زمزمه شهدا دعای فرج آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

یا بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ

 عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ

 ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً

وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً

وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً -



 
طلیعه
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

بخشی ازپیام رهبر معظم انقلاب بمناسبت روز تجلیل از شهدا و ایثارگران دوران دفاع مقدس :

زندگی با شهدا

 دشمنان اسلام برای اینکه پرچم برافراشته ی حکومت اسلامی را درهم بپیچند و این نشانه ی امید آفرین را از برابر چشم ملّتهای مسلمان دور کنند، به تهاجم نظامی متوسل شدند و رژیم بعثی فاسد و گمراه را با تجهیزی همه جانبه به جنگ ملّت مؤمن و شجاع ایران فرستادند. مجاهدت این ملّت بزرگ که دفاعی غیورانه از اسلام و جمهوری اسلامی بود و اسلام و امت اسلامی را سرافراز کرد، از ایمان به ارزش شهادت و منزلت شهید، مایه گرفت و شوق فداکاری با این معرفت روشن، در دلهای رزمندگان و خانواده هاشان، پدید آمد. برخی به این مقام والا رسیدند، و برخی در انتظار آنان، جسم و جان خود را به میدان آوردند، فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر ... و چنین شد که مجاهدت بی نظیر ملّت ایران الگوئی شد برای همه ی امت اسلامی که رمز عزت و استقلال و سعادت را که همان جهاد فداکارانه است، در عمل به همه نشان داد.شهیدان نقاط مشعشع در این صفحه ی درخشان اند که مانند ستاره ی راهنما، راه را به همه نشان می دهند. رحمت و صلوات خدا بر آنان باد.



 
29 تیرماه سالروز آغاز عملیات والفجر 2 در سال 1362
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  
Imageعملیات‌ والفجر2 ؛ نخستین‌ عملیات‌ منظم‌ در جبهه‌ شمالی‌ جنگ‌
عملیات‌ «والفجر2 » از سلسله‌ عملیات‌های‌ «والفجر»، در29  تیر ماه‌1362  در منطقه‌ مرزی‌ پیرانشهر و بلندی‌های‌  «حاج‌عمران» در شمال‌ غربی‌ ایران، توسط‌ یگان‌های‌ سپاه‌ پاسداران‌ و ارتش‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ به‌ اجرا درآمد.  حمله‌ در ساعت‌24  با رمز «یا الله‌ یا الله‌ یا الله» آغاز شد. هدف‌ نیروهای‌ خودی‌ تجزیه‌ و انهدام‌ نیروی‌ دشمن‌ و فتح‌ چندین‌ ارتفاع‌ مهم‌ منطقه‌ به‌ منظور خارج‌ ساختن‌ شهرهای‌ مرزی‌ از آتش‌ سنگین‌ توپخانه‌ و دید دشمن‌ بود.
به‌ این‌ ترتیب‌ «پادگان‌ حاج‌ عمران» آزاد و نیروهای‌ ایرانی‌ بر شهر «چومان‌ مصطفی» عراق‌ مسلط‌ شدند. در این‌ عملیات‌ همچنین‌ تردد افراد ضد انقلاب‌ و نفوذ آنها از سوی‌ خاک‌ عراق‌ به‌ ایران‌ محدودتر و زمینه‌ برای‌ اجرای‌ عملیات‌ نفوذی‌ به‌ قلب‌ دشمن‌ فراهم‌ شد.
بویژه‌ آنکه‌ شهر «اربیل» و «کرکوک» عراق‌ و تأسیسات‌ نفتی‌ شهر کرکوک‌ به‌ محل‌ استقرار نیروهای‌ خودی‌ نزدیک‌ بود.  در این‌ عملیات‌16  گردان‌ از سپاه‌ پاسداران‌ و6  گردان‌ پیاده‌ و یک‌ گردان‌ مکانیزه‌ از ارتش‌ شرکت‌ داشتند و هوانیروز کار پشتیبانی‌ را انجام‌ می‌داد.
طی‌ این‌ عملیات‌ و در همان‌ ساعات‌ نخستین، ضمن‌ آزادسازی‌ چندین‌ روستای‌ منطقه، گمرک‌ پیرانشهربه‌ دست‌ نیروهای‌ ایرانی‌ افتاد و تا پایان‌ دو هفته‌ نبرد و درگیری‌ چندین‌ تنگه‌ مهم‌ و ارتفاعات‌ معروف‌ منطقه‌ و مجموع‌200  کیلومتر مربع‌ از خاک‌ ایران‌ و عراق‌ آزاد شد.
همچنین‌5  فروند هواپیمای(روسی) عراق،10  فروند چرخبال،40  دستگاه‌تانک‌ و نفربر زرهی،45  دستگاه‌ خودروی‌ مهمات‌ و خودروهای‌ دیگر و چندین‌ قبضه‌ سلاح‌ سنگین‌ و نیمه‌سنگین‌ از ارتش‌ عراق‌ منهدم‌ و شماری‌ از یگانهای‌ کماندویی، مکانیزه‌ و پیاده‌ آنها متلاشی‌ و بیش‌ از4200  تن‌ از نیروهای‌ بعثی‌ عراقی‌ کشته، زخمی‌ یا اسیر شدند.  
درمیان‌ غنایم‌ به‌ دست‌ آمده‌ از ماشین‌ جنگی‌ صدام،20  دستگاه‌ تانک‌ و نفربر،12 قبضه‌ انواع‌ توپ،50  دستگاه‌ خودروی‌ نظامی، چندین‌ دستگاه‌ خودروی‌ مهندسی، صدها قبضه‌ سلاح‌ سبک‌ و نیمه‌ سنگین‌ و تیربار و خمپاره‌ انداز به‌ چشم‌ می‌خورد.
از جمله‌ اتفاقات‌ مهم‌ در این‌ عملیات، شهادت‌ محمد بروجردی‌ قبل‌ از عملیات، شهادت‌ حجت‌الاسلام‌ مصطفی‌ ردانی‌پور فرمانده‌ لشکر14  امام‌ حسین(7) در حین‌ عملیات‌ و شهادت‌ شهید ذبیح‌الله‌ عاصی‌زاده‌ فرمانده‌ تیپ‌18  الغدیر می‌باشد.      

