شهادت
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧  
   

شهادت

 

  شهید سید مرتضی آوینی 

الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.

  شهید احمدرضا احدی

دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج توأم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شوره‌زار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم دور از هر کژی، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته‌ام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، عز همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را... 

 

شهید سید مرتضی آوینی

شهادت ذروه بلند تکامل انسانی است و خون شهید سبزینه حیات طیبه اخروی و تربت او دارالشفای آزادگان، شهدا در جوار رحمت حق شاهدان محفل انس‌اند.

   شهید حمیدرضا نظام

شهادت شمع است و شهید پروانه‌ای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است، شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است.

  شهید حاج ابراهیم همت

شهادت، زیباترین، بالنده‌ترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشن‌ترین معنی حقیقت توحید است و تاریخ تشییع خونین‌ترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است.

   شهید سید مجتبی علمدار

شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است.



 
شهید محمد ابراهیم همت
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧  

ابراهیم قبل از انقلاب هم اهل مبارزه و فعالیتهای سیاسی بود. دایم با قم در ارتباط بود؛ به آن‌جا می‌رفت و نوارها و اعلامیه‌های جدید حضرت امام(ره) را می‌گرفت و با خود به «شهرضا» می‌آورد. در خانه قدیمی ما سردابه‌ای بود که از آن استفاده نمی‌کردیم. ابراهیم اعلامیه ها و شب‌نامه‌ها را به آن‌جا می‌برد و مخفی می‌کرد تا در فرصت مناسب آنها را توزیع کند.

یک ‌بار که به قم رفته بود، با یک گونی اعلامیه و نوار به شهر برگشت. در راه، گونی را داخل جعبه بغل اتوبوس گذاشته بود. وقتی در فلکه صاحب‌الزمان(عج) از اتوبوس پیاده می‌شود، پاسبانهایی که آن‌جا ایستاده بودند، متوجه او و گونی می‌شوند و تعقیبش می‌کنند.

در آن موقع، در خانه بودم. آخر شب بود که دیدم در باز شد و محمدابراهیم با عجله آمد تو و تا مرا دید، گفت:«مادر خواب است یا بیدار؟»

گفتم: «خواب است؛ چه اتفاقی افتاده؟»

گفت: «هیچی. فقط بروید پشت بام و مراقب کوچه باشید ببینید چه خبر است.»

رفتم روی پشت بام و دیدم پاسبانها داخل کوچه مشغول پرس و جو هستند. آمدم پایین. دیدم در همین فاصله، گونی را با طناب از دیوار پشت منزل آویزان کرده است.پرسیدم: «چه کار کردی؟ اینها برای چی این‌جا آمده‌اند؟»

گفت: «هیچی؛ وقتی می‌آمدم، پاسبانها متوجه گونی شدند و تا این‌جا تعقیبم کردند.»

گفتم: «حالا می‌خواهی چکار کنی؟»

گفت: «کاری ندارد، فقط کمک کن تا از دیوار پشتی بروم.»

او را از دیوار رد کردم. گونی را که آویزان کرده بود، برداشت و فرار کرد.

در همین موقع، پاسبانها در خانه را زدند. رفتم در را باز کردم. چند نفر ریختند توی خانه. پرسیدم: «چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»

سراغ ابراهیم را گرفتند.گفتم: «می‌بینید که خانه نیست.»

گفتند: «تا این‌جا تعقیبش کرده‌ایم. بگو کجا پنهان شده؟»

با خونسردی گفتم: «از کجا بدانم کجا مخفی شده. می‌بینید که این‌جا نیست. اصلاً این خانه من و این هم شما، هر جا را می‌خواهید بگردید.»

پاسبانها شروع به جستجو کردند. تمام خانه را زیر و رو کردند ولی اثری از ابراهیم پیدا نکردند.

ابراهیم خودش را به باغهای اطراف شهر رسانده، اعلامیه‌ها را مخفی کرده و متواری شده بود. سه روز از او خبری نداشتیم تا این ‌که به خانه آمد، در حالی که تمام اعلامیه‌ها را بین مردم پخش کرده بود.

