سخنی با مسئولین:لطفا از شهدا دوری نکنید
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥  
سلام
امروز نمی دانم از کجا شروع کنم از فراموشی لاله ها از زندگی دل فریب از شهدا و...

A poster for sale at Golestan-e Shohada
اما به ذهنم رسید سخنی با مسئولین داشته باشم ،همان آنهایی که امروز اداره جامعه در دست آنها است اما روی سخن من بیشتر با دست اندرکاران فرهنگی جامعه است :
آقایان الان حدودا یکسال و نیم از شروع به کار دولت اصولگرا و و داعیه دار پایبند به ارزشها می گذرد بیاید به عملکرد خود نگاهی کنید چقدر با دوران حاکمیت اصلاح طلبان از لحاظ حاکم نمودن فرهنگ اسلامی و شناساندن اسوه ها والگوهای راستین و پاک سرشت مانند شهدا به جوانان تلاش نموده اید و تا چه اندازه موفق بوده اید؟
عزیزان اصلا چند درصد از آن وقت که به سیاسی کاری و تخریب رقیب می پردازید به مسائل فرهنگی والگو دهی درست و صحیح اختصاص داده اید؟
سینما که همان سینماست و مدیران فرهنگی نیز چه بسا بسیار ضعیف تر از مدیران قبلی هستند و ایدئولوژی خاصی ندارند یا بهتر بگوییم آرمان وهدف خاصی را پیگیری نمی کنند اما ماشاءاله همگی در کوباندن قبلی ها ید طولایی دارند اما وقتی که به آنها می گویید عملکرد شما چیست جز طفره رفتن چیز دیگری در چنته ندارند براستی چرا؟
می دانید چرا ؟ چون دیگر اینجا و در مملکت امام زمان (عج) کسی از اخلاص کار برای خدا و مرام شهدا پیروی نمی کند چون این جور چیزها به قول برخی جاهلان امل گرایی و تحجر است و وای از آن موقع که این تفکر ، تفکر غالب شود .
عزیزان مسئول برادران مدعی رفاقت باشهدا ؛ رفاقت دردی را از معضلات انباشته اجتماعی و تها جمات گسترده فرهنگی دوا نمی کند ادعای رفاقت ذزه ای ارزش ندارد رفاقت و دم از شهدا زدن برای روی کار آمدن بود حالا که به مناصب رسید حداقل دین خود را هرچند کم در حد وسع خود ادا کنید چون دیر یا زود باید این میز را رها کنید و در پیشگاه شهدا جواب پس دهید مواظب باشید که در روز رستاخیز به خاطر عملکردتان سر به زیر نیندازید بگویید:
شهدا ما شرمنده ایم ودیگر هیچ.........



 
ما مانده ايم
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥  

http://drsignul.googlepages.com/Morteza-Aviny.gif
پندار ما اين است كه شهدا رفته اند و ما مانده ايم اما حقيقت آن است كه شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است ./
سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني


 
یادشهیدان
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥  

بسم رب الشهداء و الصدیقین

چقدر زیباست یادشهیدان و آرزوی شهادت در راه ارزشها

شهادت در راه حبیب و معبود و کشته شدن و فدای جان در راه او بسیار لذت بخش است ؛

اما به شرطی که ظاهرگرا نباشم

شهادت اوج طهارت باطن است.



