انتخابات عرصه راستگویی1
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦  

هنگامی که زمان انتخابات نزدیک میشود فضای جامعه ما دچار تغییرات محسوسی می شوداما در این بین اعلام مواضع کاندیدا بسیار جالب است.
در واقع باید انتخابات را عرصه امتحان صداقت و راستگویی نامزدهای آن دانست چرا که در این هنگام همه کاندیدا برای جلب نظر و آرای مردم شعارهای مختلفی را مطرح می کنند که البته اگر آگاه و واقع بین باشیم به راحتی پی به بی اساس بودن بسیاری از انها خواهیم بود
مثلا در همین انتخابات مجلس هشتم که پیش روست در شهر ما چنان بازار شعارهای رنگارنگ داغ است که انسان گاهی فکر می کند می خواهد ریاست جمهور تعیین کند.
ولی به راستی مگر چیزی از صداقت و رو راست بودن بامردم مهمتر است که برای چهار سال نمایندگی ان را زیر پا بگذاریم

یکی از کاندیدا می فرماید من اجناس را ارزان می کنم و بنزین را چنان و وضعیت معیشتی مردم را چنین می کنم و دیگری می گوید اصلاحات اقتصادی را پیگیری خواهم کرد و در عرصه بین المللی چنین و جنان خواهم کرد قدری به این شعارها فکر کنید اینها مگر در اختیارات یک نماینده مجلس است و فرد دیگری هم با بهرگیری از نام شهدا برای خود نردبان می سازد که از همه بدتر است یکی دیگر هم که فقط و فقط این و ان را زمین زمان را می کوبد و تخریب می کند و بعد هم دم از اخلاق انتخابات میزند کاش یک نفر اخلاق را برای اینها تعریف می کرد و عده ای معلوم الحال هم هنوز متوسل به شعارهای پوسیده ای چون اصلاحات و ازادی و... شده اند.


 مردم باید معقولانه بیاندیشند و کسی را انتخاب کنند که در عرصه انتخابات راستگوتر است و دنبال شعارهای بی پایه نیست و ان اکرمکم عندالله اتقاکم.

 



 
بوی چفیه رهبر
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦  

 

دخترک 8 ساله بود، اهل کرمان. موقع بازی در کوچه بود که با اتومبیلی تصادف کرد. ضربه آن قدر شدید بود که به حالت کما و اغما رفت. حال زهرا هر روز بدتر از روز قبل می‌شد. مادرش دیگر ناامید شده بود.
دکترها هم جوابش کرده بودند، دکتر معالجش – دکتر سعیدی، رزیندنت مغز و اعصاب – می‌گوید: زهرا وقتی به بیمارستان اعزام شد، ضربه شدیدی به مغزش وارد شده بود. برای همین هم نمی‌توانستیم هیچ گونه عملی روی او انجام دهیم. احتمال خوب‌شدنش خیلی ضعیف بود. در بخش مراقبت‌های ویژه، پیرزنی چند هفته‌ای است که بر بالین نوه‌اش با نومیدی دست به دعا برداشته است.
این ایام مصادف بود با سفر رهبر انقلاب به استان کرمان. ولی حیف که زهرا با مادربزرگش نمی‌توانستند به استقبال و زیارت آقا بروند. اگر این اتفاق نمی‌افتاد، حتماً زهرا و مادربزرگش هم به دیدار آقا می‌رفتند؛ اما حیف ...
مادربزرگ مدتی بعد تعریف کرد: « وقتی آقا آمدند کرمان، خیلی دلم می‌خواست نزد ایشان بروم و بگویم: آقا جان ! یک حبه قند یا ... را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه‌ای کند و فرزندم چشمانش را باز کند. »
مثل کسی که منتظر است دکتری از دیار دیگری بیاید و نسخه شفا‌بخشی بپیچد، همه‌اش می‌گفتم: خدایا ! چرا این سعادت را ندارم که از دست رهبر انقلاب- سید بزرگوار- چیزی را دریافت کنم که شفای بیمارم را در پی داشته باشد.
آن شب ساعت 11 بود. نزدیک درب اورژانس که رسیدم، مأمور بیمارستان گفت: رهبر تشریف آورده‌اند اینجا. گفتم: فکر نمی‌کنم، اگر خبری بود سر و صدایی، استقبالی یا عکس‌العملی انجام می‌شد؛ اما ناگهان به دلم افتاد، نکند که راست بگوید.
به طرف اورژانس دویدم، نه پرواز کردم. وقتی رسیدم، دیدم راست است. آقا اینجاست و من در یک قدمی آقا هستم. با گریه به افرادی که اطراف آقا بودند، گفتم: می‌خواهم آقا را ببینم. گفتند: صبر کن. وقتی آقا از این اتاق بیرون آمدند، می‌توانی آقا را ببینی.
وقتی رهبر بیرون آمدند، جلو رفتم. از هیجان می‌لرزیدم. اشک جلوی دیدگانم را گرفته بود و قدرت حرف زدن نداشتم. عاقبت زبان در دهانم چرخید و گفتم: آقا ! دختر هشت ساله‌ام تصادف کرده و در کما است. نامش زهرا است. تو را به جان مادرت زهرا (س) یک چیزی به عنوان تبرّک بدهید که به بچه‌ام بدهم تا شفا پیدا کند.
آقا بدون تأمل چفیه‌اش را از شانه برداشت و توی دست‌های لرزان من گذاشت. داشتم بال درمی‌آوردم. سراسیمه برگشتم و بدون هیچ درنگ و صحبتی فوراً چفیه متبرک آقا را روی چشمان و دست و صورت زهرا مالیدم و ناگهان دیدم زهرا یکی از چشمانش را باز کرد. حال عجیبی داشتم. روحم در پرواز بود و جسمم در تلاش برای بهبودی فرزندم که تا دقایقی پیش، از سلامت وی قطع امید کرده بودیم.
ساعت 2 بعد از ظهر آن روز، زهرا هر دو چشمش را کاملاً باز کرد و روز بعد هم به بخش منتقل شد و فردایش هم مرخص گردید.
زهرای کوچک حالا یک یادگاری دارد که خود می‌گوید: « آن را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم.»
او می‌گوید: « این چفیه مال خودم است. آقا به من داده، خودم از روی حرم حضرت علی (ع) برداشتم. »
مادربزرگ نیز می‌گوید: « از آن روز تاکنون فقط یک آرزو دارم. آن هم این است که با زهرا به ملاقات آقا بروم. »



 
نجوا
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦  

   

الهی هرچه مرا از دنیا نصیب است به کافران ده و آنچه مرا از عقبی نصیب است، به مؤمنان ده.
مرا در این جهان یاد و نام تو بس و در آن جهان دیدار و سلام تو بس. خداوندا! یک دل پردرد دارم و یک جان پرزجر، عزیزدوگیتی! این بیچاره راچه تدبیر.

کریما! گرفتار آن دردم که تو دوای آنی،‌ بنده‌ی آن ثناام که تو سزای آنی، من در تو چه دانم تو دانی.
الهی! عنایت تو کوه است و فضل تو دریاست. کوه کی فرسود و دریا کی کاست.
الهی! یادتو میان دل و زبان است و مهر تو میان سروجان یافت. الهی مهربان بردبار! ای لطیف و نیک یار آمدم بدرگاهی خواهی به نازدار و خواهی خوار.
لطیفا! چراغ دل مریدانی و انس جان غریبانی.