تعدادی عکس زیبا از سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩  

هفدهم اسفند ماه سالروز شهادت سرلشگر پاسدار حاج محمدابراهیم همت فرمانده دلیر لشگر 27 محمد رسول الله (ص) است. یادش همیشه ماندگار باد.

عقده‌ها رفتند و علّت مانده است
در گلویم حاج همت مانده است
























 
17اسفند سالروز شهادت محمدابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمد رسوال الله
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩  

به مناسبت هفدهم اسفند ماه سالروز شهادت محمدابراهیم همت فرمانده رشید و دلاور لشکر 27 محمد رسوال الله

ماه اسفند شاید به دلیل آنکه هر سال به استقبال بهار می رود از بوی خوش و طراوتی خاص برخوردار است، اما این ماه در تاریخ رشادت های ملت آزاده و قهرمان ایران از جهاتی دیگر نیز رایحه ای خوش را به مشام می رساند.

 روزهای آسمانی شدن برخی از اسطوره های حماسه و ایثار این آب و خاک که شاید تاریخ به ندرت بتواند مانندشان را به یاد آورد، در این ماه به وقوع پیوسته و عطر بهشتی شدنشان تا دنیا دنیاست مشام جان هر آزاده عاشقی را نوازش خواهد کرد.

سالروز شهادت حسین خرازی، مهدی باکری، حاج ابراهیم همت و... و سالگرد عملیات های غرور آفرینی چون خیبر، کربلای 7، بدر، ظفر7، بیت المقدس 3، والفجر 10 و... که همگی در این ماه اتفاق افتاده، شاهدی بر این مدعاست.

دامنه کوشش و همتِ ابراهیم در روزه‌داری و به جای آوردن نماز و سایر فرایض دینی، تا بدانجا رسید که پیش از ورود به دبیرستان لقب «روحانی خانه» را به او دادند.
   
2
در میدان بزرگ «شهر‌رضا» مجسمه بزرگی از شاه قرار داشت. ابراهیم و چند نفر از دوستانش نقشه کشیده بودند که در یک فرصت مناسب، مجسمه را پایین بکشند.

ظهر روز تاسوعا، ابراهیم ناهارش را که خورد، به طرف میدان به راه افتاد. دوستانش را جمع کرد وگفت: «باید همین الآن مجسمه شاه را پایین بکشیم!»

یکی از بچه‌ها رفت و با یک دستگاه ماشین سنگین برگشت. ابراهیم با سرعت از پایه مجسمه بالا رفت و طناب بلند و محکمی را دور گردن مجسمه پیچید. سر دیگر طناب به ماشین وصل شد و بعد ماشین حرکت کرد و ناگهان مجسمه تکان خورد, از جا کنده شد و با صدای مهیبی روی زمین افتاد و تکه تکه شد.

حاج همت


3
ابراهیم و چند نفر دیگر ازسربازهای آشپزخانه پادگان تصمیم می‌گیرند برای سربازهایی که می‌خواهند روزه بگیرند، سحری آماده کنند. درآن زمان تیمسار «ناجی» که بعدها فرماندار نظامی اصفهان نیز شد، فرمانده پادگان بود. به همه سربازها خبر داده شد که: «هرکس می‌خواهد روزه بگیرد، برایش سحری و افطاری آماده می‌کنیم. »

عده زیادی از سربازها با شنیدن این خبر خوشحال شدند و با شروع ماه مبارک رمضان روزه گرفتند. چندی نگذشت که خبر روزه‌داری سربازان به گوش ناجی رسید. او به پادگان رفت و پس از تحقیق و بررسی، دستور داد که همت را بازداشت کنند. بعد تمام سربازها را درمحوطه اردوگاه به‌خط کرد و دستورداد تا به همه آب بدهند و تهدید کرد: «اگر کسی آب نخورد، عاقبت شومی درانتظارش است.»

ابراهیم از این ماجرا خیلی ناراحت شد و تصمیم گرفت از ناجی انتقام سختی بگیرد . بنابراین وقتی از بازداشتگاه آزاد شد، نقشه‌ای کشید وآن را با دیگر سربازها در میان گذاشت. همه حاضر شدند که در اجرای نقشه به اوکمک کنند. یک شب که قرار بود ناجی برای سرکشی به آشپزخانه برود، کف آشپزخانه را شستند و مقداری روغن روی آن ریخته شد.

 وقتی ناجی در آشپزخانه به ظاهر تمیز و مرتب قدم گذاشت، در همان لحظه ورود پایش لغزید و کف آشپزخانه ولو شد. ضربه آن قدرسنگین بود که ناجی تا مدت‌ها نتوانست به پادگان بیاید و این فرصت خوبی بود تا محمد ابراهیم و دوستانش دوباره برنامه افطاری وسحری را اجرا کنند و سربازها با خیال راحت روزه بگیرند.

4
هر وقت در خانواده حرف ازدواج پیش می‌آمد، می‌گفت: «من یکی را می‌خواهم که تا قدس هم بتواند دنبالم بیاید.»
ما می‌خندیدیم که: «پس تو همسر نمی خواهی، همسفر می خواهی!»
می‌گفت: «نه همسر، نه همسفر؛ من همسنگر می خواهم!»