نام‌ عملیات:  والفجر2  
زمان‌ اجرا : 4/29  /1362
مدت‌ اجرا : 14 روز
تلفات‌ دشمن‌ (کشته، زخمی‌ و اسیر) :4200
رمز عملیات: یا الله‌ -   یا الله‌ -   یا الله‌  
مکان‌ اجرا: منطقه‌ مرزی‌ پیرانشهر -   حاج‌ عمران‌  
ارگان‌های‌ عمل‌کننده:  نیروی‌ زمینی‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و ارتش‌ جمهوری‌ اسلامی‌  
اهداف‌ عملیات: انهدام‌ نیروی‌ دشمن، تجزیه‌ آنها و فتح‌ چندین‌ ارتفاع‌ مهم‌ در منطقه‌ و خارج‌ ساختن‌ شهرهای‌ مرزی‌ از زیر آتش‌ توپخانه‌ عراق‌


 
یا ام المصائب حضرت زینب(س)
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

صبر را مفهوم و معنا زینب است
کعبه غم‌های دنیا زینب است
چون حسین است آفتاب شهر عشق
ماهتاب عالم‌آرا زینب است
ای شکوه حماسه درسرا پرده‌ی حیرت! ای زخم خورده‌ی نینوا! ای بانوی خورشیدهای دربند!
ای زینب قهرمان! تو که خود وسعتی به اندازه‌ی همه سوگ‌های آفرینش داشته‌ای، تو که خود دریای بی‌کران اشک را ساحل بودی، چگونه باید بر تو سوگواری نمود که ما سوگواری را از تو یادگار داریم.
به دنیا آمده بودی که صبر را شرمنده کنی؛ آمده بودی به غافلان راه هدایت نشان دهی و راز عاشورا را برملا سازی.
عقیله بنی‌هاشم (ع)، تو اسطوره‌ی رشادت و صبری و کلام سحرانگیزت هنوز در گوش زمان جاری است.



 
شهید سیدکمال فاضل از فرمانده هان غیور تیپ44قمربنی هاشم(ع)
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  

