری به آغوش خانواده و میهن بازگشت.
بازگشت پیکر شهید برونسی به خراسان رضوی، دهه فاطمیه امسال را عاشورایی کرد و امروز نیز مشهد رجعتی پرخاطره به روزهای هشت سال دفاع مقدس و شور وشیدایی مردان و زنان مومن مشهدی با کبوتران خونین بال داشت.
مشهد معطر به عطر شهید سرافراز سالهای دفع فتنه غاصبان بعثی در امواج انسانی دهها هزار عاشق اسلام ناب محمدی غوطه ور شد.
میدان سیاه پوش
میدان بسیج مشهد که سرتا پا سیاه پوش شده بود از اولین لحظات صبح شنبه بیقرار تشییع تاریخی شهید برونسی بود جمعیت هروله کنان از هرسوی شهر و دیگر نقاط استان برای آخرین وداع به این میدان مشرف به حرم رضوی آمده بودند.

لحظه تشییع هنگامه انفجار شیونهای مانده در دلهای شکسته بود، زمان یا فاطمه افرادی که نزدیک به سه دهه فراق را واگویه می کردند، موقع گریه های بی صدای مادرانی که دلشان برای نواهای حماسی، خاک و چفیه و طنین یاحسین (ع) تنگ شده بود.
عبدالحین برونسی با رجعتش، بوی خوش کربلا را به مشهد آورد تا یادمان باشد با چه فاصله از زرق وبرق های دنیایی و با چه صفایی از جنس عروج، برای رفتن اصرار داشتیم و اگر هم ماندنی می شدیم با این نیت بود که باری از گرده جبهه برداریم.

تشییع شهید برونسی تابلوی خوش رنگ از یک دلی و یک رنگی و باهم بودن افرادی بود که با یک حنجره یاعلی می گفتند، از یک چشمه برای فاطمه و شهیدان عرصه حق اشک می ریختند و با یک مشت به صورت متجاوز به خاک و فرهنگ و باورهای پاک ایران اسلامی می کوبیدند.
شهید برونسی نمایشی بی ریا از همه سادگی های خوش طعم سالهای دفاع مقدس بود امروز همه دنبال پیکری بودند که استقلال را پاسداری کرده بود. فخر و فقر رو در وی هم نبودند، ماشینهای شاسی بلند خارجی رهگذران پیاده روزهای بارانی را خیس نمی کرد.
شهید برونسی نمای جاودانه از ایثار و تلاش برای همراهی بود، هیچکس امروز بدنبال حساب سود و زیان کارش به مراسم نیامده بود چرتکه دو دو تا چهار تا را در خانه جا گذاشته بودند. فقط آه بود و حسرت روزهایی که مثل خورشید گرما بخش بود مثل ماه نور ملایمی بر دلها می تابید و مثل نهر علقمه تشنگی را برایت ماندنی می کرد تا عطش زینت قامت مردانه ات شود و سنگ اراده ات آینه خودستایی را بشکند.

چه ازدحامی
 
نوای دل را می شود شنید/ ای کاروان آهسته ران آرام جانم می رود/ گویی کفتر چاهی های صحن آقا هم در این تشییع پرشکوه فرصت بغض گشایی یافته اند.
تلالوی گنبد طلای مولای غریبان، روزهای اعزام برونسی و یارانش را در ذهن تداعی می کند. آهنگ حزن آلود/ ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش - بهر نبردی بی آمان آماده باش آماه باش/ و اینک دوباره برای طواف در مضجع شریف، همشهری شجاع ما آمده است تا مهر غلامی آقا را در سند آخرتش مسجل کند.
چه ازدحامی در این روز فاطمی، چه ابهتی در این مشایعت ماندنی، چه اخلاصی در این حضور باطنی وچه اندوهی در این وداع آخری خانواده شهید، اسطوره های عزیز سالهای انتظار، عظمت جوشش مردم و مدیران و مسئولان نظامی و اجرایی، قاری این متن شیوای وفاداری هستند، جنگ ما را عاشق خود کرده بود/ جبهه ما را لایق خود کرده بود.
حسرت ما
برونسی می رود به سوی جایگاه ابدی، هزاران دلشکسته در پی او، هزاران قلب پر اندوه در حسرت آنکه او رفت و ما ماندیم. او پرواز کرد و ما هنوز در هشت و چهار بایدها و نبایدها مانده ایم، او از نهر کوثر تشنگی برگرفت و ما عطشان چه کنم های زندگی هستیم.
فریادها رساتر می شودتا آسمان مشهد اوج می گیرد/ این گل پر پر از کجا آمده - از سفر کرببلا آمده/ همه مردم از همرزمان شهید برونسی تا اهالی کوچه و بازار با خانواده این سردار شهید یک دل می شوند، غصه های تلنبار شده را رها می کنند و در دشت هزار رنگ دنیا ناله سر می دهند بر قامت راست قامتی که چون درختی پر ثمر بر امنیت ایران اسلامی میوه داد،  چون چراغ در خیابانهای افتخار آن روشنایی بخشید و با دعوت ندای حق برگ زرینی بر کتاب طلایی مردم مشهد افزود.

