دو كوهه
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦  

دو كوهه
این همه مغموم نباش امام رفت"اما راه او باقی است.
دیر نیست آن روز كه روح تو عالم را تسخیركند
و نام توو خاك تو و پرچمهایت مظهر عدالت خواهی شوند.
دو كوهه

ایا دوست داری كه پادگان یاران
امام مهدی (عج)

 نیز باشی؟؟؟ پس منتظر باش
(شهید اوینی)

دوکوهه السلام ای خانه عشق

دوکوهه السلام ای خانه عشق               سلام ما به تو میخانه عشق

دوکوهه منزل و ماوای عشاق                 دگر خالی شدی از جای عشاق

دوکوهه با صفا بودی و زیبا              چرا حالا شدی تنهای تنها؟

دوکوهه از چه چون ویرانه هستی             تو خالی از گل و پروانه هستی

دوکوهه صبحگاهت  با صفا بود             کلاس درس ایثار ووفا بود

دوکوهه گو که گردانهاکجایند؟            مگر نزد شهید کربلایند؟

 دوکوهه آن حسینیه همت                دگر پر گشته از خاک غربت

دوکوهه کو یگان ذوالفقارت             کجایند عاشقان بی قرارت

دوکوهه از جدای تو فریاد           بگو باشد کجا گردان مقداد

دوکوهه قلب ما پر گشته از غم            نمیآید دگر گردان میثم

دوکوهه کن نظر بر ما چه ها رفت              بگو گردان حمزه ات کجا رفت؟

  دوکوهه درس آموز شهامت              کجا زد خیمه گردان شهادت؟

دوکوهه ای محل عشق و ایثار            بود خالی دگر گردان انصار

دوکوهه روز ما گشته شب تار           کجا بر پا شده گردان عمار

دوکوهه گشته اند قربان قاسم            بسیجیان غیرتمند مسلم

دوکوهه باغ ما گردیده پرپر               کمیل و مالک و گردان جعفر

دوکوهه گشته ای خالی تو دیگر             ز گردان حبیب و هم ابوذر



 
اولين يادواره شهدای مسجد امام حسن مجتبی(ع) شهرکرد در هفته مبارک بسيج
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦  

اولين يادواره شهدای مسجد امام حسن مجتبی(ع) شهرکرد در هفته مبارک بسيج برگزار می گردد.

از تمامی عزیزان صاحب نظران دعوت به عمل می آید طرحها نظرات و پیشنهادات ارزنده خود را در خصوص برگزاری باشکوه یادواره شهدا مسجد امام حسن (ع) به ادرس شهرکرد دروازه سامان مسجد امام حسن (ع) دبیرخانه ستاد برگزاری یادواره ارسال یا به ادرس همین وبلاگ یا پست الکترونیک نویسنده ارسال نمایند.

باتشکر

دبیرخانه ستاد یادواره شهدای مسجد امام حسن(ع)شهرکرد



 
نقدی بر فيلم اخراجی ها(سخنی با اقای ده نمکی)۱
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦  

باسلام

شاید نقد بر فیلم اخراجی ها بعداز چندین ماه که از اکران عمومی ان می گذرد دیر شده باشد اما من چند وقتی بود  قصد داشتم که نقطه نظراتم را راجع به این فیلم که نقاط ضعف آن به نظر اینجانب بسیار بیشتر از نقاط قوتش است به همین خاطر و به خاطر ارتباط مستقیمی که محتوای این فیلم با معرفی شهدا و نیز مباحث دفاع مقدس و سیره رزمندگان داردهرچند دیر بنویسم.

البته شاید در یک یا دو مطلب نتوان آنرا بررسی و نقد نمود ولی بی شک نگارش این گونه مطالب و نظرات موافق و مخالف و راهنمایی ها و رهنمودهای تمامی عزیزان سبب افزایش آگاهی اذهان عمومی جامعه ومخاطبان محترم و اینجانب خواهد شد .