فرمانده گردان یازهرا(س) تیپ 44 قمر بنی هاشم (ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 درسوم تیر ماه سال 1342در«شهرکرد» چشم به جهان گشود . در بدو تولد مثل تمام بچه هایی که توسط والدینشان برای خدمت به اسلام ناب محمدی؛ با تربت پاک امام حسین علیه السلام کامشان حلاوت می‌گیرد، با تربت پاک حسینی زندگی‌اش شروع شد. طنین ملکوتی اذان  و اقامه در گوش او، آغاز یک زندگی روحانی را نوید می‌داد. نامش را کمال نهاد‌ند.
 با شروع دوران تحصیل و آشنایی با خواندن و نوشتن، عشق و علاقه اش به معارف دینی بیشتر شد .به خاندان عصمت وطهارت( ع ) به ویژه مادر بزرگوارش صدیقه طاهره، حضرت زهرا( س) . عشق می ورزید . انقلاب اسلامی که آغاز شد انگار سید کمال مدتها بود منتظر این رویداد بود .با عشقی که به امام خمینی( ره) داشت، فعالانه در مجالس ومراسم سیاسی ومذهبی شرکت می کرد. با شهامتی انقلابی، کلاس‌های درس را به کلاس مبارزه با طا‌غوت تبدیل کرد و در راه مبارزه با طاغوت، از خود  شجاعت بی نظیری نشان داد .
 پس از پیروزی انقلاب اسلامی به پاسداران پیوست و در راه پاسداری از ارزشهای اسلامی لحظه‌ای از پای ننشست.
در کنار این این وظیفه مقدس در انجمن اسلامی هنر ستان فنی شهرکرد برای ارتقاء و رشد افکار هنر جویان، شبانه روز تلاش می‌کرد. از دیگر فعالیت‌های ایشان، تشکیل پا‌یگاه مقا‌ومت شهید ترکی در مسجد صاحب الزمان« شهر کرد» بود .همچنین اخلاق عملی ایشان در ورزشهای کوه نوردی و باستانی؛ اثر بایسته‌ای در پرورش و تربیت دوستان و شا‌گردانش داشت.
 باشروع جنگ تحمیلی پرواز دیگری به سوی آسمان کمال آغاز کرد و همراه سه برادر خود مشتاقانه به سوی جبهه‌های حق علیه با طل شتافت به خاطر شجاعت و لیاقتی که از خود نشان داد .در عملیات محرم به عنوان فر‌مانده گروهان انتخاب گردید و در همین عملیات به شدت مجروح شد . طوری که پزشکان معالج از بهبودش نا‌امید شدند. از آنجا که تقدیر خداوند بر زنده‌ماندنش بود؛ در عالم خواب مادر بزرگوارش حضرت زهرا( س) او را شفا داد و خطاب به او فرمود: پسرم تو شفا پیدا کردی. بر خیز!  ولی باید قول بدهی که جبهه راترک نکنی. این رخداد به عنوان خاطره‌ای فراموش نشدنی، همیشه در وجودش می‌جوشید و تاب و قرار را از او می‌گرفت. پس از آن بلافاصله در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد و دوباره مجروح شد. پس از مدتی استراحت دوباره به جبهه برگشت و در عملیات والفجر4 باایمان واخلاص عجیبی که داشت حماسه‌ها آفرید و قسمتهای زیادی ازمواضع دشمن را به همراه 15 نفر از یاران باوفایش، بدون آب وغذا و مهمات ؛ به قول خودش  تنها با استعانت از امام زمان( عج) و بعد از چندین ساعت در‌گیری فتح نمود و حفظ کرد که مورد تشویق فرماندهان به ویژه سردار سید رحیم صفوی فرمانده کنونی سپاه قرار گرفت. از آن به بعد بود که به عنوان فرمانده گردان انتخاب شد
در عملیات خیبر فرماندهی گردان حضرت علی اکبر (ع) را به عهده گرفت. مدتی بعد و با توجه به شدت علاقه اش به حضرت زهرا (س) نام گردان را یا زهرا (س) گذاشت .در همین زمان بود که ازدواج کرد و چند روزی از جبهه نبرد دوربود؛ ولی طولی نکشید که دوباره به جبهه باز گشت در عملیات بدر پس از یکی دو ساعت  درگیری و نبرد با عراقی‌ها با همراهی برادرش سید احمد فاضل، خط دشمن را شکست. در این عملیات بود که سید احمد به درجه رفیع شهادت رسید و برادر دیگرش نیز که در عملیات حضور داشت، مجرح شد. پس از این عملیات بود که به توصیه‌های برخی از برادران از جمله سردار زاهدی (فرمانده فعلی نیروی زمینی سپاه) سید کمال به حج رفت .پس از بازگشت از سفر حج به جذب نیروهای بسیجی پرداخت وباتوجه به جاذ به‌ی عجیبی که داشت؛ کار چندان سختی نبود. او الگوی اخلاق بود. ایمان واقعی در رفتار و نوع برخوردش کاملا نمایان بود.
   او آنقدروالا و بزرگ‌منش بود که دوستان در پی سلوک و طرز رفتارش قدم بر‌می‌داشتند. به عنوان نمونه برخی از بسیجیانی که در جبهه نبرد گاهی سیگار می کشیدند یا با هم شوخی خارج از عرف می‌کردند؛‌ با برخورد منطقی شهید فاضل، که در میان عرفا می‌توان نمونه آن را دید،رفتارشان را تغییر می‌دادند.
شهید سید کمال علاقه زیادی به معصومین علیهم السلام به ویژه حضر ت زهرا (س)داشت و همین علاقه و انگیزه یایشان باعث شد نام یا زهرا را برای گردان تحت امر خود انتخاب کند .البته سبب وعلت اصلی انتخاب شان هم الهامات غیبی بود که خود آن بزگوار آن رااین گونه تعریف کرده است (این موضوع را تا لحظه شهادتشان کسی نمی دانست وپس از آن شهید ایرج آقابزرگی آن رابازگوکرد.)
درعملیات محرم مجروح شدم.مرا به بیمارستان پشت جبهه انتقال دادند.چندروزی که گذشت حالم بهتر شد.دلم هوای جبهه کرد؛بسیجیان ،پاسداران وآن خلوص بی ریایشان،همیشه درنظرم مجسم بود .درست نبود که من پشت جبهه باشم ودوستانم در میدان کارزار.اینها رابه دکتر معالجم گفتم اما اوهنوز معالجاتم را کافی نمی دید. هرچه اصرارکردم اونپذیرفت وگفت:باید تاچندروزدیگرهم بستری باشم واستراحت کنم. راستش دلم گرفت،بغض گلویم رافشرد.شب جمعه بود باناراحتی به خواب رفتم .درعالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهرا(سلام الله علیه )را زیارت می کنم .خودش بود،جذبه معنوی اش چنان بود که باسنگینی خاصی لفظ مادر برزبانم جاری شد.وقتی گفتم :مادر.درجواب شنیدم:من مادرت خواهم بود به یک شرط!عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ وجهاددرراه خداراهیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار ازنظرم ناپدیدشد.
ازآن پس شهیدفاضل تصمیم میگیرد لحظه ای جبهه وجنگ را ترک نکند.حتی زمانی که سردار زاهدی (فرمانده نیروی زمینی سپاه) که آن موقع فرمانده تیپ 44قمربنی هاشم (ع)بود وعلاقه زیادی به سردار فاضل داشت؛ازاو می خواهد که به مکه معظمه مشرف شود ،قبول نمی کندواصرار می کند که درجبهه بماندومی گوید:هنوز فرصت زیاد است، زمانش که شد ، میروم . چند وقت بعد با پافشاری واصرار دوستان به خصوص سردار زاهدی شهید فاضل به مکه مشرف می شود.
 ازمکه معظمه بلافاصله عازم منطقه عملیاتی شد به طوری که مراسم دید و باز‌دید ایشان در جبهه صورت گرفت .سردار شهید شاهمرادی در این زمینه با او شوخی می‌کرد. من در تعجبم که حاج کمال طاقت آورد یکماه در مکه بماند پس از سفر حج، حاج کمال بی‌تابی زیادی برای شهادت می‌کرد. وی در نمازهایش بخصوص در نماز شب که در آن بسیار زبانزد بود، همواره دعایش این بود که  خدایا مرابه پیشگاه خود فرا خوان او سرانجام در 23بهمن ماه 1365 که مصادف با دهه فاطمیه بود در عملیات پیروزمندانه والفجر 8 از ناحیه پیشانی و پهلو مورد اصابت ترکش قرارگرفت و به دیدارحق شتافت .