* پدر شهید



 
حاج همت
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧  

محمد ابراهیم همت در نخستین روزهای بهار سال 1334 - دوازدهم فروردین - و در نوروز متولد شد . زادگاهش شهرضا بود ؛ شهری در نزدیکی اصفهان که مردمانش به دین داری و اعتقاد شهره بودند . خانواده اش وضع مالی خوبی نداشت . برای همین بود که او حین تحصیل در دوران نوجوانی اش کار هم می کرد تا از تأمین معاش خانواده سهمی برده باشد .
   دیپلم متوسطه را سال 1352 گرفت و در همان سال به دانشسرای عالی اصفهان رفت ، با این امید که معلم شود . دو سال بعد وقتی که مدرک فوق دیپلمش را گرفت ، راهی خدمت سربازی شد . خلاف انتظار ، معلم جوان و تحصیل کرده را به سرپرستی آشپزخانه ی لشگر توپخانه اصفهان گماشتند . اما از کوزه همان تراود که در اوست . معلم جوان در آشپزخانه کتاب خواند ، افکار انقلابی و دینی را فراگرفت و با برخی از انقلابیون هم ارتباط برقرار کرد .
   سربازی اش که تمام شد به شهرضا برگشت . این بار معلم روستا شد . با روحانیت منطقه هم مراوده داشت . گاه گاه سر کلاس حرف هایی می زد که به مذاق حاکمیت خوش نمی آمد . این حرف ها به گوش آنانی که نباید می رسید ، رسید و نتیجه اش آن شد که چند اخطاریه را از سوی ساواک در پرونده ی تازه گشوده ی معلمی اش ثبت کردند .
    کم کم به قم رفت و آمد پیدا کرد . در آنجا زیلرت می کرد ، درس می خواند ، سخنان عالمان دینی را فرامی گرفت و در بازگشت به عنوان سوغات ، افکار انقلابی ، نوار و اعلامیه های امام را می آورد .
   کار معلمی اش را هم توسعه داد ؛ حالا علاوه بر تدریس در مدرسه ، در مساجد و محفل های خصوصی هم سخنرانی می کرد . باز هم ساواک از فعالیتش مطلع شد . تحت تعقیب قرار گرفت و از شهرضا فرار کرد . اول به فیروز آباد فارس رفت و پس از آن به یاسوج . در این دومی باز هم یک سخنرانی کار دستش داد و مجبور شد باز هم فرار کند . مقصد بعدی اش دو گنبدان بود و از آنجا به اهواز رفت .
   موج انقلاب که بالا گرفت تاب غربت نیاورد و به شهرضا برگشت . این زمانی بود که در اصفهان و 11 شهر دیگر حکومت نظامی اعلام شده بود . در باز گشت به شهر  دیار ، محمد ابراهیم همت سازماندهی تظاهرات مردمی را به عهده گرفت . در پایان یکی از راهپیمایی ها ، قطعنامه ی راهپیمایی را او قرائت کرد و همین باعث شد که شناسایی اش کنند و در صدد دستگیری اش برآیند . شایع شد که حکم اعدامش را صادر کرده اند و این موجب شد که معلم جوان ما - که هنوز هم جوان بود - به زندگی و فعالیت کاملا مخفی و پنهانی روی آورد . چند ماه که گذشت ، انقلاب پیروز شد و با سرنگونی ر‍یم سلطنتی صاحب پرونده ی شماره ی 33 ساواک اصفهان محمد ابراهیم همت از چنگ آنانی که دنبالش بودند ، جان سالم به در برد



 
شهید حجه الاسلام محلاتی نماینده حضرت امام خمینی ره در سپاه
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧  
شهید حجه الاسلام محلاتی نماینده حضرت امام خمینی ره در سپاه
همواره فرماندهان و مسؤولین سپاه را نسبت به تسریع و پرشتاب کردن کارهای جنگ تشویق می نمود و هیچگاه اجازه نمی داد مسائلی که باعث رکود و توقف در جنگ می شد، در سپاه مطرح شود. با کسانی که نسبت به جنگ و برخی ناملایمات و دشواریهای آن، سخنان و شایعاتی را مطرح می کردند (که موجبات تضعیف روحیه دفاعی، دلسردی و افسردگی فرماندهان فراهم می شد) بشدت برخورد می کرد.

شبهای آغاز عملیات در سنگر فرماندهان  حضور داشت و در لحظه های حساس و سرنوشت ساز جنگ که ممکن بود اضطراب و نگرانی خاطر به فرماندهان دست دهد مایه قوت و اطمینان قلب فرماندهان بود و با سخنان حکیمانه خویش فضای تردید و ابهام را تبدیل به قاطعیت، ایمان و اعتماد می ساخت.
جنگ، ملاک و معیار در برنامه ریزی و تصمیم گیریهای شهید محلاتی بود و هر برنامه و تصمیمی که باعث تقویت و موفقیت جنگ بود لازم الاجراء و هر طرح و اقدامی که موجب تضعیف مسئله جنگ می گشت ممنوع اعلام می شد. هرگاه که بنا بود با نمایندگان خود و مسئولین دفاتر در سپاه سمیناری داشته باشد سعی بر این داشت که این اجتماع در منطقه جنوب و اهواز تشکیل شود تا هم باعث قوت قلب فرماندهان و یگانهای رزمی شود و هم خود و مسئولین دفاتر بتوانند پس از سمینار به یگانهای رزم رفته و از نزدیک با مشکلات آنها آشنا شده و جهت رفع آنها اقدام کنند.

شهید محلاتی به دلیل اهتمام و احساس مسئولیتی که در مسئله جنگ داشت، با وجود شرایط سنی و کسالت، بیش از حد توانایی خود در جبهه حضور پیدا می کرد و در مواقعی که در تهران بود تمام توجهش به مسئله جنگ معطوف بود. یکی از روحانیون مسئول در نمایندگی حضرت امام (ره) مرحوم شهید محلاتی را پس از شهادتش در خواب می بیند. از ایشان سئوال می کند که چگونه هستید؟ ایشان می فرماید: «عازم جبهه هستم» این سخن شهید نشان می دهد که حتی پس از شهادت هم روح بزرگش از عالم بزرخ متوجه اوضاع جبهه بوده است.