در قسمت اول این نقد من به نحوه معرفی فرماندهان و طرز رفتار فرماندهان جنگ در این فیلم اشاره می نماییم که به نظر من این گونه مطرح نمودن شخصیت فرماندهان جنگ خدشه به اصول اساسی دفاع مقدس و زیر سوال بردن و تحریف تاریخ۸ ساله جنگ تحمیلی و جفا در حق تمامی رزمندگان است.
 اقای ده نمکی گويا با زنذگی فرماندهان جنگ اشنايی نداشته اند شهيد همت ها باکری ها خرازی ها دقايقی ها احمد کاظمی ها و محسن رضايی و محمدعلی جعفری و... را نمی شناسند که چنين تصوير ناشايست و کذبی از فرماندهان جنگ ارائه نموده اند اقای ده نمکی مگر جنابعالی در کدام منطقه و سرزمين جبهه رفته ای که فرمانده تو اينگونه بوده است بگو تا همگان بدانند ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جناب اقای ده نمکی شما در فیلم اخراجی ها تصویری از فرماندهان جنگ ما ارائه نموده اید که نسل بعد از جنگ و نا اگاهان از اوضاع و احوال جبهه های حق علیه باطل می پندارند فرماندهان ما انسانهایی بزدل ترسو و خودخواه و سنگ دل بوده اند که جز به مقام و منصب و پیشبرد اهداف و منافعشان به چیز دیگری فکر نمی کردند !!!

اما جالب است که این دروغ و پندار کذب چنان واضح است که هر نا اگاهی نیز باذنگاهی به سیره فرماندهان جنگ آنرا در می یابند

بروید و زندگی نامه و توصیف هایی را که همرزمان شهید همت گفته و یا نگاشته اند ببیند چرا همه از علاقه بی حد و حصر خویش به او سخن می گویند و بسییجی ها و نیروهای تحت فرمانش اورا چون مرید خویش می دانستد و یا حاج احمد متوسلیان را و یا شهید باکری و خرازی و شهید بزرگوار حاج احمد کاظمی

اگر تحقیقی جامع درباره فرماندهان جنگ کنیم از فرماندهان رده بالا تا فرماندهان دسته درمی یابیم شجاع ترین ها و فداکارترین های تاریخ دفاع مقدس بوده اند

ان فرماندهانی که حاضر نبوند غذا بخورند چون می گفتند شاید یک بسیجی در جبهه گرسنه باشد و من فرمانده سیر باشم.

آقای ده نمکی هیهات! هیهات از تحریف بالاترین ارزشهای یک ملت

اقای ده نمکی برای جذب مردم به سینما دفاع مقدس و یا هر هدف و نیت دیگری راههای دیگری نیز وجود دارد لطفا از ارزشهای گرانبها یی که به قیمت خون بدست امده هزینه نفرمایید لطفا!



 
رمز ناگفته شهدا
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  
رمز ناگفته شهدا در این اعتبار که فقط به بهای خون بدست ماید چگونه کشف شدنی خواهد بود برای انانی که از شهدا فاصله ای به بلندای زمین تا اسمان دارند شهدا را من و تو فقط می شناسیم اما راز شهدا هنوز در خاک مدفون شده فقط اسرار شهدا در سینه های خسته ای نهفته که از منجلاب عادات سخیف دنیا به خض خض افتاده و در انتظار پرواز بلند به سوی اسمان حسرت به دل شهدا وا مانده اند
4آبان

اگر از شهدا یاد نکردیم از یاد شهدا غافل نگشته ایم از حال خود غافل گشته ایم شهدا را من وتو نمی شناسیم چرا شهدا را می شناسیم اما به اسم شهدا



 
يادمان شهدا
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  
یادِ آن دلهاى با ایمان بخیر