 
شهید سید کمال فاضل فرمانده گردان یازهرا(س)
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  

هفته گذشته پدر شهید سید کمال فاضل فرمانده با اخلاص گردان یازهرا(س)تیپ مستقل ۴۴قمر بنی هاشم(ع) استان چهارمحال وبختیاری به لقاءاله پیوست به همین مناسبنت تصمیم گرفتم در وبلاگ یادی از این شهید جلیل القدر بنمایم.

شهید سیدکما فاضل

شاید شما تا به حال به کرات اسم شهید همت احمد کاظمی مهدی باکری حسین خرازی احمد متوسلیان و... را شنیده اید  اما در میان شهدا دفاع مقدس گویا فرماندهان و شهدای بسیاری هستند که به دلایل مختلف گمنام مانده اند و سیره و شخصیت والایشان آن طور که باید معرفی نشده است و بی شک شهید سید کمال فاضل یکی از آنهاست.

شهید سید کمال فاضل در بین رزمندگان و بسیجیان زمان دفاع مقدس استان چهارمحال و بختیاری از جایگاه رفیع و بالایی برخوردار است و این محبوبیت و علاقه از اخلاص بسیار زیاد ایشان نشأت گرفته است.

در وصف حالات ایشان بسیار نقل نموده اند که در عشق به خانم حضرت فاطمه(س) مثال زدنی بوده اند و علاقه عجیبی به بی بی حضرت زهرا(س) داشته اند به طوری که حاجت بسیاری از حضرت گرفته اند و در مصایب مادر بسیار می گریستند .