ندبه های دلنشین بهشت رضا

بهشت رضا آمده پذیرایی از میهمانی گرانقدر خود است. از این پس ندبه های صبح جمعه این آرامستان قدیمی، با حال و هوای تازه ای آقا را برای فرج صدا می زند مردم شهر هم بیشتر به این مکان خواهند رفت.
قبل از مراسم تشییع پیکر شهید برونسی مراسم مداحی انجام و حاضران به سخنان دکتر صلاحی استاندار خراسان رضوی، آیت الله خزعلی نماینده مردم استان در مجلس خبرگان و پیام فرمانده کل سپاه پاسداران گوش فرا دادند.

به گزارش مهر پیکر سردار برونسی در مکانی که از زمان مفقود شدن شهید به عنوان نماد ادای احترام به وی مشخص شده بود به خاک سپرده شد.
همچنین پیکر دو شهید گمنام که همزمان همراه سردار برونسی تشییع شدند، در دانشگاه فردوسی مشهد دفن شدند.


 
ایام فاطمیه و جلوه های فاطمی در دفاع مقدس - قسمت دوم
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

نام مقدس حضرت زهرا (س) و یاد غربت و مظلومیت آن بانوی بزرگ، مرهم زخمهای ازادگان سرافراز مان در اردوگاه های بعث عراق بود.بخش دوم جلوه های فاطمی در دفاع مقدس نگاهی به این ارادت معنوی دارد. امید که آن بانوی بزرگوار شفیع ما در روز حسرت باشند و ثمره خون پاک شهدا را تا ظهور فرزندشان محافظت نمایند.

شربت گوارای حضرت فاطمه زهرا (س)

در اردوگاه موصل، پیرمرد بزرگواری بود که بعد از نماز صبح می‌نشست و دعا می‌خواند. بعثی‌های پلید هم اگر کسی بعد از نماز صبح بیدار می‌ماند و تعقیبات می‌خواند، خیلی معترضش می‌شدند.
به هر حال، آمدند و معترض حاج حنیفه شدند. به او گفتند: «پیرمرد! این چیه که تو بعد از نماز صبح می‌نشینی و وراجی می‌کنی؟» (با لحن نابخردانه خودشان).

حاج حنیفه که ‌دید اینها خیلی پایشان را از گلیمشان درازتر کرده‌اند.گفت: «می‌دانید بعد از نماز صبح من چه کسی را دعا می‌کنم؟»گفتند: «چه کسی را دعا می‌کنی؟»گفت: «به کوری چشم شما،‌بعد از نماز صبح می‌نشینم و رهبر کبیر انقلاب، امام خمینی را دعا می‌کنم».

نگهبان بعثی این حرف را شنید و رفت. موقع آمار، در که باز شد حاج حنیفه را بردند و حسابی کتک زدند و او را انداختند داخل زندان.

دو نفر دیگر هم در زندان بودند. یکی از آنها علیر‌ضا علی‌دوست بود که اهل مشهد است. ایشان می‌گفت: «ظهر که زندانبان غذا آورد، ما دیدیم غذا برای دو نفر است، با دو تا لیوان چای. گفتیم: ما سه نفریم. گفت: این پیرمرد ممنوع از آب و غذاست.

چهار روز به این پیرمرد یک لقمه غذا و یک قطره آب ندادند. هرچه ما اصرار کردیم، امکان نداشت. زندانبان می‌ایستاد تا ما این لیوان چای را بخوریم و بعد که خاطرجمع می‌شد، می‌رفت.