پایدارى بر سر پیمان بخیر

رویش گل هاى شوقِ پر زدن

بر زمین باریدن باران بخیر

رادمردان و صلابت در نبرد

جان فدا كردن به یك فرمان بخیر

شوق دیدار و وصالِ روى دوست

لحظه هاى اُنس با قرآن بخیر

جمعهاى گرم و پاك و بى ریا

الفت بین دلِ یاران بخیر

سجده ها و ناله هاى نیمه شب

درد و غم با اشكِ دل درمان بخیر

من تو را مى خواهم از تو ساقیا

وصل یاران با تو در رضوان بخیر


 
ما قبرستان نشينان عادات سخيف
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  

اگر قبرستان جایی ست که مردگان را در آن به خاک سپرده اند پس ما قبرستان نشينان عادات سخيف  را راهی از این منجلاب به معنای زندگی پاک شهدا  هست ؟ عجب از این عقل مصلحت اندیش و باز گونه که مارادر جستجوی شهدا به قبرستانهامی کشاند ؟ 

The image “http://i16.tinypic.com/312ydxh.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.



 
شهيد در انديشه شهيد مطهری
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  

هیچ‌کس حقی به اندازه حق شهدا بر بشریت ندارد….، شهید آن کسی است که با فداکاری و از خود گذشتگی خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محیط را برای دیگران مساعد می‌کند. مثل شهید مثل شمع است، که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است، تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند، و کار خویش را انجام دهند، آری، شهداء شمع محفل بشریتند، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند.

اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِكَ أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ حَتَّى یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ یَزْرَعُوهَا فِى قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِى أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِینِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیَتِهِم! (حكمت 147)

آری خداوندا! زمین هر گز از حجت الهى خالى نیست (خواه ظاهر و آشکار خواه بیمناک و پنهان) ، تا حجت خدا باطل نشود و نشانه هایش از میان نرود. اما چند نفرند و كجایند؟ به خدا سوگند ! كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند ، كه خدا به وسیله آنان حجت ها و نشان هاى خود را نگاهداری مى کند، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد ، و در دل امثال خود بكارد، آنان كه دانش ، نور حقیقت بینى را بر قلبشان تابیده ، و روح یقین را در یافته اند ، كه آنچه را خوشگذران ها دشوار مى شمارند ، آسان گرفتند، و آن چه كه جاهلان از آن هراس می هراسند مایه انس آنها ست. دنیا و اهلش را با بدن هایى همراهی مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پیوند خورده است، آنان جانشینان خدا در زمین، و دعوت كنندگان مردم به دین خدایند. آه، آه، چه سخت اشتیاق دیدارشان را دارم!