از دیگر خصوصیات ایشان روحیه خودساختگی و ایثار و گذشت و خلوص نیت بسیار است به طوری که همیشه ایشان در امور پیش قدم و با مردم با گذشت برخورد می نمودند و  جز برای رضایت خدا قدم در کاری نمی گذاشتند معتقد بودند که همه جا و در همه وقت باید به تکیف الهی عمل نماییم و با سخن دیگران میدان را خالی نکنیم و در سختی ها به ائمه اطهار خصوصا حضرت زهرا(س) توسل بجوییم/

روح بلند و ملکوتی ایشان و پدر تازه گذشته شان قرین رحمت و سرور باد.

شادی ارواح طیبه شهدا

وامام شهدا صلوات



 
شهدا:ظاهر یا باطن
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧  

به نام خدا

شما شهدا را چگونه انسانهایی می دانید ؟!راستی شهدا را چه ویژگی برتری از دیگر مومنان مجزا می کند؟

چرا شهید زنده است؟وچرا شهید شهید شد؟.............

خیلی از ما شهدا را با ظاهر و سیمای ظاهرشان شناخته ایم  و کورکورانه سعی در الگوبرداری و شبیه سازی ظاهرمان از ظاهر شهدا داریم.

کسانی که در محیط پیرامونی ما کم نیستند که نگاهی کاملا سطحی به سیره شهدا دارند و شهدا را در نوع پوشش لباس و تیپ و قیافه شناخته اند و می خواهند ظاهرشان را مطابق شهدا کنند و این یعنی تقلید بدون بینش.

اما براستی شهدا چگونه بوده اند ؟ انان که در تقوا اسوه و در ایثار نمونه و در استواری بی بدیل بوده اند

یک ویژگی برتر داشته اند و آن اخلاص است.

شهدا در طول حیات طیبه خود خالصانه زیستند و این رمز بزرگی انان است شهدا در درون خود به بزرگی رسیده اند و ظاهر جذاب و نورانی انان تجلی درون پاک مطهرشان بوده است

اما ما راه را گم کرده ایم و به بیراهه رفته ایم مضامین را وارونه در یافته ایم کسی که به راحتی تهمت می زند غیبت می کند و خیرخواه مردم نیست با شهدا هیچ سنخیتی ندارد بیایم فقط ادعا نکنیم ما را هم روزی به دروازه آخرت رهنمون خواهند نمود  پس دست از لجاجت و پیروی از هواها برداریم و فقط مدعی نباشیم که این جز نفاق منافقان نیست.

اگر می خواهیم در تبار افلاکیان سربلند باشیم و در پیشگاه الهی سرفراز راهی جز خلوص نیت و عمل توامان نداریم ما باید اخلاص را از شهدا الگو بگریم .نه چونان منافق صفتان برای رسیدن به مطامعمان از شهدا به عنوان یک حربه و ابزار استفاده کنیم.

نکند مدعی دینداری باشیم در عین حالی که دنیا پرست شده ایم.

 



 
خاطراتی در خصوص سردار شهید حاج عباس کریمی
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  

خاطراتی در خصوص سردار شهید حاج عباس کریمی

نوجوان بسیجی ، کنار خاکریز دراز کشیده بود. خسته بود و خیس عرق. نوار فشنگ های تیر باری که به دور کمر و شانه هایش بسته شده بود، بر پهلوهایش فشار می آورد. کمی خود را جا به جا کرد. نگاهش را به کسی که در کنارش نشسته بود، انداخت. مردی زانوهای خود را در بغل گرفته و نگاهش در دشت غرق شده بود. بسیجی ها را نگاه می کرد.

بسیجی هایی که به ستون به هر سو می رفتند. امروز، روز تمرین بود؛ تمرین برای عملیاتی که به زودی قرار بود انجام بدهند.

نوجوان بسیجی ، چهره خاک آلود مرد را برانداز کرد و پرسید:«اخوی ! مال کدام گردانی؟ توی گردان ما هستی؟!»

مرد، نگاهش را از دشت، به روی او برگرداند لبخندی زد و گفت:«نه برادر!»

نوجوان بسیجی، از طرز جواب دادن مرد خنده اش گرفت.  با لحنی بی اعتنا گفت: «می دانستم! تا به حال تو را ندیده بودم.»

و بعد خود را کنار خاکریز جابه جا کرد و گفت: «ببین! فکر کنم گردان ما شب عملیات جلوتر از همه باشد. تو هم بیا گردان ما!»

مرد، دوباره نگاهش را به سوی دشت کشید و چیزی نگفت.

بسیجی می خواست همچنان با مرد صحبت کند؛ پرسید: «شنیده ای که قرار است فرمانده لشکر بعد از تمرین، سخنرانی کند؟ تو او را تا به حال دیده ای؟!»

مردگفت: «بله!»

 نوجوان گفت:«خوش به حالت ! من که تا به حال او را ندیده ام.