روز چهارم دیدیم که حاج حنیفه دیگر توانایی اینکه نمازش را روی پا بخواند، ندارد. او نشسته نمازش را خواند و به جای این‌که بعد از نماز، تعقیبات بخواند، دراز کشید و همین‌جور شروع کرد با فاطمه زهرا(س) از تشنگی خودش صحبت کردن. عرض می‌کرد: فاطمه جان! از تشنگی مردم، به فریادم برس!

ما به بعثیان پلید التماس می‌کردیم، ولی حاج حنیفه گرسنه و تشنه، چشمش را به روی عراقی‌ها بلند نمی‌کرد، تا چه برسد به این‌که زبانش را باز کند.
عزتش را این‌طور حفظ می‌کند ولی از آن طرف، تشنگی خودش را با فاطمه زهرا(س) در میان می‌گذارد.

علی‌دوست می‌گفت: «روز چهارم آنقدر از تشنگی نالید تا این‌که چشم‌هایش بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفت. ما دو نفر، متوسل به فاطمه زهرا(س) شدیم و عرض کردیم: یا فاطمه! عنایتی کنید تا ما بتوانیم امروز یک لیوان چای برای حاج حنیفه نگه داریم.
بالاخره تصمیم گرفتیم از دو لیوان چای، نصف یک لیوان را من سر بکشم و نصف دیگر را آن برادر، طوری که زندانبان عراقی متوجه نشود و یک لیوان چای را مخفیانه در یک قوطی بریزیم. به هر حال، آن روز توانستیم یک لیوان چای را نگه داریم.

زندانبان رفت و ما منتظر بیدار شدن حاج حنیفه بودیم که این لیوان چای را به او بدهیم. بعد از لحظاتی، دیدیم بیدار شد، اما با چهره‌ای برافروخته و شاداب. بلند شد و شروع کرد به خندیدن و صحبت کردن. دیدیم، این، آن حاج حنیفه نیست که با ضعف و ناتوانی نمازش را نشسته خواند و دراز کشید و به همان حالت،‌با فاطمه زهرا(س) عرض حاجت می‌کرد و از تشنگی می‌نالید.

به هر حال، آرام آرام سر صحبت را باز کردیم و گفتیم: امروز به برکت توسل شما، ما توانستیم یک لیوان چایمان را نگه داریم.
حاج‌حنیفه خندید و گفت: خیلی ممنون! خودتان بخورید. نوش جانتان! الان در عالم خواب، فاطمه زهرا(س) هم از شربت سرابم کردند و هم از غذا سیرم نمودند و آن طعم شیرین شربتی که از دست مبارک حضرت زهرا(س) خوردم، هنوز کام مرا شیرین نگه داشته است. من این چای تلخ شما را نخواهم خورد.

ya zahra

سرباز عراقی گفت : مرا حلال کن
در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.
روزی  جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».
آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌کردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌کنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

 دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.
او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س)  شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

حضرت زهرا ( س) فرمود: این شهید از ماست

یکی از برادران عزیزی که در بند اسارت دشمن درآمد، مرحوم آزاده،‌ شهید حاج منصور زرنقاش بود.

ایشان در اردوگاه 11 یا 13 که من در آنجا نبودم، خدمتگزار جمع اسرا بود. قبل از اسارت کاروان‌دار حج بودند، در نتیجه، در اسارت هم شروع می‌کند همان‌طور به خدمتگزاری و عهده‌دار مسئولیت خدماتی می‌شوند.

دشمن ایشان را شناسایی می‌کند و به هر حال، زیر شکنجه دشمن، ایشان مریض می‌شوند و کمتر از یک ماه که می‌گذرد همان شب به شهادت می‌رسد.
همان شب که شب شهادت ایشان است، یکی از برادرانمان در آن اردوگاه خواب می‌بیند که بی‌بی‌ فاطمه زهرا(س) وارد اردوگاه شدند. سه نفر از خانم‌ها هم ایشان را همراهی می‌کنند. خانم فاطمه زهرا(س) مستقیما تشریف آوردند به همین آسایشگاهی که شهید حاج منصور زرنقاش در آن به شهادت رسیده بودند.

حضرت فاطمه زهرا(س) می‌فرمایند که «حاج منصور از ماست و می‌خواهیم او را با خودمان ببریم».