 
يادي‌از‌شهداء
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  

 يادي‌از‌شهداء 
     گُلم در تنگه چزابه گم شد

بابا جان ! مي‌خواهم از لحظات بي‌تو بودن بگويم. روزهايي كه با ياد تو گذشت. از تنهايي‌هايم. مي‌خواهم با تو حرف بزنم. گوش مي‌كني ؟
تو صداي مرا كه از نگاهم شعله مي‌كشد به خوبي مي‌شنوي. صداي نفس‌هاي گرمت را در عمق لحظه‌هايم احساس مي‌كنم و گرماي دست نوازشگرت را بر گونه‌هايم. گاهي كه گريه مي‌كنم، دستان مردانه‌ات، مرواريد اشك از گونه‌هايم پاك مي‌كند. همين بود كه تنهايي‌هايم را با تو قسمت مي‌كردم و كوچه ثانيه‌هايم را به ياد تو آذين مي‌بستم.
بابا جان ! در آن روزهاي دور، بي‌تو بودن چه سخت بود نبودنت، در گلويم به بغض نشسته است و در نقاشي‌هايم، عكس هيچ مردي را نمي‌كشم. تو را هميشه در قاب پنجره جستجو مي‌كردم.
احساس مي‌كردم از آن دورها برايم دست تكان مي‌دهي و به صورتم لبخند مي‌زني. هميشه با خود فكر مي‌كردم سرانجام روزي مي‌آيي و تكرار اين روزهاي هرزه را مي‌شكني. اين رؤياي زودگذر – اين كه مي‌آيي - مرا غرق در شادي مي‌كرد؛ ولي مي‌دانستم كه جسمت ديگر نخواهد آمد.
مادر مي‌گويد: « آن سال‌ها چيزي به آمدن بهار نمانده بود كه بابا مثل يك شقايق سرخ، سرافراز برگشت، و ما آن بهار را بدون او سپري كرديم. آخر روح بابا توي جبهه جا مانده بود و از همان جا به ملكوت پر كشيد و تنها جسمش را در تابوتي چوبي برايمان آوردند.»
مادر مي‌گويد: « آن بهار را هنوز باور نكرده‌ام. آن روزهايي كه به زبان شعر مي خواندند:
چه بهار سرخيه كه بوي خون مياد ازش
عوض گل، برامون نعش جوون مياد همش
حالا ديگر از آن روزها مدت زيادي مي‌گذرد. ديگر براي آمدنت بي‌تابي نمي‌كنم و با هر صداي زنگي از جاي نمي‌پرم. فقط هر وقت دلم برايت تنگ مي‌شود، مي‌روم سراغ عكست و با آن درد دل مي‌كنم. مي‌دانم كه چشمانت بر همه لحظاتم شاهد است و حرف‌هايم را مي‌شنوي. آرزويم اين است كه بتوانم راهت را آن‌گونه كه خود مي‌خواستي ادامه دهم. هر بهار را با ياد تو سپري مي‌كنم تا آن بيايد، و با زبان اشك مي‌خوانم:
« گُلم در تنگه چزابه گم شد !
دخترت زهرا معتمدي

منبع: مجله فكه شماره دوم تير 1378



 
خوب زيستن
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  

خوب زيستن

همه از زيسن معنايي دارند و در آن راهي را دنبال مي کنند، هر کس به مقتضاي عقلش و فهمش.

از نخل هاي درهم و غمگين پرسيدم: زندگي چيست؟

شاخه اي خشک و شکسته با دهان باد پاسخم داد که همين!

رود آرام و نرم، مي خراميد و پيش مي تاخت. پرسيدم زندگي را چگونه تفسير مي کني؟

رود گفت: دريا زندگي است.

دريا گفت: نه، ابرها زندگي اند. پرواز در بيکرانه ي آسمان.

ابرها را پرسيدم. گفتند: پرنده ها آزادترند. آنها خود با بالهايشان پرواز مي کنند، اما ما را بادها. از پرنده اي که سبکبال در افق پر مي گشود پرسيدم از زندگي چه مي فهمي؟ او گفت: بي حضور صياد هميشه زندگي هست.

آسمان گسترده و آبي بزرگتر از آن بود به که پاسخي کوتاه اکتفا کند. او گفت: زندگي درخشش ستاره هاست، فلق است، شفق است و خوني که در طلوع و غروب جاري است.

خورشيد که از زندان خاکستري ابرها مي گريخت پاسخم داد: زندگي نيمروز داغ تابستاني است که آفتاب، دشت ها را مي گدازد و چهره ها را مي سوزاند. زندگي مرگ شب است و تولد من. من خود زندگيم. خاک نمناک بوي باران مي داد و در ازدحام شاخه ها و برگ ها گم شده بود. صدايش زدم و زندگي را معنا پرسيدم. شکوفه ي کوچکي را که تازه رستن آغاز کرده بود و تن به نسيم سپرده بود نشانم داد و گفت: زندگي همين شکوفه است.

شکوفه کوچک بود و ظريف. تازه گستاخي آن را يافته بود که از سينه ي خاک سر کشيد. پرسيدم تو از زندگي چه مي فهمي؟ آرام و ساکت لبخندي زد. شايد زندگي را همان لبخند کودکانه مي دانست.

گفتم بهتر است زيستن را از آدم ها بپرسم. آنها که بخاطرش همديگر را مي کشند و غارت مي کنند و در راهش جان مي سپارند.

بهتر ديدم که از گداي کنار خيابان که از همه چيز جز نفس کشيدن بي بهره بود بپرسم. او گفت: زندگي گنج بزرگي است پنهان در زمين هاي ناشناخته.

گفتم اينک که زندگي سراسر گنج است، پس بگذار از گنج داران بپرسم. گفتند: زندگي نبود مرگ است، زندگي «هميشه بودن» است. عمر بي پايان و بي مردن زندگي است. به ياد کودک غمگين روستا افتادم که با نگاهي لبريز از اشک شرمسارانه و رنگ پريده گفت: زندگي همان گاو سياهمان بود که مرد. زندگي همان خواهر کوچکم بود که از بي شيري مرد.