 
آخرين پلاک
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  
دو ماهی می شد که در اطراف پاسگاه سمیه - منطقه‌ی فکه - مستقر شده بودیم . هر روز از طلوع تا غروب خورشید، زمین منطقه را جستجو می‌کردیم ولی حتی یک شهید هم نیافته بودیم . برایمان خیلی سخت بود . در آن هوای گرم با امکانات محدود و هزار مشکل دیگر فقط روز را به شب می‌رساندیم . روزهای آخر همه ناامید بودند و من از همه بیشتر . دو سال بود که در آتش حضور در گروه تفحص می‌سوختم و پس از التماس بسیار توانسته بودم جزو این گروه شوم ولی آمدنم بی‌فایده بود . اول فکر می کردم آن موقعها سنم کم بوده و نتوانسته‌ام در جبهه‌های جنگ حضور داشته باشم اما حالا جبران مافات می‌کنم ولی .... روز عید غدیر خم بود، طبق روال هر روز وسایل کارمان را برداشتیم و سوار تویوتا وانت شدیم و راه افتادیم . وقتی به منطقه‌ی مورد نظر رسیدیم همه پیاده شدیم ولی حاج صارمی - مسؤول اکیپ تفحص لشکر 31 عاشورا مستقر در منطقه‌ی فکه- پیاده نشد . وقتی با تعجب نگاهش کردیم، گفت:« من دیگر نمی‌توانم کار کنم؛ چرا باید دو ماه کار کنیم و حتی یک شهید هم پیدا نشود. من از همه شکایت دارم . چرا خدا کمکمان نمی‌کند. مگر این بچه‌ها به عشق امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) نیامده‌اند؟ چرا ..... بیل مکانیکی شروع به کار کرد و ما هم چهار چشمی پاکت بیل را می‌پاییدیم تا شاید نشانی از یک شهید بیابیم . دستگاه سومین بیل را پر از خاک کرد که همه با مشاهده‌ی جمجمه یک شهید در داخل پاکت بیل فریاد سر دادیم . فریاد یا زهرا (س) دشت فکه را پر کرد . پریدیم تو گودال و شروع کردیم به جستجو . بدن شهید زیر خاک بود . آن را درآوردیم اولین بار بود که با پیکر یک شهید روبررو می‌شدم . حالتی داشتم که وصف ناپذیر است . به امید یافتن پلاک یا نشان هویتی از جنازه ، تمام آن قسمت را زیر و رو کردیم .اما هیچ چیز نیافتیم . خوشحالی‌مان ناتمام ماند . همه در دل دعا می‌کردیم که پس از ناامیدی دو ماهه، خداوند دلمان را شاد کند. کمی آن سوتر، جنازه‌ی دو شهید دیگر را پیدا کردیم دومی دارای پلاک و کارت شناسایی بود و سومی بدون هیچ نام و نشانی . صارمی که خوشحال می‌نمود، خاکهای اطراف را الک می‌کرد تا شاید پلاکش را پیدا کند. تلاشش بی‌نتیجه بود . از یک طرف خوشحال بودیم که عیدی‌مان را گرفته ایم و از طرف دیگر دو شهید بی‌نام و نشان خوشحالی و آرامش را از دلهایمان می‌زدود . چاره‌ای نبود . باید با همان وضع می‌ساختیم . پیکر شهیدان را برداشتیم و برگشتیم وبه مقر . هیچ‌کدام روی پاهایمان بند نبودیم . قرار شد نمازمان را بخوانیم و پس از صرف ناهار برگردیم به منطقه‌ی تفحص . عصر راه افتادیم . از توی ماشین که پیاده شدیم، ذکر دعا روی لبهایمان بود . آرام راه افتادیم تا محل کشف پیکرها . انگار داشتیم روی زمین پر از تیغ راه می‌رفتیم . دل توی دلمان نبود . یکی از بچه‌ها که جلوتر از همه بود، فریاد کشید:« پلاک ...پلاک را پیدا کردم» . دوید و شیرجه رفت روی خاکی که آنقدر آن را الک کرده بودیم ، نرم نرم بود . برخاست . زنجیر یک پلاک لای انگشتانش بود. شروع کردیم به جستجو. چهار دست و پا روی زمین از این سو به آن سو می‌رفتیم و چشمهایمان زمین را می‌کاوید تا اینکه پلاک شهید را پیدا کردیم . هوا تاریک شده بود و ما همچنان چشم به زمین داشتیم . هنوز از سومین شهید نشانی برای شناسایی نیافته بودیم و دلمان نمی‌خواست برگردیم به مقر . گریه‌ام گرفته بود . در دل گفتم:« یا علی! عید‌مان را دادی ولی چرا ناقص ...». صدای صارمی از کنار تویوتا وانت درآمد که اعلام می‌کند کار را تعطیل کنیم. بیلهای دستی‌مان را برداشتیم و راه افتادیم طرف ماشین . اصلاً دلمان نمی‌خواست از آنجا برویم . برگشتیم و ولو شدیم توی چادر. هوا گرم بود، یکدفعه فریاد عموحسن از بیرون چادر بلند شد : مژده بدهید . ... آمد و جلوی در چادر ایستاد و پیروزمندانه دست به کمر زد. نگاهش کردیم که یک پلاک را بالا آورد و جلوی صورت گرفت. برخاستیم و کشیده شدیم طرفش . یکی پرسید:« چیه عمو حسن؟ از کجا آوردیش؟» عمو حسن از ته دل خندید و گفت:« مال آن شهید مفقود است. لای استخوانهای جمجمه‌اش بود....». بچه‌ها خندیدند و من در دل گفتم :« ممنونم آقا ! عیدی‌مان کامل شد ».