این گذشت تا شبی که نوبت کربلا به اردوگاه رسید. در اردوگاه 17 که دو قسمت داشت، قسمت A و قسمت B با هم حدود یک کیلومتر فاصله داشتیم که سعی کرده بودیم به بهانه‌های مختلف، از طریق مسابقه و از طریق ورزش و هر راهی که می‌شد با هم ارتباط داشته باشیم. خود من هم همین‌طور زیاد دعوت می‌شدم که بروم آن قسمت اردوگاه.

حاج‌منصور زرنقاش شیرازی بود و برادرمان حاج موزه همشهری‌اش بود. در همان شبی که نوبت کربلا به اردوگاه 17 رسید، حاج موزه فرمودند: «خواب دیدم در حرم آقا امام حسین(ع) مشرف شده‌ایم و همه شهدا هم جمعند. در بین شهدا دیدم حاج منصور زرنقاش هم در حرم آقا مشرف هستند. خوشحال شدم. صورتش را بوسیدم و گفتم: «حاج آقا منصور اینجا چه کار می‌کنی؟ » فرمود: «از همان شب اول بی‌بی فاطمه زهرا(س) مرا آوردند در حرم فرزندش آقا امام حسین(ع)».

خاطره از سید آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی
 برگرفته از کتاب حماسه‌های ناگفته


 
ایام فاطمیه و جلوه های فاطمی در دفاع مقدس
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  

هرگاه رمز «یازهرا» در بی‌سیم‌ها می‌پیچید، دل‌ها به غربت و مظلومیت مدینه گره می‌خورد.
بسیجیان عارف، به فراز حضرت زهرا(س) در دعای توسل که می‌رسیدند، اشک از چشم‌هایشان جاری می‌شد. دل‌هایشان هوای بقیع می‌کرد. بر پیشانی بندهایشان نام مبارک زهرا(س) می درخشید و قلب هایشان خانه عشق به آن بانوی بزرگ بود و شعارشان این بود: «می‌روم تا انتقام سیلی زهرا(س) بگیرم»

جبهه‌ها میزبان همیشگی حضرت زهرا(س) بود و اردوگاه‌های آزادگان، نورانی از توجه آن بانوی پهلو شکسته.

... و ایام فاطمیه، بهانه‌ای است پرشکوه تا آیینه‌ای باشد از آن ارادت و شوق و از آن توجه و لطف.

با عرض تسلیت سالروز شهادت مظلومانه کوثر نبوی حضرت زهرای مرضیه (س) در چند بخش نگاهی خواهیم داشت به برخی از جلوه‌های الطاف فاطمی در طول هشت سال دفاع مقدس:

-------------------
صدایی شنیدم ولی کسی را ندیدم

شهید محمدرضا امینی اعتقادی راسخ به حضرت فاطمه زهرا(س) داشت. برایم تعریف کرد که دخترم فاطمه تازه به دنیا آمده بود. من به مأموریت رفتم. نبرد سختی بود. بسیار مقاومت کردیم تا این‌که دیدم نیروها شهید شده‌اند و اشرار هم از مقابل می‌آیند، در دلم گذشت که «یا فاطمه زهرا(س)، فاطمه من هنوز "بابا" نگفته است»

در همین موقع گویا صدایی به من گفت: «به پشت سرت نگاه کن». دیدم که نیروهای کمکی نزدیک می‌شوند و اشرار هم با دیدن آنها پا به فرار گذاشتند. به اطرافم نگاه کردم کسی را ندیدم.

دخترهایش را فاطمه و زهرا نامید

شهید حاج محمدجعفر نصر اصفهانی، عشق و علاقه و اعتقاد زیادی به حضرت زهرا(س) داشت، به همین دلیل می‌خواست نام دختر اولش را «فاطمه» بگذارد. از آنجا که اسم من هم فاطمه بود، به خانه ما آمد و از من پرسید: «اجازه می‌دهید نام دخترم را فاطمه بگذارم؟»

من که علاقه بسیار زیاد او را نسبت به آن حضرت می‌دانستم، پاسخ دادم: «مادر! من هم از این اسمی که برای فرزندت انتخاب کرده‌ای، بسیار خوشحالم». چند سال بعد، دختر دوم خود را هم «زهرا» نام نهاد.
هیات فاطمیون

روز جمعه بود. من و چند تن از دوستان شهرستانی در دانشکده مانده بودیم. شهید حاج محمد جعفر نصر اصفهانی، هم که از روز قبل نگهبان بود، پیش ما بود. شهید به ما گفت: «هیأتی به نام «هیأت فاطمیون» هست. اگر می‌خواهید محیط برای شما خسته‌کننده نباشد و بیکار نباشید، شما را به این هیأت می‌برم. به سود شما هم خواهد بود».