گفتند از ديوانه هم بپرس. گفتم او که از نعمت عقل بي نصيب است. گفتند آرزو را چه به عقل؟ آنها راست مي گفتند. ديوانه با حرکات خشکش فهماندمان که زندگي سراسر آرزوست و در رؤيا جاودانه بودن.

اينها همه زندگي بود. اما من عطش زده و سرگردان، تعبيري ديگر از زندگي، از زيستن و از جاودانه بودن را مي جستم.

هنوز يک نفر باقي بود که از او مي بايست پيش از همه مي پرسيدم. او که ماندن را، پوسيدن را و رسيدن به دنيا را نمي خواست. او که فقط لقاي يار را مي طلبيد و محبت دوست را . . . رزمنده.    آري رزمنده . . .

جلو رفتم و از رزمنده اي که مشغول نبرد بود و در انبوه آتش و گلوله و درد بي خيال «زندگي» مي کرد. پرسيدم زندگي چيست؟

عرق پيشانيش را با آستين پر خاکش خشک، و اسلحه اش را در پنجه هايش فشرد و به شهيدي که در کنار خاکريز آرام خفته بود اشاره کرد و گفت: زندگي اوست . . .زندگي چون او عاشقانه مردن، بر دار مرگ رفتن و در لحظات نبرد تکه تکه شدن و هميشه سوختن و دم بر نياوردن.

زندگي مرگ است اما مرگي قبل از مردن. اصلا مرگ خود زندگي است وقتي تو آگاهانه انتخابش کني همچون شهدا . . .

آنها به راستي زندگي اند و به راستي زنده.



 
همه می دانند که مدیون شهدا هستند اما چه سود....
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  
همه می دانند که مدیون شهدا هستند اما چه سود....
چند درصد ما در مسیر شهدا حرکت می کنیم
ما در هنگامه رویارویی با شهدا جز شرمندگی چه چیز می توانیم بگوییم
برخیز ای انسان و با شهدا همراه شو که هرچه هست در این عالم جز زندگی در مسیر شهدا و امام حسین (ع) نیست
من و تو نباید بگذاریم پرچم ابوالفضل ها به زمین افتد راه سخت و طاقت فرساست اما راه حق و حقیقت همین است
پس بشتاب ای مجاهد که فردا خیلی دیر است اسیر هواهای نفسانی نشو ریسمان هوس را پاره کن و مجاهدت را آغاز کن که هدف از خلقت ما بسیار بالاتر از مطاع دنیاست هدف لقا, خداوندست و بس
والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین امنو و عملو الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر


 
شهدا از شما شرمنده ایم
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  

نگاهی به تابوت نوشته ها ؛

شهدا از شما شرمنده ایم

 در میان های و هوی جمعیت کسی قلمی به دست گرفته و روی پرچم سه رنگ ایران چیزی می نویسد. گله ای ، درد دلی ، خواسته ای ، آرزویی و . . . وقتی سر بلند کنی خیلی ها را چنین می بینی . راستی چه می نویسند ؟

« شهدا از شما شرمنده ایم » . این جمله ای است که بر روی تابوت یکی از شهدا نوشته شده بود . یکی از نکاتی که درمراسم تشیع جنازه شهدا به چشم می خورد، دست نوشته های روی تابوت ها است . هرکسی مطلبی  برآمده از دلش را روی پرچم سه رنگ ایران که تابوت ها را در برگرفته است می نویسد .  در این  نوشته ها دریایی از عشق و معرفت نهفته  است .

دربرخی ازاین دست نوشته ها عده ای عرض ارادت نسبت به اهل بیت کرده واز طریق شهدا به آنان سلام  فرستاده اند : -  السلام علیک یا اباعبداللهعشقم حضرت عباس ،  سلام ما را به آقامون حسین برسانید - سلام مارا به شهدای کربلا برسانید -  و...
برخی دیگر تعجیل در فرج مهدی زهرا  آقا امام زمان (عج) را خواسته اند :  خدایا به حق شهدا فرج آقامون مهدی را برسان- الهم عجل لولیک الفرج  - بیا و انتقام سیلی زهرا را بگیر و...

ولی عمده  مطالب دست نوشته های روی  تابوت ها طلب شفاعت از شهدا است و اینکه فراموشمان نکنید :  بنده حقیر را با خون مطهر و گلگونتان شفاعت کنید -  شهدا مارا فراموش نکنید - بخواهید تا ما هم سرخ بمیریم-التماس دعا-  دست ما و دامان شما-  و ...