اما تعریفش را شنیده ام! خیلی دوست دارم که او را ببینم»

مرد، نگاهش را به روی او انداخت  و سپس دوباره به دور دست ها چشم دوخت و آرام گفت: «او هم مثل همه بسیجی هاست؛ درست مثل آنها»

بسیجی نگاه تندی به او کرد. از گفته های  مرد ناراحت شده بود. فکر کرد که او چقدر خود خواه است.

چطور ممکن است «حاج عباس» ، فرمانده لشکر، مثل او باشد.

نوجوان  بسیجی در حالی که لحن صدایش اعتراض آمیز می نمود، گفت: «اصلاً می دانی حاج عباس کیست؟ هان؟»

مرد چیزی نگفت؛ حتی نگاهش را هم برنگرداند. نوجوان بسیجی در  حالی که رویش را به سوی دیگر برگردانده بود، با صدای بلندی گفت: «بعضی ها خیلی خود خواه هستند! خیلی بی معرفت هستند من دائم آرزومی کنم که یک بار حاج عباس را ببینم، آن وقت تو می گویی که او هم مثل همه بسیجی هاست؟!»

نوجوان بسیجی ، یکباره از جا بلند شد. نگاهش به سمت ستونی از بسیجی ها بودکه آماده حرکت بودند. بی آنکه  به مرد نگاه کند: گفت: «حالا بیا کمک کن تا این نوار فشنگ ها را ببندم»

مرد به کمکش آمد . نوار فشنگ ها از دور کمر بسیجی باز شده بود. آن را از نو بستند.

نوجوان بسیجی سلاحش را برداشت. در حالی که  نمی خواست نگاهی توی صورت مرد بیندازد، گفت: «حالا اگر دوست داشتی بیایی گردان ما، به من بگو، شاید توانستم کاری برایت انجام دهم...بعد سخنرانی حاج عباس، بیا پیش من»

بسیجی ، این را گفت و به راه افتاد . مرد بلند گفت: «خداحافظ

نوجوان بسیجی رویش را برگرداند. مرد، دست تکان می داد.

نوجوان دوید و در میان جمع بسیجی ها ناپدید شد.

روی زمین صافی که دور تا دور آن را خاکریز گرفته بود، بسیجی ها جمع شده بودند. عده ای دیگر از بسیجی هااز میدان تمرین آمدند.

نوجوان بسیجی ، در میان جمع نشسته بود و به هر سو می نگریست . مرد را که دید، بلند گفت: «بیا اینجا»

مرد برگشت. نوجوان بسیجی دستهایش را برای او تکان داد. مرد، او راکه دید،خندید و گفت: «سلام!»

چند نفری  همراه او بودند. چیزی به آنها گفت و آمد کنار نوجوان و بر روی زمین نشست.

نوجوان بسیجی گفت:«کجا بودی؟!هر چقدر دنبالت گشتم پیدایت نکردم.»

مرد گفت: «توی میدان تیر بودم.»

نوجوان بسیجی از خوشحالی نمی توانست در یک جا بنشیند و مرتب جابه جا می شد. از مرد پرسید: « پس چرا تا حالا حاج عباس برای سخنرانی نیامده؟»

مرد با خنده گفت: «تو از کجا می دانی نیامده؟ شاید او یکی از همین هایی که دراین جا هستند، باشد!»

 نوجوان بسیجی  خندید. نگاهی به مرد انداخت و گفت:« از تو خوشم می آید! خیلی ساده هستی! مرد حسابی! فرمانده لشکر را حتماً با اسکورت می آورند. تو دیگر کی هستی!؟»

مرد خندید و سرش را پایین انداخت.

همه آمدند . میدان پر شد از بسیجی هایی که به نظم بر روی زمین نشسته بودند. یکی جلو روی همه قرار گرفت و شروع به صحبت کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم . این آخرین تمرین قبل از عملیات بود که انجام دادیم. برادر«عباس کریمی» ، فرمانده لشکر،در میدان تمرین حضور داشتند و الان هم قرار است در مورد عملیات صحبت کنند. تا برادر کریمی برای سخنرانی  تشریف بیاورند،همه صلوات بفرستید

صدای صلوات بلند شد. نوجوان بسیجی نگاهش را به اطراف کشید.

مرد از کنار او بلند شد و به طرف جلو رفت. پسرک با ناراحتی زیر لب گفت: «این دیگر کیست؟! آبروی آدم را می برد حالا کجا راه افتاد برود!؟»

مرد که جلو روی همه قرار گرفت، صدایی هماهنگ از میان جمع به هوا برخاست:

-         صلی علی محمد ،فرمانده لشکر حق خوش آمد.