ما دو، سه نفر، صبح از دانشکده راه افتادیم به طرف میدان «حر». در آنجا یک راننده منتظر ما بود. سوار ماشین شدیم و ما را به هیأت فاطمیون بردند. چنان تأثیری در ما گذاشت که روزهای بعد اگر جعفرآقا هم نبود، به نحوی خودمان را به آنجا می‌رساندیم و از این محفل روحانی استفاده می‌کردیم.

جالب اینجا بود که اگر در آن هیأت نامی از بی‌بی فاطمه زهرا(س) می‌آمد، شهید نصر به گریه می‌افتاد و حالتی معنوی به او دست می‌داد.

به حضرت زهرا (س) متوسل شدم

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هرطور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟»

ـ «نمی‌دانم چه شد! هرقدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».

احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

بر گرفته از کتاب اروند خاطرات


 
زندگی نامه شهید علم الهدی
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  

 زندگی نامه شهید علم الهدی

شهید علم الهدی

شهید سید حسین علم الهدی فرزند آیة الله حاج سید مرتضی علم الهدی(ره) به سال 1337 شمسی پا به عرصه گیتی نهاد. فرزندی پاک از شجره مبارکه رسالت بود که در مهد علم و تقوا پرورش می‌یافت. حسین این نور پرتو گرفته تا آفاق در کانون علم و عملی در رشد بود که تشنگان فقه و فقاهت و مردم تشنه هدایت گرداگردحریمش به اعتکاف بودند. شهید سید حسین پنج سال پیش از قیام 15 خرداد 42 متولد شد تا بعدها در مکتب قرآن ، کلام وحی آموزد و نیز بعدها در حین سپری کردن دبستان تلاوت کننده آیات الهی باشد و در سطح استان نغمه سرای و بلبل مترنم کننده لحن قران شود. صدای دلنشین او بود که صفحات زمان و قرون را به یکباره کنار میزد واین برگ ورق خورده را به برگ ایام هجرت پیوند می‌داد. صمیمیت او بود که علاوه بر شور و جذبه اش نقطه ای را بوجود آورده بودکه مغناطیس باشد برای رشد دیگران در تجمع های مسجد و مدرسه. در مساجد با تشکیل کتابخانه و جلسات سخترانی و در مدارس با تشکیل انجمنهای اسلامی و جلسات ارشاد و هدایت. گرچه هیچ قلم و زبانی قادر بر تر سیم آن همه شور و عشق نیست ، لکن بر حسب وظیفه هاله ای از آنروح پاکباخته را در معرض تاریخ قرار می دهیم، باشد تا ره توشه ای برای فرزندان انقلاب گردد.

سالشمار زندگی شهیدسید محمد حسین علم الهدی

سال 1337 ه‍ . ش ولادت در اهواز

سال 1343 ورود به مکتب جهت تعلیم قرآن

سال 1348 تدریس قرآن در مسجد به عنوان یک مربی

سال 1350حضور و فعالیت در انجمن اسلامی دبیرستان

سال 1351 اولین مبارزه علنی سید حسین با رژیم پهلوی با آتش زدن سیرک مصری

سال 1353 برگزاری راهپیمایی در روز عاشورا بر ضد رژیم پهلوی

سال 1356 اولین دستگیری، ورود به زندان، شکنجه توسط ساواک

سال 1356 قبولی در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد

سال 1356 آشنایی با جلسات آیت‌ا... خامنه‌ای و شهید هاشمی‌نژاد در مشهد

سال 1356 راه اندازی راهپیمایی در طبس به هنگام ورود شاه به این شهر(زلزله طبس)