5
پس از اولین دیدارش با امام راحل، حال خوبی پیدا کرده بود. تا مدت‌ها از یادآوری این دیدار سرمست می‌شد. همان‌روز وقتی از نزد امام برگشت، به شدت منقلب بود. پرسیدم: «مگر چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «امام دست خود را بر سرم کشید. »
بعد نفسی گرفت و گفت: «لحظه خیلی شیرینی بود؛ تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد. »
6
برای عملیات ما را نبردند. گفتند: «تازه از آموزش آمده‌اید. باشید برای عملیات بعدی!»
یک نفر آمد به خط‌مان کرد و برد مهمات بار بزنیم. خودش هم آستین بالا زد آمد کمک‌مان. آن شب سه کانتینر مهمات بار زدیم. در تمام این مدت خیلی تلاش کردیم بفهمیم این طرف کیست که به ما گیر داده و از ما اینقدر کار می‌کشد. یکی دو باری هم بچه‌ها باهاش درگیر شدند که: «تو با اجازه چه کسی ما را آورده‌ای ازمان کار می‌کشی؟» جواب نمی‌داد. 

این گذشت تا این‌که گردان ما هم عملیاتی شد. رفتیم مقر یگان. مراسم نوحه خوانی بود و معاون تیپ می خواست سخنرانی کند. کسی که به عنوان معاون تیپ رفت پشت تریبون، همان کسی بود که یک صبح تا شب با ما مهمات بار زد؛ او حاج همت بود.



 
وصیت‌نامه سردار شهید « کاظم نجفی رستگار »
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩  

وصیت‌نامه سردار شهید «کاظم نجفی رستگار»:

دوست دارم با بدنی پاره‎پاره به دیدار سیدالشهدا(ع) بروم

بسم ‌الله ‌الرّحمن الرّحیم

انا لله و انا الیه راجعون

ستایش خدای عزوجل را که مرا از امت محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و شیعه علی ـ علیه السّلام ـ قرار داد و سپاس خدای را که با آوردن حق از ظلمت به روشنایی و از طاغوت نجاتم داد و مرا از کوچکترین خدمتگزاران به اسلام و انقلاب اسلامی قرار داد.

امیدوارم که خداوند متعال رحمت خود را نصیب بنده گناهکار خود بفرماید و مرا به آرزوی قلبی خود، یعنی شهادت فی سبیل‌الله برساند که تنها راه نجات خود می‎دانم و آرزوی دیگرم این است که اگر خداوند شهادت را نصیب بنده گناهکار خود کرد، دوست دارم با بدنی پاره پاره به دیدار الله و ائمه معصومین به‏خصوص سیدالشهدا ـ علیه السّلام ـ بروم.

من راهم را آگاهانه انتخاب کردم و اگر وقتم را شبانه‎روز در اختیار این انقلاب گذاشتم، چون خود را بدهکار انقلاب و اسلام می‌دانم و انقلاب اسلامی گردن بنده حق زیادی داشت که امیدوارم توانسته باشم جزء کوچکی از آن را انجام داده باشم و مورد رضایت خداوند بوده باشد.
پدر و مادر و همسر و برادران و خواهران و آشنایانم مرا ببخشند و حلالم کنند و اگر نتوانستم حقی که بر گردن من داشتند ادا کنم، عذر می‌خواهم برای پدر و مادر و خواهران و برادرانم از خداوند طلب صبر می‌نمایم و امیدوارم تقوا را پیشه خود قرار دهند.

از همسرم عذر می‌خواهم که نتوانستم حقش را ادا کنم و چه‎ بسا او را اذیت فراوان کردم و از خداوند طلب اجر و رحمت برای او می‌کنم که در مدت زندگی صبر زیاد به خاطر خداوند انجام داد و رنج‌های فراوان کشید.

از تمام اقوام و آشنایان و دوستان طلب حلالیت و التماس دعا دارم؛ به علت وضعیت جنگ مدت سه سال که در جبهه بودم، نتوانستم امر واجب خدا یعنی روزه را انجام بدهم. همچنین در رابطه با خرید خانه به مبلغ 223 هزار تومان از علی تاجیک و 65 هزار تومان از حسین کاوکدو و 10 هزار تومان از حاج محمد علی دولابی قرض کردم و مبلغ 30 هزار تومان از همسرم که خانه برای همسرم است و موتورم را برای جبهه در نظر گرفتم.