نوجوان بسیجی حیران مانده بود. مرد شروع به صحبت کرد. نوجوان بسیجی احساس کرد در کوره ای از آتش است.  صورتش  داغ شده بود. هیچ صدایی را نمی شنید . نگاهش را به زمین دوخت. سخنرانی پایان یافت. جمع بسیجی ها به هم خورد. همه به دور فرمانده لشکر ریخته بودند و او را غرق در بوسه می ساختند، اما نوجوان بسیجی همان طور بر جای خود نشسته بود.

بلند شد،ایستاد و ناگاه به سوی جمع بسیجی ها شتافت. دیوانه وار جمع را شکافت و راهی به جلو باز کرد. سخت تقلا می کرد. شانه ها را می گرفت و خود را به جلو می کشید. خود را به حاج عباس رساند. لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد. نوجوان بسیجی پیراهن حاج عباس را بادست گرفت و با صدایی بغض آلود بلند گفت:«خوب چی می شد اگر همان اول می گفتی من فرمانده لشکرم»

دیگر نتوانست هیچ چیز بگوید. بغض مجالش نداد. خود را در آغوش حاج عباس انداخت و صورتش را در میان دست های فرمانده لشکر پنهان کرد.



 
متن وصیت نامه شهید باکری
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  

متن وصیت نامه شهید باکری

بسم الله الرّحمن الرّحیم

یا الله، یا محمّد ،‌یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین

یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی

یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!

و شما ای پیروان صادق شهیدان.

خدایا!

چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.

یا رب! العفو .

خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.

ای وای که سیه روی خواهم بود.

خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!

هیهات که نفهمیدم!

یا اباعبدالله شفاعت.

آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!

سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.

عزیزانم

اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.

ای عاشقان اباعبدالله!

بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛

بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را شکرگزاری به جا آورده باشیم.

وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل؛ بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب، مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت دهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه کسانی که از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار، بیامرزد.

خدایا

مرا پاکیزه بپذیر.



 
ندای پنهان
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  

ندای پنهان

 یکی از سرداران بزرگ جنگ، حاج عباس ورامینی بود که او را در فتح‌المبین شناختم. با یک اکیپ از سپاه پاسداران به جبهه اعزام شده بود و در این عملیات فرماندهی گردان حبیب‌بن‌مظاهر را به عهده داشت. در عملیات والفجر چهار گفت: «می‌خواهم به عملیات بروم.»

گفتیم: «درست است که خیلی کار داری ولی مسؤولیت ستاد سنگین است.»

می‌گفت: «آرزویی در دل من نهفته است. نگذارید این آرزو بمیرد. بگذار بروم.»

یک ساعتی داخل اتاقش بودم. با او صحبت کردم که مملکت به تو نیاز دارد، تو از نیروهای کادر و یک سرمایه هستی که برای انقلاب ساخته شده‌ای، باید بیشتر مسؤولیت بپذیری. گفت: «همه اینها را گفتید، اما من می‌خواهم بروم. به من الهام شده که باید این‌بار به عملیات بروم.»

به او تکلیف کردم که نباید بروی، ولی برای این‌که دلش نشکند، او را گذاشتم کنار معاون لشکر و گفتم: «برو روی ارتفاع 1866 نیروهای بسیجی را هدایت کن و خودت در سنگر فرماندهی بمان.»

دلش شاد شد. می‌خواست پر در بیاورد. توی راه به معاون لشکرگفته بود که من چه‌قدر و به چه کسانی بدهکارم. وصیت کرده بود، در حالی که می‌دانست وارد عملیات نمی‌شود.

می‌رود توی خط. نزدیک ساعت شش می‌شود. نیروها از نقطه رهایی حرکت می‌کنند. می‌گفتند می‌رفت کنار بسیجی‌ها، آنها را می‌بوسید و می‌گفت: «التماس دعا دارم. افتخار حضور در کنار شما نصیبم نشد، فقط التماس دعا دارم» و مدام گریه می‌کرد.

بعد از رهایی نیروها، می‌رود داخل سنگر می‌نشیند. به محض این ‌که نیروها نزدیک محل عملیات می‌شوند، نیم ساعت مانده به شروع عملیات، به دیده‌بان می‌گوید: «الآن دشمن شروع می‌کند به آتش ریختن روی نیروها. بلندشو برویم بیرون سنگر تا آتش روی سرشان بریزیم.»

دست دیده‌بان را می‌گیرد و از سنگر بیرون می‌آیند و می‌روند نوک قله. می‌گویدکه «آن قله را بزن. الآن بسیجی‌ها نزدیک آن هستند.»

 شروع به آتش ریختن می‌کنند که یک خمپاره شصت، که انگار مأمور آن قسمت ارتفاع شده بود، می‌آید و می‌خورد نزدیک آنها. یک ترکش به پیشانی مبارک این قهرمان بزرگ اسلام می‌خورد و چند لحظه‌ای بیشتر به شهادتش نمانده بود که یا مهدی(عج) یا مهدی (عج) می‌گوید و وقتی او را به اورژانس رساندند که تمام کرده بود.