سال 1356 تشکیل گروه موحدین در اهواز

سال 1357 انفجار کنسولگری عراق در اهواز

شهید حسین علم الهدی

سال 1357 بمب گذاری در شهربانی کرمان و ایجاد رعب در بین مزدوران حکومت پهلوی

سال 1357 دستگیری مجدد، شکنجه، محکوم به اعدام به جرم اقدام به ترور فرمانده نظامی

سال 1357 (بهمن) حضور در تهران و استقبال از امام (ره)، پیروزی انقلاب اسلامی

سال 1358 عفو مامور شکنجه ساواک

سال 1358 معاون آموزش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان

سال 1358 عضو شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان

سال 1358 برپایی نمایشگاه پیش بینی جنگ در اهواز

سال 1358 تدوین و ارائه طرح پیشنهادی ولایت فقیه در پیش‌نویس قانون اساسی

سال 1359 افشای ماهیت ضد انقلابی مدنی (استاندار خوزستان وکاندیدای ریاست جمهوری)

سال 1359 (رمضان) برگزاری کلاسهای قرآن، نهج البلاغه و تاریخ اسلام در سپاه پاسداران،جهاد سازندگی، تربیت معلم استان خوزستان

سال 1359 سخنرانی با موضوع جهاد در قرآن و سیری در نهج‌البلاغه در رادیو (پخش زنده)

سال 1359 سفر تاریخی سید حسین به همراه عشایر هویزه به جماران( زیارت امام(ره))

سال 1359 (31 شهریور) آغاز تهاجم رسمی عراق به ایران

سال 1359 فرماندهی سپاه هویزه

سال 1359 (16 دی ماه) حماسه هویزه، شهادت سید حسین و یارانش در دشت هویزه

نحوه شهادت شهید علم الهدی

صدای تانک های آن طرف جاده به گوش می رسید. تیراندازی لحظه ای متوقف نمی شد. راه افتادیم، با اینکه می دانستیم امید برگشت نیست، ولی رساندن «آر. پی. جی» به «علم الهدی» ما را مصمم به پیش می برد. به جاده که رسیدیم، توانستیم تانک هایی را ببینیم. به جز چند تایی که در حال سوختن بودند، بقیه غرش کنان به پیش می تاختند. چشمم به حسین (علم الهدی) که افتاد، خستگی از تنم در آمد. آر. پی. جی بر دوشش بود و پشت خاکریز دراز کشیده بود. در امتداد خاکریز غیر از حسین حدود ده نفر دیگر هنوز زنده بودند واز همه گروه همین ده نفر مانده بودند. حتی یک جسد بر زمین نمانده بود. پیدا بود که بچه ها با گلوله مستقیم تانک ها از پای در آمده بودند. تانک های سالم از کنار تانک های سوخته عبور می کردند و به طرف خاکریز علم الهدی پیش می آمدند. حسین و افرادش هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. «روز علی» که حسابی نگران شده بود، آر. پی. جی را از من گرفت و به تانک ها نشانه رفت. دست روز علی را نگه داشتم و گفتم: کمی دیگر صبر کن، شاید بچه ها برنامه ای داشته باشند و او پذیرفت.

شهید علم الهدی

تانک ها به حدود پنجاه متری خاکریز رسیده بودند که یکباره حسین از جا بلند شده و نزدیک ترین تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانک خورد و آن را به آتش کشید. غیر از حسین دو نفر دیگر که آر. پی. جی داشتند، دو تانک دیگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش کشیدند. بقیه تانک ها سر جایشان ایستادند و ناگهان خاکریز را به گلوله بستند. خاکریز یکپارچه دود شد و بعید بود کسی سالم مانده باشد.

روز علی بلند شد و نزدیک ترین تانک را نشانه رفت و با اینکه فاصله کم بود، تانک را از کار انداخت. قامت حسین دوباره از میان دود و گرد غبار پشت خاکریز پیدا شد و یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افراد گروه فقط روز علی و حسین زنده مانده اند. حسین از جا کنده شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. تانک ها هنوز ما را ندیده بودند. پیشروی تانک ها دوباره شروع شد. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند متری خاکریز که رسید، حسین گلوله اش را شلیک کرد. دود غلیظی از تانک بلند شد. تانک دیگری با سماجت شروع به پیشروی کرد. روز علی که آر. پی. جی را آماده کرده بود، از خاکریز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانک به آتش کشیده شد و چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رهاکرد. سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند. گلوله ها خاکریزش را به هوا بردند. گردو خاک کمی فرو نشست، توانستیم اول آر. پی. جی و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین پشت خاکریز افتاده بود و چفیه صورتش را پوشانده بود. یکی از تانک ها به چند متری حسین رسیده بود و می رفت که از روی پیکر حسین عبور کند.

منبع :تبیان