والسلام
کاظم نجفی رستگار
ساعت 9 شب مورخ 3 اسفند 1362
شرق بصره (جفیر)



 
اعلام اسامی برگزیدگان جشنواره وبلاگ‌نویسی حماسه‌نگاران بسیج
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩  
اعلام اسامی برگزیدگان جشنواره وبلاگ‌نویسی حماسه‌نگاران بسیج

 هیئت داوران جشنواره وبلاگ‌نویسی «حماسه‌نگاران بسیج» با صدور بیانیه‌ای، نفرات برتر مسابقه وبلاگ‌نویسی حماسه‌نگاران بسیج را معرفی کرد.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا) به نقل از طلبه‌بلاگ، در این بیانیه پس از ذکر فرمایش‌هایی از مقام معظم رهبری آمده است: «بی شک، تقویت ، توسعه و پاسداری از ارزش‌های انقلاب اسلامی و فرهنگ و تفکر بسیجی تحقق نخواهد پذیرفت مگر به همت والای بسیجیان و در این راستا وبلاگ، رسانه‌ای تاثیر گذار در فضای مجازی که با قابلیت‌ها و ظرفیت‌هایی که داراست باید در راستای نشر ارزش‌های الهی و انسانی توسط مجاهدان عرصه فرهنگی به‌کار گرفته شود.» در این بیانیه «زهره موسوی» با وبلاگ «لبخندهای وبلاگی» ، «میترا زمانی» با وبلاگ «حرف دل» و «سید محمد صادق موسوی» با وبلاگ «فاطر سبز» به ترتیب به عنوان سه وبلاگ‌نویس برتر این جشنواره معرفی شده‌اند. بنابر این گزارش، هیئت داوران، وبلاگ‌های «فکر منور» به نویسندگی «ضرغام انگارده»، «آب حیات» به نویسندگی «مهدی بنایی»، «صدف آبی سبز» به نویسندگی «سید حسام‌الدین موسوی» و «کمند عشق» به نویسندگی «محمد بنایی» را نیز شایسته تقدیر دانستند.

یادآور می‌شود، «جواد بیاتی»، «جابر علیمحمدی نافچی» و «مهدی حق‌وردی‌طاقانکی» اعضای هیئت داوران جشنواره وبلاگ‌نویسی حماسه‌نگاران بسیج بودند.

لینک مطلب در سایت طلبه بلاگ و خبرگزاری ایران ایکنا؛

http://www.talabeblog.ir/n-4260.html

http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=749764



 
گزیده ای از زندگی سردار شهید شوشتری
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩  

گزیده ای از زندگی سردار شهید شوشتری

سردار سرتیپ پاسدار نور علی شوشتری در سال 1327 در روستای سر ولایت شهرستان نیشابور به دنیا آمد.
 سردار شوشتری که در پی یک حادثه تروریستی به درجه رفیع شهادت نائل آمد، بارها در بین همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه تکه شود.
سردار سرتیپ پاسدار نور علی شوشتری در سال 1327 در روستای سر ولایت شهرستان نیشابور به دنیا آمد.
وی که از فرماندهان پر افتخار و یارگاران نامدار دفاع مقدس محسوب می شود در دوران قبل از انقلاب با ارادت ویژه ای که نسبت به مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای داشت و به طور مرتب در جلسات ایشان شرکت می نمود و بدین طریق با فضای مبارزه ارتباط داشت. در دوران بعد از انقلاب و مخصوصاً در زمان دفاع مقدس نیز در عملیات های مختلف - خصوصاً در جبهه جنوب - حضور فعال داشت.
سردار شوشتری که افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری همچون شهید باکری و شهید برونسی را در کارنامه زرین خود دارد در اکثر عملیات ها با مسئولیت های مختلف به ویژه فرماندهی محورهای عملیاتی حضوری فعال داشت که هفت بار جراحت شدید و تحمل رنج و درد ناشی از آن ماحصل این حضور فعال و مخلصانه بود و بدین ترتیب افتخار جانبازی را چون برگ زرین دیگری برای کتاب زندگی سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.
با وقوع عملیات مرصاد وی به توصیه مقام معظم رهبری مسئولیت این عملیات غرور آفرین را بر عهده گرفت و به نقل از شهید صیاد شیرازی فرماندهی خوبی از خود به نمایش گذاشت تا جایی که در تماس مرحوم حاج سید احمد خمینی با وی و ابلاغ گزارش پیشرفت عملیات توسط آن مرحوم به امام خمینی (ره)، حضرت امام خطاب به سردار شوشتری می فرمایند: "در این دنیا که نمی توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعاً شما را شفاعت خواهم کرد. "
شهید نورعلی شوشتری

فرماندهی لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه بخشی از مسئولیت های این فرمانده بزرگ و شهید والا مقام است. وی از اول فروردین 88 نیز با حفظ سمت، فرماندهی قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار شد و موفق گردید با تلاشی پیگیر و مجاهدتی خستگی ناپذیر ایجاد اتحاد بین طوایف شیعه و سنی را در این استان به افتخارات خود بیفزاید.
سردار شهید نورعلی شوشتری که سال های متمادی منصب خادمی افتخاری بارگاه ملکوتی امام رضا را نیز عهده دار بود بارها در جمع همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه تکه شود.
سردار شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس که در تدارک برگزاری همایش وحدت سران طوایف در استان سیستان و بلوچستان بود در اقدامی تروریستی به فیض شهادت نائل آمد.