در میان نوشته ها این مطالب نیز به چشم می خورد :  سلام مارا به امام برسانید - خداوند پدر و  مادرتان را رحمت کند -  شهادتان مبارک -برای رهبرمان خامنه ای دعا کنید - ای شهیدان مردم مشکل دارند- سلامتی رهبر- شهدا جای شما خالی است -ای حسین که در راه آزادگی به شهادت رسیده ای این پیکر هارا از پدر و مادر شهدا قبول کن - خدایا شهدای خمینی را با شهدای حسینی محشور کن - می خوامت- شهیدان ما رفیق نیمه راهیم - سلام مرا به حاج ... برسان -  شفاعت پدر و مادرم -  پدر جان بیا و مارا بعد از 16 سال چشم انتظاری راحت کن- سلام ای عزیزان ای فرزندان ایران، خوش آمدید - خبری از پدرم  بیاورید و..

براستی این شهدا که بودند ؟.آنها یی که نزد خدا آبرومندند و خواسته هایشان خریدار دارد و ما نیزآنها را واسطه بین خدا و خودمان قرار می دهیم . آیا تا بحال فکر کرده ایم که بعد از آنها چه کار کردیم ؟  اگر کمی به رفتار هایمان خیره بشویم باز به اولین دست نوشته این گزارش می رسیم که :  شهدا از شما شرمنده ایم ...



 
عصر غربت شهیدان
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  
عصر غربت شهیدان


عصر عصر غربت لاله هاست , اينجا كسي ديگر از شهيدان نمي گويد , از آنان كه تلاطمي هستند در اين دنياي سرد و سكوت ما بعد از شما هيچ نكرديم , چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود و ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار باكري كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد
چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد
ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است شايد ما نيز از تاولهاي دستهايشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !!
اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . آن نداي يا حسين (ع ) كه ما را به كربلا نزديك و نزديكتر مي كرد ديگر بگوش نمي رسد. يادتان هست كه گفتيد سرخي خونمان را به سياهي چادرتان به امانت مي دهيم . ما امانت دار خوبي نبوديم و خونتان را فرش راه رهگذران كرديم . يادتان هست هنگامي كه گفتيد : رفتيم تا آسماني شويم و شما بمانيد و بگوئيد كه بر ياران خميني (ره ) چه گذشت . رفتيد ولي يادمان رفت كه حتي يادمانتان را در يك هفته برگزار كنيم . جايتان خالي اينجا عده اي فرهنگ شهادت را خشونت طلبي مي نامند و شهيد را خشونت طلب
وقتي حكايت شما را گفتيم فقط پچ پچي از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در كتاب جنگ و صلح تولستوي جستجو كنند. رفتند تا با نام شهيد كيسه بدوزند ولي نفهميدند كه چطور بسيجيان همپاي امامشان جام زهر را نوشيدند و چقدر سخت بود.
ديگر كسي نيست تا قلب رهبر امت را شاد كند. عده اي مصلحت ديدند كه مقابل توهين به اسلام و شهيد سكوت كنند ولي ما مصلحت خويش را در خون رقم زديم . راست گفته اند : كه بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه و ما عمري است كه بهانه بهشت را ميگيريم .
آري بسيجيان !! ميدانم كه از آن روزي كه تمام شهيدان را بدرقه كرديد و برگشتيد دلهايتان را در سنگرها جا گذاشتيد , ميدانم كه هنوز هم دلهايتان هواي خاكريزهاي جنوب را مي كند و مي دانم كه ديگر كسي از بسيج نمي گويد , ولي بدانيد كه تا شما هستيد ما مي توانيم از همت بشنويم و از خاطرات حسين خرازي لذت ببريم , تا شما هستيد ميدانم كه رهبر تنها نيست و تا شما هستيد تنها عشق , تنها ميداندار اين عرصه است . امروز كساني از شهيدان سخن مي گويند كه از ديدن فشنگ نيز واهمه دارند.
كساني دم از شهادت مي زنند كه با شنيدن صداي آژير تا كفشهايشان زرد مي شود ولي در ميدان عمل جز سكوت چيزي از آنها نمي بيني .
ما مانديم تا امروز از آنان بگوييم و فرياد برآوريم « ما از اين گردنه آسان نگذشتيم اي قوم » ما مانديم كه نه يك هفته بلكه سالهاي سال از آنان بگوييم . چرا كه خون آنان است كه مي تپد. و يادمان نرود كه اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم .
مديون حماسه هايي كه آنان آفريدند. يادمان نرود كه ما هنوز بايد جواب بدهيم كه « بعد از شهدا چه كرديم »



 
شهدا ما را رها نکنید
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  

سلام

فقط برای جمله اول بگم ِ

شهدا ما را رها نکنید