 
اصحاب قتلگاه
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  

یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛یعنی راستش،شهدا ما را پیدا نکرده بودند.گرفته و خسته بودیم.گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد.همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه،که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود،رد می شدیم.ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد.متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند.ایستادم.نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد.همراهم تعجب کرد که کجا می روم.فقط گفتم:بیا تا بگویم.دست خودم نبود انگار مرا می بردند.پاهایم جلوتر می رفتند.به پشت بوته که رسیدیم،جا خوردم.صحنه خیلی تکان دهنده وعجیبی بود.همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود.ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به«سبحان الله»چرخید.همراهم که متوجه حالتم شد،سریع جلو امد،او هم در جا میخکوب شد.

 شخصی که لباس بسیجی به تن داشت،به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود.یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود.پانزده سال بود که خوابیده بودند.ادم یاد اصحاب کهف می افتاد،ولی اینها«رمل»بودند.اصحاب فکه،اصحاب قتلگاه،اصحاب والفجرواصحاب روح الله.بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود،تا کمر زیر خاک بود.باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش.بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود.ارام در کنار یکدیگر خفته بودند.ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند.

ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم

به نقل از حاج رحیم صارمی مسئول تفحص ل31ع.کتاب کرامات شهدا



 
اینجاسرزمین مقدس آنان است
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  

برای شادی روح شهدا صلوات

پای پوش خود بودن و خودبینی را از پا در آور .

اینجاسرزمین مقدس آنان است که رو به بی سو دارند.

عقابانی که در میان عرش و فرش به جانب بی جانبی در پروازند
نماز شب خواندن و تهجد . پاسی از شب گذشته ، وقتی همه خوب خوابشان می‌برد ، كسانی بودند كه ‌از چادر و سنگر بیرون می‌زدند و تا صبح ، حسابی‌ با خدا ...، یعنی همان « پالگدكن » ها ، « فانوس به دست » ها و كسانی كه « عطششان زیاد بود » و بعد از روشن شدن هوا یكی ‌یكی سر و كله‌شان پیدا می‌شد ، بچه‌ها هم با آنكه می‌دانستند موضوع از چه قرار است، رو به آنها می‌كردند كه: «معلوم هست كجائید؟» بعد خودشان اضافه می‌كردند: « لابد طبق معمول رفته بودید اضافه‌كاری ! »
جبهه جنگ، منطقه عملیاتی . آنجا كه همه‌ اشخاص و اصناف را دور شمع وجود خود در آن برهه از زمان جمع كرده، صغیر و كبیر را شیفته و مجذوب خود ساخته بود .

بندگان بسیار مخلص و متقی ، كسانی كه تزریق چند « سی سی » از اخلاص اونها كافی بود تا به ‌اصطلاح یك « مریض قلبی ‌» را از مرگ حتمی‌ نجات دهند . كسانی كه همه سعی می‌كردند با اونهاغذا بخورند ، راه بروند، مصاحبت داشته باشند، در صف نماز كنار اونها بایستند، و خلاصه بیمار اونها باشند، تا با واسطه یا بی‌واسطه ‌از خلوص اونها برخوردار شده، در این راه به رشد و تعالی برسند .



 
ما و تکلیف ما
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  
ما و تکلیف ما

 
جریان شناسی بی هویتی فرهنگی
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  

جریان شناسی بی هویتی فرهنگی