ما روسیاه بودیم که تا کنون در جبهه‌ها زنده مانده‌ایم. او انتخاب شده بود برای آن شب و آثار شهادت در سیمای ملکوتی او هویدا بود.

چند روز قبل از شهادتش، آمد و گفت: «به من 24 ساعت اجازه بدهید که بروم اسلام‌آباد از خانواده‌ام خداحافظی کنم.»

تا آن موقع سابقه نداشت که قبل از عملیات چنین درخواستی بکند. گفت: «حتماً باید سری به میثم بزنم و بیایم.»

میثم، پدرش را دوست داشت. سه سال داشت و عجیب به پدرش عشق می‌ورزید. شبی که حاج عباس شهید شد، میثم تا صبح گریه می‌کند و سراغ پدر را می‌گیرد.

رفت و به سرعت برگشت. گفتم: «چه شده؟ لااقل یک روز می‌ماندی. عملیات که نبود، اگر هم از عملیات عقب می‌افتادی، تلفن می‌زدی.»

گفت: «دلم شور می‌زد. یکی دایم به من می‌گفت بلند شو برو. نتوانستم بایستم، خداحافظی کردم و آمدم.»



 
حمله شمشیر
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  

حمله شمشیر

 در تاریخ دوازدهم تیرماه 1360، چند روز پس از شهادت هفتاد و دو تن، برای اولین بار در غرب کشور، عملیات «شمشیر» را شروع کردیم؛ در یک شب ظلمانی، در ارتفاع دو هزار و دویست متری، آن هم در حالی‌که تمام منطقه مین ‌گذاری شده بود.

شب قبل از حمله در مسجد نودشه برای آخرین بار برای برادران پاسدار اعزامی از خمین، اراک و سایر افراد صحبت کردم. عزیزان ما تا ساعت دو نیمه شب عزاداری کردند و گریه و تضرع و التماس به درگاه خدا داشتند.

آن شب، یکی از برادران اهل خمین خواب حضرت امام(ره) را می‌بیند. امام(ره) پشت شانه او زده و فرموده بود: «چرا معطل هستید؟ حرکت کنید، حضرت مهدی(عج) با شماست.»

صبح با پخش این خبر، حالت عجیبی به بچه‌ها دست داده بود. همه می‌گفتند ما می‌خواهیم همین الآن عملیات را انجام بدهیم. هرچه گفتم دشمن در بالای ارتفاعات است، شما چه‌طور می‌خواهید از میدان مین رد بشوید، گفتند: «نه، به ما گفته‌اند حضرت مهدی(عج) با ماست.»

به هر صورتی که بود، برادران را راضی کردیم. عملیات در نیمه‌های شب شروع شد و در ساعت هفت صبح، نیروها به نزدیک سنگرهای دشمن رسیدند. به محض روشن شدن هوا، عملیات شروع شد. طولی نکشید که به خواست خدا، در ساعت ده صبح، تمامی ارتفاعات مورد نظر سقوط کرد.

برادران ما با صدای الله‌اکبر، آن‌چنان وحشتی در دل دشمن ایجاد کرده بودند که نزدیک به دویست نفر از مزدوران بعثی یک‌جا اسیر شدند.

به یکی از افسران عراقی گفتم: «فکر کردید که ما با چه مقدار نیرو به شما حمله کردیم؟»

گفت: «دو گردان!»

گفتم: «نه، خیلی کمتر بود.»

تعداد نیروهای حمله‌کننده را گفتم. گفت: «مرا مسخره می‌کنید!»

وقتی برایش قسم خوردیم و باورش شد، گریه‌اش گرفت. گفت: «وقتی شما حمله کردید، تمامی کوه ها الله‌اکبر می‌گفتند. اگر ما می‌دانستیم تعدادتان این‌قدر کم است، می‌توانستیم همه شما را اسیر کنیم.»

 این مصداق آیات قرآن که در هنگام حمله جندالله، نیروی کفر احساس می‌کند با لشکر عظیمی در جنگ است و بیست مؤمن در مقابل صد نفر دشمن و صد نفر در مقابل هزار نفر دشمن برتری جنگی دارند، در این عملیات به عینه ثابت شد.

پس از سقوط ارتفاعات و در آن هوای گرم، هنوز به برادرانمان آب نرسانده بودیم که یک تیپ عراقی اقدام به پاتک کرد. خوشبختانه این تیپ هم شکست خورد و در مجموع، عراق در این عملیات، چندین نفر کشته به جای گذاشت که اکثر آنها را برادرانمان به خاک سپردند.